تبليغاتX
سیاه وسفید
سیاه وسفید

من خسته ترين واژه ملموس شبم ,کاش در اين وسعت تاریک يک نفر درد مرا مي فهميد

HOMEPAGE E-MAIL BLOGSKIN

فروهر نماد ایرانیان

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387-20:23 -مانی رها

فروهر نماد ایرانیان
 
 
درود،
 
ایرانیان یكی از كهن ترین مردمانی هستند كه نمادی بسیار زیبا و شگفت آور و پر از دانش و فرزانش و خرد برای خود درست كردند.
 
واژه ی فروهر از دو بخش "فر" به چم "پیش" و "وهر" به چم "كشنده و برنده" درست شده است و روی هم به چم (معنی) "پیش برنده" است و یكی از نیروهای چهار گانه ی هستی مشیا (انسان) است.
 
گوشزد: گویش درست آن
Farvahar
است و نه
Foroohar
 
در باور ایرانیان باستان یا زرتشتیان، هستی از چهار گوهر ساخته شده كه به هم پیوسته اند و از پرتوهای آنها بر یكدیگر پویندگی و بالندگی از هر كس سرچشمه می گیرد.
این چهار بخش بدین شمارند: تن، جان، روان و فروهر. تن و جان از آن جهان زمینی هستند ولی روان و فروهر از آن جهان مینوی سرشت مشیا (انسان) هستند.
فروهر ارزشمندترین  گوهر پاره ی هستی مشیا است، زیرا پرتویی از فروغ بیكران نهاد اهورامزدا است كه در سرشت هر كس سرچشمه ی پیدایش و پویایی فروزه های اشویی است. فروهر، گوهری است كه روان را از گرایش به كژی و كاستی و دروغ باز می دارد تا روان به آرامی راه خدا جویی را سپری كند و شایستگی فراگیری روشنایی راستین و پیام سروش را داشته باشد. فروهر تن و روان را بسوی رسایی و جاودانگی رهبری می كند. پس از مرگ، فروهر هر کس به همان گونه ی نخستین خود به گوهر خود می پیوندد.
این نشان در زمان هخامنشیان، برگرفته از اندیشه ی بنیادی دین پاك اشو زرتشت و برخی از نمادهای اندیشه ی دیگران به ویژه آیین پر راز مهرایرانی، ساخته شد و نماد مردمی ایرانیان شد.
هر یك از اندام های نگاره ی فروهر، گویای اندریافته ای در اندیشه ی نیاكان ما دارد، كه در اینجا چكیده ای بسیار کوتاه از آن را بازگو می كنیم:
 

45e6d4cd-3db5-4035-b004-c0144cda9bef.jpg

 
چهره ی سالخورده و درخشان و سامان فروهر: یاد آوری الگوی به كار گیری آزمودگی پیران جهان دیده، دانا، رسا و خردمند است ودرخشان و سامان بودن چهره ی او  پاكی و آراستگی را گوشزد می كند.
 
دست راست فروهر هم رو به جلو و هم به بالا است: رو به جلوبودن دست آرمان مشیا (انسان) را یاد آوری می كند كه همواره به سوی پیشرفت و بالندگی باشد. راست بودن دست نشان راستی و آشتی جو بودن او در پیشرفت است. افراشته به بالا بودن دست نشان ستایش به درگاه اهورامزدای یکتا همزمان با پیشرفت است.
 
چنبره ی (حلقه ی) در دست چپ فروهر: نشان پیمان سپند (مقدس) مشیا با اهورامزدا در پیوستن به اشویی است.چپ بودن دست نشان شیفته بودن دل و جان به اهورامزدا است، چون دست چپ به دل نزدیكتر است.
این نماد امروزه بگونه ی انگشتر پیوند (حلقه ی ازدواج) در همه ی جهان بكار گرفته می شود. زن و شوهر نیز با دادن انگشتر پیونددر دست چپ، پیمانی سپند را با یكدیگر می بندند كه همیشه به یكدیگر زنهار دار (وفادار) باشند.
 
بال های فروهر: بال های گشاده ی فروهر در سه اشكوب (طبقه) فراگیری پندار نیك = هومت، گفتار نیك = هوخت و كردار نیك = هورشت را به او سپارش (سفارش) و یاد آوری می كند و نشان وارستگی مشیا از گرایش های ناهنجار است، تا او به یاری آن، نیروی پرواز مینوی گرفته و به درجه ی رسایی و والا  و سرانجام  به‌ اهورامزدا برسد.
 
براستی چه زیبا گفت آن پیامبر و آموزگار بزرگ اشو زرتشت، چون تنها با بكار بستن همین پندار، گفتار و كردار نیك  جهانی پر از آرامش و آشتی خواهیم داشت.
 
چنبره ی (حلقه ی) پیرامون كمر فروهر: در این نشان فرزانش ژرف و كهن زرتشتی ایرانی نهفته است كه یاد آور نماد بی پایانی روزگار یا چنبره ی (حلقه ی) روزگار است و برگشت كردار مشیا به خود او است، به دیگر سخن دوزخ و بهشت در همین جهان استو هرچه بكنیم به خودمان برمی گردد و تنها پس از مرگ، این كردار ما است که روان مان را در جهان مینوی شاد یا اندوهگین  خواهد كرد. در آیین پاك زرتشت بهشت برین یا دوزخ سوزان نوید داده نشده است.
 
دو رشته ی آویخته در پایین یكی به سوی راست و دیگری به سوی چپ: رشته ی سوی راست نشان سپنته مینو = منش پاك و رشته ی چپ نشان انگره مینو = اندیشه پلید است. باز در این نشان فرزانش ژرف و كهن زرتشتی ایرانی را می بینیم كه می گوید در مشیا (انسان) دو نیروی اهورایی و اهریمنی هست و او با كوچكترین گرایشی به سوی نیروی اهریمنی، نابود خواهد شد. به دیگر سخن، خوبی و بدی در درون مشیا هستی دارد و این اوست كه با پندار، گفتار و كردار نیك به منش پاك خواهد رسید. در فرزانش زرتشتی اهریمن (شیطان) هستی جداگانه ای نیست كه همواره در کمین باشد كه مشیا (انسان) را گول بزند و او را از راه راست كژ كند، ونكه (بلكه) این نیروی اهریمنی، در درون او جای دارد و این اوست كه با پشت سر گذاشتن این نیرو و رسایی (تكامل) توانا خواهد شد كه به اهورامزدا نزدیك شود. این نارسایی مشیا (انسان) است كه هر لغزشی را گردن كسی می اندازد، و آفریدن هستی به نام شیطان، سستی او در برابر دشواری ها و سختی ها است.
 
دامن فروهر رو به پایین در سه اشكوب (طبقه): نشان بد اندیشی =  دُژمت، بد گفتاری = دُژوخت و بد كرداری = دُژورشت است و  یاد آوری می كند كه هر كسی باید با زیر پا گذاشتن اندیشه، گفتار و كردار ناپاك، كینه، رشك، آز و بدی را از خود دور سازد.
 
 
در پایان به امید روزی كه مردم با دوری از پی ورزی (تعصب) دوباره بیدار شوند و ریشه های زیبا و ژرف خود را باز شناسند.

لینک ثابت |

کتیبه هخامنشی با پتک تخریب شد

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387-20:21 -مانی رها

سایت تابناک نوشت:
 
سند هویتی خلیج فارس از دست رفت!
 
رییس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری استان بوشهر با اشاره به این‌كه فردی مظنون در ارتباط با تخریب كتیبه‌ی هخامنشی خارك شناسایی شده است، گفت: به‌دلیل مسایل امنیتی، درباره‌ی فرد مظنون و قصد او از تخریب عمدی اثر نمی‌توان چیزی گفت؛ ولی با همكاری دادگستری و یگان حفاظت سازمان، مظنون را شناسایی كرده‌ایم و با ارایه‌ی اطلاعات، ممكن است كه او خود را مخفی كند.

به گزارش ایسنا روز گذشته (دهم خردادماه) توسط دوست‌داران میراث فرهنگی اعلام شد كه كتیبه‌ی میخی فارسی باستان كشف‌شده در جزیره‌ی خارک، به‌دست اشخاص ناشناس با پتک و تیشه نابود و منهدم شده است. این كتیبه، آبان‌ماه سال گذشته در جریان عملیات احداث یك جاده پیدا شد و از آن به‌عنوان سند هویتی خلیج فارس و سندی درباره‌ی نام «خلیج فارس» یاد می‌شد.

در مطالعه‌ این كتیبه توسط كارشناسان اعلام شد كه متن این اثر هخامنشی در پنج سطر و به زبان فارسی باستان نوشته شده است.

احمد دشتی ضمن ، تخریب 10 تا 15 درصدی این كتیبه‌ی تاریخی را تأیید و بیان كرد: این كتیبه با هماهنگی نیروی انتظامی، بخشداری خارك و مقامات محلی نگهداری می‌شد.

رییس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری استان بوشهر با اشاره به كشیدن فنس قفل و كلیددار در اطراف این كتیبه، اظهار داشت: روز گذشته به ما خبر رسید كه فردی با ورود به محوطه، روی قسمتی از كتیبه خط كشیده است.

وی درباره‌ی شیوه‌ حفاظت از كتیبه‌ی تاریخی خارك، توضیح داد: آنجا كشیكی داریم كه به كتیبه سركشی و آن‌را چك می‌كند.

او درباره‌ی این‌كه عبور از فنس ایجادشده در اطراف كتیبه كاری آسان بوده است، گفت: در فاصله‌ی 50 تا 60 متری كتیبه، كیوسك حراست نفت قرار دارد كه نیروی انتظامی هم آنجا به‌صورت شبانه روز كشیك می‌دهد

وی در پاسخ به این پرسش كه اگر كتیبه مراقب دایم داشته، چگونه تخریب شده است؟ بیان كرد: كشیك شبانه‌روز مراقب بوده، اما حالا ممكن است، یك زمان، جایی رفته باشد كه فرد مظنون هم از همان لحظه استفاده كرده است

دشتی بر بررسی برای شناسایی مظنون تأكید كرد و افزود: روی قسمت‌هایی از كتیبه خط‌ كشیده شده است و احتمال دارد، فرد مظنون با میخ یا چیزی شبیه آن این كار را كرده باشد.

وی با تأیید عمدی بودن تخریب كتیبه‌ی تاریخی خارك، ادامه داد: ما به‌دنبال مظنون هستیم، ولی نباید اطلاعات را بیرون دهیم، چون ممكن است كه مظنون از دست برود.

رییس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری استان بوشهر در پاسخ به این پرسش كه انگیزه‌ی تخریب‌كننده‌ی اثر از این اقدام چه بوده است، توضیح داد: ما محكم به‌دنبال كار هستیم و چون درحال پی‌گیری هستیم، نباید اطلاعات را منتشر كنیم. البته ممكن است كه فرد مظنون فرصت نكرده باشد، همه‌ی اثر را از بین ببرد. كسی كه این كار را انجام داده، مترصد زمان بوده است.

وی درباره‌ی انتقال این كتیبه به موزه نیز اظهار كرد: كتیبه روی صخره قرار گرفته و همین ویژگی، نشانه‌ی اصالت آن است و این اثر را نمی‌توان منتقل كرد.

او با اشاره به بازدیدش از كتیبه‌ی تاریخی خارك پس از تخریب آن، افزود: حدود 10 تا 15 درصد آن دچار تخریب شده و مشخص است كه كتیبه‌ی تاریخی خارك خیلی متضرر نشده است و قسمت‌های اصلی آن مشكلی ندارند.

دشتی در شرایطی این سخنان را مطرح كرد كه معاون بخشدار جزیره‌ی خارک اعلام كرده است: هفتاد درصد نوشته‌های کتیبه به‌شدت آسیب دیده و تنها یك خط از آن سالم مانده است.

همچنین رضا مرادی غیاث‌آبادی ـ دوست‌دار میراث فرهنگی ـ گفته است كه اکنون نگرانی دیگری نیز برای تخریب احتمالی دیگر آثار باستانی نویافته در جزیره‌ی خارك مانند سمت‌نمای جغرافیایی و نردهای سنگی وجود دارد.

لینک ثابت |

تاریخچه تکامل پرچم ایران

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387-20:15 -مانی رها

نشان ملی ایران زمین - شیر و خورشید جاودان
مطالب این قسمت برگفته شده از کتاب "تاریخچه شیر و خورشید" نوشته زنده یاد احمد کسروی است.
 
 
تا آنجا که ما میدانیم تاکنون کسی از ایرانیان یا از ایران شناسان اروپا و آمریکا دربارۀ شیر و خورشید و چگونگی پیدایش آن و اینکه از کی و چگونه نشان رسمی دولت ایران شده، تحقیقی از روی دلیل و گواه ننموده است. من از هشت سال پیش توجه بدین موضوع داشته و از یکسوی در کتابها بجستجو پرداخته و از سوی دیگر بگردآوردن سکه های کهنه که در این باره از ابزارهای کار است کوشیده ام و بیاری خدا به نتیجه های سودمندی رسیده ام که اینک برای آگاهی همه بر این صفحه ها مینگارم. شیر و خورشید را ما از کودکی دیده و هر روز چندبار تماشا میکنیم و از اینرو شگفتی آن از دیده ما برخاسته. لیکن هرگاه بیگانه هوشمندی ناگهان آنرا دیده و آگاهی یابد که نشان رسمی دولت ماست در شگفت فرو می رود.
آن کدام شیر است که دم برانگیخته و شمشیر بدست گرفته، خورشید را بر پشت میکشد؟ آیا این شکل همچون شکلهای متولوجی یونان در نتیجه افسانه کهنه ای پیدا شده؟ یا فرزانه ای آنرا بنام رمز و برای اشاره بپاره اندرزهای اجتماعی پدید آورده؟ یا چه مایه و بنیاد دیگری برای پیدایش خود دارد؟ اینها پرسشهایی است که هر بیگانه هوشمند از دیدن شیر و خورشید ما از اندیشه خود گذارنیده و هرگاه بر یکتن ایرانی برخورد، از او نیز می پرسد. اما او چه داند که حقیقت کار بر خود ایرانیان هم پوشیده است.
این عادت همه جا در مردم هست که چون پی به حقیقت چیزی نبردند، دست بدامن افسانه و پندار میزنند. در پیش ایرانیان از اینگونه موضوعها فراوان است که چون راه بحقیقت آنها نیافته اند، برای هرکدام افسانه ای ساخته اند. درباره شیر و خورشید هم این سخن بر سر زبانهاست که شیر نشان ارمنیان و خورشید نشان ایرانیان بوده، و شاه عباس کبیر (صفوی) استقلال ارمنستان را برانداخته و بیادگار این فیروزی خورشید را بر پشت شیر نشانده و این نقش را پدید آورده است.
نزد هر کسی که سخن از شیر و خورشید گوئیم، چه دانا و چه کانا، چه مسلمان و چه ارمنی، بیدرنگ این افسانه را میسراید. بلکه برخی ارمنیان بدروغ نسبت این سخن را بکتابهای تاریخ ارمنستان میدهند. با آنکه این سخن از هیچروی با تاریخ سازش ندارد و چندین خرده بر آن میتوان گرفت، که نخست، آنکه نشان ایران بودن خورشید پاک بی دلیل است. و شیر هم اگر چه در ارمنستان معروف بوده و برخی پادشاهان بویژه چند تن از حکمرانان روبنیانان فراوان او را بکار میبرده اند، با اینهمه چنانکه خواهیم دید نشان خاص ارمنستان نبوده است. دوم آنکه پیدایش شیر و خورشید بی شک قرنها پیش از صفویان بوده و ما چنانکه خواهیم دید، سکه هایی در دست داریم که چندین صد سال پیش از شاه عباس کبیر زده شده. سوم، برافتادن استقلال ارمنستان بدست ایرانیان از داستانهای دوره پیش از اسلام ایران و از کارهای پادشاهان ساسانی است. و استقلالی هم که ارمنیان پس از پیدایش اسلام در بخشی از ارمنستان پیدا کرده و پادشاهان باکراتونی دویست سال کمابیش فرمانروا بودند، در قرن پنجم هجری با دست رومیان برافتاده و پادشاهی که سپس روبنیانان در بیرون ارمنستان در کیلیکیا بنیاد نهاده بودند و سیصد سال برپا بود، این پادشاهی نیز در قرن هشتم، بکوشش مصریان از میان رفته بود، پس کدام استقلال ارمنیان را شاه عباس برانداخته؟


شیر تنها و خورشید تنها
یکی از عادتهای دیرینه آدمیان است که در کارهای خود از شکلهای جانواران و دیگر آفریدها استفاده می جویند. چنانکه اینهمه الفبای گوناگون ریشه هرکدام از آنها شکلهای جانوران و دیگر چیزها بوده که آدمیان دیرین برای فهمانیدن اندیشه های خود بکار می برده اند. از جمله از روی دلیل هایی که خواهیم شمرد در ایران و دیگر سرزمینها از قرنهای بسیار باستان، پادشاهان و فرمانروایان شکلهای جانوران و ستارهای آسمانی، بویژه دو شکل شیر و خورشید را بر درفشها (پرچمها) و سکه ها و دیگر ابزارهای شاهی می نگاشته اند.
خورشید درخشان ترین جرم آسمانی و پادشاه ستارگان است. و میدانیم که نزد مردمان باستان جایگاه بس بلندی داشته که گاهی به پرستشش نیز برمیخاسته اند. شیر هم دلیرترین همه درندگان و پیش مردم بسنگینی و پابرجایی، بلکه بمردانگی نیز موصوف است، که خود بهترین نمونه پهلوانی و برای نقش بر درفشها و سپرها و دیگر ابزارهای جنگ شایانترین شکل می باشد.
در ارجمندی شیر پیش مردمان این بس که نام او را در هر زبان و هر سرزمین، بکودکان میدهند و ما پادشاهان بسیاری بنام لئو، یا اسد، یا شیر، یا ارسلان در تاریخ داریم. و از برخی از ایشان دلیل در دست هست که بشکل شیر علاقه داشته و برواج و شهرت آن می کوشیده اند.
از جمله خاندان روبنیان که گفتیم در کیلیکیا برای ارمنیان بنیاد پادشاهی نهاده بودند، و شش تن از ایشان نام لوون (که شکل ارمنی لئو است) داشته اند و از برخی از ایشان دلیلها هست که به مناسبت نام خویش علاقه به نقش شیر داشته اند. و چون از نشان ارمنستان نیز سخن بمیان آورده ایم و باید تحقیق نماییم که آیا شیر نشان آن سرزمین بوده یا نه؟
از لوون اول و لوون دوم سکه هایی فراوان در دست است که همگی با نقش شیر است، و سکه بی این نقش از این دو پادشاه بسیار اندک است. ولی از دیگر پادشاهان آن خاندان که نام لوون نداشه اند سکه با نقش شیر بسیار کم و بی این نقش بسیار فراوان است.
در زمان لوون دوم که با سلطان صلاح الدین ایوبی همزمان بود، فردریک بارباروسا، امپراتور آلمان بهمدستی پادشاه انگلستان و پادشاه فرانسه، هر کدام با سپاهی انبوه و دسته هایی از ترسایان داوطلب جهاد از اروپا، آهنگ شام و فلسطین کردند که آن شهرها را از چنگ صلاح الدین بیرون آرند. این لشکر کشی در تاریخ بنام سومین لشکرکشی چلیپائیان معروف و از حادثه های مهم تاریخ اسلام و آسیاست و به مناسبت گفتگو از شیر، این نکته را در اینجا یاد می نماییم که ریچارد پادشاه انگلستان در نتیجه مردانگی ها و دلاوریها که در این جنگها از خویشتن آشکار ساخت، پیش ترسایان به "شیر دل" معروف گردید.
لوون بعلت همکیشی با ترسایان و نزدیکی سرزمینش بشام و فلسطین، یاری و همراهی از آن مردم دریغ نداشت و بپاداش این نیکیها ی او فردریک وعده داد که چون به اروپا بازگردد، تاجی برای او گسیل دارد. ولی چون فردریک در راه بازگشت زندگی را بدرود گفت، پسر و جانشین او به انجام وعده پدر به همدستی پاپ روم تاجی و درفشی برای لوون آماده ساخته و بدست فرستادگان خود نزد او فرستادند. آنها بر درفش به مناسبت نام لوون، صورت شیری را نگارده بودند. درفش شاهی که از پیش روی لوون کی کشیدند و تا آن هنگام با نقش عقاب بود، از این پس با نقش شیر گردید.
لوون ششم آخرین پادشاه ارمنی کیلیکیا که بدست سپاه مصر گرفتار شده و مدتها با زن و دختر خود در مصر در بند و زندان میزیست و پس از رهایی به پایمردی پادشاه اسپانیا از آنجا به اروپا رفته و آخرین سالهای خویش را در پاریس بود و در سال 1493 میلادی در آن شهر بدرود زندگی گفته و در کلیسای "سن دنیس" بخاک رفت.
از این داستانها دو مطلب بدست می آید: نخست آنکه شکل شیر نزد ارمنیان کیلیکیا هم بر سکه ها و هم بر درفشها معروف بوده. و دوم آنکه بیشتر بدست پادشاهان لوون نام بوده که این شکل در آنجا شهرت و رواج یافته است. شاید این عقیده ایرانیان که شیر را میگویند نشان ارمنستان بوده از اینجا برخاسته، ولی چنانکه گفتیم این عقیده نادرست است. زیرا نخست آنکه لیلیکیا بیرون ارمنستان بوده و در خود ارمنستان که در زمان پادشاهان باکراتونی استقلال داشت، شکل شیر بسیار کم بکار میرفته و چندان معروف نبوده است.
دوم آنکه در کیلیکیا نیز چنانکه گفتیم پادشاهانی که نام لوون نداشته اند شکل شیر را گاه گاهی بکار برده و نقشهای دیگر نیز فراوان بکار می برده اند. سوم آنکه چه در زمان این پادشاهان کیلیکیا و چه پیش یا پس از زمان ایشان شکل شیر را در ایران و دیگر سرزمینها نیز فراوان بکار می برده اند و هیچگونه عنوان اختصاصی به ارمنیان در میان نبوده است.
در ایران، چه پیش از پیدایش اسلام و چه پس از پیدایش آن، نقش شیر آنقدر معروف بوده که هم بر روی درفشها و سکه ها و خرگاه ها و دیگر ابزارهای شاهی می نگاشته اند و هم آنکه پیکر آنرا بر روی دیوارها یا بر سر دروازه ها از سنگ می تراشیده اند.
نخستین دلیل این موضوع یکی سنگ شیر همدان است که از شاهکارهای فن سنگتراشی باستان، که بر اثر مرور زمان تاریخ آن از میان رفته است. دیگری پیکر شیر و گاو است که در چندین جا بر روی دیوارها کوشک هخامنشیان در استخر نگاشته شده. بدینسان که شیر چنگان بر کمر گاو فرو برده و بدریدن آن پرداخته است. دومین دلیل، سکه های فراوانی است که از پادشاهان ایران از مغولان و صفویان و دیگران با نقش شیر در دست هست. نگارنده دانه هایی را از این سکه ها در تصرف دارم. سومین دلیل یادهایی است که شاعران پارسی در قصیده ها و مثنویهای خود از درفشها و نقشهای گوناگون آنها نموده و چه بسا که نام شیر را برده اند. بلکه می توان گفت که در زبان شاعران پارسی "شیر علم" یکی از ضرب المثلهای معروف بوده.
این بیت از مولانا است:

ما همه شیریم شیران علم         حمله مان از باد باشد دمبدم

کمتر کسی از دانا و کانا است که از بر نداند و در گفتگوهای خود مثل وار بر زبان نراند. ازرقی از شاعران زمان سلجوقیان می گوید:

بدان گهی که چو دریا بلان آهن پوش      برون شوند خروشان همال پیش همال
پلنگ و شیر بجنبند بر هلال علم            تن از نسیج یمانی و جان ز باد شمال

 
جمال الدین عبدالرزاق می گوید:

ز هیبت تو دل شیر آسمان همه وقت         چنانکه شیر علم روز باد در خفقان

هرگاه کسی در این باره بجستجو پرداخته و بگردآوردن شعرها که شاعران پارسی زبان درباره درفش و شیر آن سروده اند کوشش نماید، شاید بیست صفحه بیشتر را پر سازد. استاد سخن، استاد ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه در بسیار جاها یاد درفش می نماید و در دو جا درفشهای گوناگون سرداران ایران را یکایک می ستاید. نخستین جا در داستان رستم و سهراب است که هجیر در پاسخ پرسشهای سهراب از یکایک سرداران ایران نام برده و درفش هر کدام را جداگانه می ستاید.

یکی زرد خورشید پیکر درفش                سرش ماه زرین غلافش بنفش
زده پیش او پیل پیکر درفش                      بنزدش سواران زرینه کفش
یکی شیر پیکر درفش بنفش                     درخشان گهر در میان درفش
درفشش ببین آژدها پیکر است             بر آن نیزه بر شیر زرین سر است

دومین جا در داستان شمردن کیخسرو پهلوانان را، شعرهایی درباره درفشها دارد که برخی چون تکرار همان ستایشهاست که در شعرهای بالا ستوده از یاد آنها چشم می پوشیم و برخی دیگر را که تکرار نیست در پایین می نگاریم:

یکی ماه پیکر درفش از برش              بابر اندر آورده تا به ابلق سرش
درفشی برآورده پیکر پلنگ                   همی از درفشش بیازید جنگ

فردوسی شاهنامه را از روی نامه های باستان که از زمان ساسانیان بیادگار مانده بوده، سروده و این یقین است که این ستایشهای درفشها نیز از آن نامه های باستان است. پس نتیجه این است که در زمان ساسانیان و پیش از آنان در ایران درفشهای گوناگون از زرد و سرخ و بنفش و سیاه بکار برده و بر پرچم های دیبای آنها شکلهای گوناگون از خورشید، ماه، شیر، پلنگ، گرگ، گراز، پیل، اژدها، آهو و مرغ همای نگاشته و بر نوک آنها پیکرهایی از ماه و از شیر، از سیمین و از زرین نصب می نموده اند.
نظامی گنجوی در مثنوی لیلی و مجنون که بگفته خود در سال 584 سروده در داستان رزم نوفل با قبیله لیلی میگوید:

خورشید درفش ده زبانه                    چون صبح دمیده دم نشانه
گشته ز می از درم چو دریا                  سنگ آبله رو تر از ثریا
هر شیر سیاه کایستاده                       چون مار سیه دهان گشاده
شیران سپاه در دریدن                             دیوان سپید در دویدن

این ابیات می رساند که در زمان نظامی بر درفشها نقش خورشید را با ده زبانه در گرداگردش و همچنین شکل شیرهای سیاه را با دهانهای باز می نگاشته اند. و اینکه گفتیم در زمان نظامی از اینجاست که میدانستیم شاعر آگاهی از رنگ و نقش درفشهای تازیان بیابان نشین نداشته و این ستایش را از روی درفشهای زمان و سرزمین خود (ایران) برآورده است.
درباره آفتاب گذشته از این بیتهای نظامی و شعرهای فردوسی دلیل دیگری در دست نیست. جز اینکه سکه ای هم با نقش مزبور در تصرف نگارنده است که دانسته نیست که از چه زمان و از کدام پادشاه است. بهرحال در خور شک نیست که هم بر درفشها و هم بر سکه ها آنرا می نگاشته اند. بویژه در زمانهای پیش از اسلام که فراوان بکار میرفته، ولی از پیدایش اسلام، گویا بعلت اینکه آتش پرستی و خورشید پرستی از کیش زردشتیان مشهور بوده (حقیقت این است که آتش در نزد زرتشتیان مقدس است، اما پرستیده نمی شود - فرهنگسرا) فرمانروایان اسلام از بیم تهمت از بکار بردن خورشید اندیشه داشته اند و از اینجاست که در این زمانها این نقش کمتر بوده است.  شیر اکنون هم بر درفشهای برخی دولت ها از جمله آنها دولت انگلیس و بلژیک است بکار میرود. خورشید هم نشان آرژانتین از دولت های آمریکای جنوبی است.

شیر و خورشید چگونه بهم پیوسته اند؟
یک سند تاریخی داستان پیدایش شیر و خورشید و زمان و تاریخ آنرا برای ما آشکار می سازد. این سند نوشته ابن عبری تاریخ نگار، و دانشمند معروف است که در کتاب "مختصر تاریخ الدول" و درخور همه گونه شگفت است که چنین سندی از چشمها پنهان مانده و کسی تاکنون به حل معمای شیر و خورشید برنخواسته و میدان برای آنگونه افسانه ها و پندارها باز شده است.
خاندان سلجوقیان که در بخشی از آسیای کوچک فرمانروا بودند مشهور است. ابن عبری درباره غیاث الدین کیخسرو، پسر علاالدین کیکاوس که از پادشاهان آن خاندان و دومین کیخسرو از ایشان است و در سال 634 هجری بجای پدر خود به پادشاهی یافته بود، می نویسد که او دختر پادشاه گرجستان را بزنی گرفت. در آنزمان زیبایی زنان گرجستان بویژه زیبایی شاهزادگان گرجی در سراسر شرق و غرب شهرت یافته و بسیاری از فرمانروایان دور و نزدیک از مسلمان و ترسا زن از آن خاندان می گرفتند در این باره داستانهایی در تاریخ است که فرصت یاد کردن نداریم.
ابن عبری می گوید، کیخسرو شیدای رخسار دلارای شاهزاده خانم گرجی گردیده، دل و دین و تاب و توان از دست داد و بفرمان عشق می خواست روی درهم و دینار را با نقش آن رخسار دلارا بیاراید. نزدیکان کیخسرو بپاس اسلام رأی بدین کار نمی دادند، ولی چون او پافشاری داشت، چنین تدبیر اندیشیدند که صورت شیری نگاشته و روی همچون خورشید آن شاهزاده گرجی را همچون خورشیدی بر فراز آن بنگارند که هم دلخواه کیخسرو انجام گرفته و هم مردم پی به حقیقت کار نبرده و چنین پندارند که مقصود نقش صورت طالع پادشاه است.
مقصود ابن عبری نکوهش کیخسرو است که چرا بدانسان زبون عشق زنی بوده. بر ابن عبری باید بخشود، زیرا او از زیر چرخشت استخوانهای عشق در نیامده بود و از اندیشه خام و دل بیدرد بهتر از این چه تراود؟ بلکه باید خورسند بود که او بدین نکوهش برخاسته که ما از سخنانش بدینسان سود برداشته و دشوار تاریخی خود را آسان می سازیم. و چون او در آغاز جوانیش زمان کیخسرو را دریافته و زادگاهش نیز ملطیه یکی از شهرهای آسیای کوچک بوده، از اینرو در تاریخ سلجوقیان روم، بویژه در سرگذشت و داستان کیخسرو و جانشینانش بینا و آگاه بوده. و آنگاه که او یکی از مؤلفان دانشمند است که پیرامون گزافه نمی گردد و از اینجا سخن او بسی استوار و از نظر تاریخ ایران در خور ارزش بسیار است.
گذشته از آنکه دانه های بسیاری از آن سکه کیخسرو با نقش شیر و چهره خورشیدوار شاهزاده خانم گرجی در دست است که از جمله دانه ای در تصرف نگارنده است. خود این سکه بر استواری گفته ابن عبری بهترین دلیل است. زیرا کسانیکه در فن سکه شناسی دست دارند می دانند که پیش از این سکه های کیخسرو هرگز سکه ای با نقش شیر و خورشید دیده نشده و این سکه ها نخستین سکه با نقش مزبور می باشد و چون از هر حیث با نوشته ابن عبری درست می آید از اینجا استواری آن نوشته هویداست.
باید گفت شیر و خورشید چون پدید آورده عشق است، چه بهتر از اینکه بهره ایران سرزمین شاعران گردیده. زیرا نقش مزبور شعر و داستانش هم شعر است. انوشه روان شاهزاده گرجی که زیبایی رخسار او چنین نقش شگفتی پدید آورده و به ایران سرزمین ویس و رامین (افسانه ویس و رامین از زبان پارسی به زبان گرجی ترجمه یافته و پیش گرجیان بسیار معروف می باشد) ارمغان ساخته. ایران که بر همه سرزمینهای پیرامون خود عنوان استادی و آموزگاری دارد و سالیان دراز گرجستان زیبا یکی از جگر گوشه هایش بوده، نشان با این بنیاد تاریخی از هر حیث برتری دارد برآن نشانها که دولت های دیگر دارند و هرگز بنیادی برای آنها در تاریخ نتوان یافت.
 
شیر و خورشید چگونه شهرت یافته و از کی نشان رسمی ایران شده؟
پر روشن است که در این باره ما باید چگونگی شیر و خورشید را زمان بزمان و قرن بقرن از دیده بگذرانیم. ولی افسوس که پس از سکه های کیخسرو تا زمان پادشاهان صفوی که سیصد سال کمابیش فاصله است، ما آگاهی درستی از چگونگی شیر و خورشید نداریم.
بدین تفصیل که پس از کیخسرو از چند تن جانشینان او که تا آخر قرن هفتم زیر دست مغولان فرمانروایی داشتند، نگارنده هرگز سکه ندیده ام، با آنکه یقین دارم که سکه داشته اند. از مغولان و قره قوینلویان و آق قوینلویان و سربداران و تیموریان و دیگران نیز که از زمان کیخسرو تا پیدایش صفویان در ایران و این پیرامونها پادشاهی داشته اند هر چه سکه من دیده ام همه با خط و نوشته بوده و هرگز سکه ای با نقش جانور یا آدمی از این پادشاهان ندیده ام. (مگر یکدانه سکه مسی که سپس یاد آن خواهیم کرد).
لیکن چون در زمان صفویان شیر و خورشید یکی از نقشهای معروف بوده و فراوان آنرا بکار می برده اند، از اینجا بدو جهت پیداست که نقش مزبور پیش صفویان نیز معمول بوده است. اول آنکه اگر شیر و خورشید پس از کیخسرو از میان برخاسته بود و پادشاهانی که میانه او و صفویان بوده اند هیچکدام آنرا بکار نمی برد، پادشاهان صفوی از کجا پی به نقش مزبور برده و در سکه های خود می نگاردند. چه این گمان بسیار دور است که بگوییم آنرا از روی سکه های کهنه کیخسرو برداشته بودند. زیرا گردآوری سکه های کهنه که امروز در میان ماست، در آنزمان نبوده است.
دوم آنکه در سکه های کیخسرو چنانکه دیدیم، خورشید دایره درست و از پشت شیر جداست، ولی در سکه های صفویان همچون سکه های امروزی (این نوشتار مربوط است بزمانی که زنده یاد کسروی حیات داشت. ایشان در سال 1324 در کاخ دادگستری ترور شد) ما خورشید نیم دایره و چسبیده به پشت شیر است. این تفاوت دلیل است که شیر و خورشید را صفویان یکسره از روی سکه های کیخسرو برنداشته اند و واسطه های بسیار در میان بوده. چه برای نیم دایره شده خورشید و چسبیدن آن به پشت شیر جهتی جز این نتوان پنداشت که در نتیجه شتابکاری و سهل انگاری نقاشان بتدریج و کم کم بدین حال رسیده است.
گذشته از اینها یکدانه سکه مسی در تصرف نگارنده است که بر یکروی آن نقش شیر و خورشید است و خطی بر فراز آن بوده که زنگ گرفته و از میان رفته و از اینرو نتوان دانست که سکه کدام زمان و کدام پادشاه است. ولی چون از یکسوی در اینجا نیز خورشید نیم دایره و چسبیده به پشت شیر است و از اینجا پیداست که از سکه های کیخسرو نمی باشد، و از سوی دیگر از عبارت "لا اله لا الله محمد رسول الله" که بر روی دیگر سکه است و نامی از "علی" و دیگر امامان برده نشده، و همچنین از طرز خط که کوفی است، پیداست که از سکه های صفویان و خاندانهای پس از ایشان هم نیست، نتیجه اینست که سکه مزبور از پادشاهی است که میانه زمان کیخسرو و دوره صفویان فرمانروایی داشته و نقش شیر و خورشید در آنزمان نیز بکار برده می شده است.
باری چنانکه گفتیم در زمان صفویان شیر و خورشید بسیار معروف بوده است، و از زمان ایشان است که این نقش در ایران شهرت و رواج یافته، ولی باید دانست که در زمان شاه اسماعیل هرگز این نقش بکار نرفته. زیرا گذشته از آنکه هرگز سکه ای از آن پادشاه با نقش شیر و خورشید دیده نشده، قاسمی گنابدی که در زمان او میزیسته و جنگها و کارهای او را بنظم سروده در بسیاری از جاها درفشهای او را می ستاید، چنانکه می گوید:
علمهای سبزش ستون سپهر               مه رایت آینه ماه و مهر
و باز می گوید:
علمها چو خوبان قد آراستند               بنظاره جنگ برخاستند
شد از پرچم طوق عالی اساس           عیان ابلق آسمان را قطاس
مه سر علم بر فلک سر فراز          جلا جل دف زهره را کرده ساز
از  اینگونه شعرها بسیار دارد، ولی در هیچ جا نامی از شیر یا شیر و خورشید نمی برد و هویداست که در آنزمان این نقش بکار نمیرفته است.
شاه طهماسب پسر شاه اسماعیل توجه به نقش شیر و خورشید داشته. ولی چنانکه گفتیم این پادشاه می پنداشته که شیر و خورشید صورت طالع پادشاهی است، و چون طالع خود او برج حمل (بره) بوده، از اینرو در سکه های مسی که فلوس می نامیدند، خورشید را بر پشت بره نشانیده است. نگارنده دو سکه از این "بره و خورشید" را دارم که در پشت یکی نام شاه طهماسب آشکار نوشته شده. از اینجا می توان انگاشت که جهت بکار نبردن شاه اسماعیل شیر و خورشید را نیز این پندار بوده. زیرا او برج عقرب بوده و نمی خواسته خورشید را بر پشت کژدم بنشاند. راستی هم اگر می نشاند شکل بسیار نا زیبایی درست می شد.
شاه عباس هر چه فلوس با نقش خورشید دارد، در همگی خورشید با شیر است، با آنکه طالع آن پادشاه برج سنبله بوده است و نتوان گفت که چون خورشید با سنبله درست نمی آمده بجای سنبله همسایه آسمانی او شیر را بکار کشیده اند، زیرا سنبله صورت زنی است که خوشه ای بدست گرفته و نقش خورشید با او هیچگونه مانعی نداشته است و می توانستند خورشید را بر روی سینه او بنگارند. باید گفت تا زمان شاه عباس آن پندار از میان برخاسته و حقیقت داستان شیر و خورشید بدست آمده بود. یا اینکه شاه مزبور براهنمایی ستاره شناسان آن ارتباط علمی خورشید و شیر را که گفتیم در فن ستاره شناسی کهنه معروفست در اندیشه داشته که بر خلاف شیوه گذشتگان خود خورشید را با سنبله نقش ننموده است.
نقش شیر و خورشید بر فلوس های زمان شاه عباس بسیار فراوان است و شاید از اینجا نسبت پیدایش شیر و خورشید را بشاه مزبور میدهند که او باعث شهرت و رواج آن گردیده است.
پس از شاه عباس هم تا آخر صفویان شیر و خورشید در سکه ها معمول و معروف بوده و فلوسهایی با نقش مزبور از هر کدام از جانشینان او در دست است، و در برخی از شعرهای آنزمان نیز یاد این فلوسها و شیرها شده است. ملا نویدی شیرازی که در زمان شاه سلیمان صفوی در سپاهان میزیسته این دو بیت شعر را سروده است:
ای آنکه حدیث عقل را تفسیری               بیهوده ز بی زری چرا دلگیری
آوردن زر بدست آسان نبود                   خوابیده بروی هر فلوسی شیری
باید گفت مقصود از شیر در این ابیات شیر با خورشید است نه شیر تنها. چه دیدیم که شیر تنها در آنزمان بر سکه ها کمتر نقش می شده، بویژه در سپاهان که معمول نبوده است.
از این فلوسها پیداست که در آنزمان شیر و خورشید شکل ثابتی نداشته و در هر شهری به شکل دیگری آنرا می نگاشته اند. چنانکه شیر گاهی رویش از اینسو و گاهی از آنسوی، و گاهی دمش برانگیخته و گاهی فروآویخته است. خورشید را هم در برخی بزرگ و در برخی کوچک نگاشته اند.
از زمان صفویان دلیلی هم درباره درفشها در دست است. بدین تفصیل که محمدرضا بیک نامی که در زمان شاه سلطان حسین حاکم ایروان بوده است در سال 1715 میلادی بفرستادگی از آن پادشاه بدربار لویی چهاردهم پادشاه فرانسه رفته و مدتی در آنجا باشکوه بسیار میزیسته است. در بیست و چند سال پیش یکی از مؤلفان فرانسه بنام موریس هربرت کتابی درباره این سفر محمدرضا بیک و همراهانش و داستان ایشان در پاریس بعنوان "فرستاده ایران به دربار لویی چهاردهم" تألیف و آنرا در سال 1907 میلادی به چاپ رسانیده است. در این کتاب تصویرهایی نیز از محمدرضابیک و همراهانش در هنگام گذار از کوچه های پاریس چاپ شده است که بگفته مؤلف از روی تصویرهایی برداشته شده که در همان زمان سفر محمدرضابیک درست کرده بودند. در برخی از این تصویرها درفش ایران بر فراز سر محمدرضابیک پرچم گشاده و بر روی پرده آن شکل شیری است با خورشیدی در فراز آن. لیکن در اینجا نیز همچون شیر و خورشیدهای زمان کیخسرو، خورشید از پشت شیر جدا و دایره درست است. از اینجا پیداست که در زمان صفویان شیر و خورشید را چنانکه بر فلوسها بوده بر روی درفشها رسم نمی کرده و خورشید را دایره جدا از پشت شیر نقش می نموده اند.
پس از دوره صفویان بار دیگر رشته آگاهی ما درباره شیر و خورشید گسیخته می شود و از نادرشاه و پسرانش و از کریمخان و جانشینانش فلوسی یا سکه دیگری با نقش شیر و خورشید، که به یقین از ایشان باشد در دست نداریم. ولی این پیداست که زمان اینان تفاوتی با زمان صفویان نداشته و اینان نیز بر فلوسها و درفشها شیر و خورشید را نگاشته و گاهی هم نقشهای دیگر بکار می برده اند.
اما قاجاریان، چون در دوره ایشان است که در شکل شیر و خورشید تغییرها رخ داده و سرانجام کار نشان رسمی ایران می شود. اینست که باید از این دوره به تفضیل سخن راند.
از زمان آقامحمدخان نیز آگاهی درباره شیر و خورشید در دست نیست. ولی از زمان فتحعلی شاه و جانشین او محمدشاه، گذشته از فلوسهایی که در دست است، خوشبختانه نوشته یکی از مؤلفان اروپا نیز در دست است که کمک بسیار بکار ما دارد. این نوشته عبارت از شرحی است که مسیو دوبو مؤلف معروف فرانسوی در کتاب خود (لاپرس) که در زمان محمدشاه تألیف نمود می نگارد.
مؤلف مزبور می گوید: یکی از شیوه های پادشاه ایران است که درفشهای بسیار بکار می برد و بر این درفشها دو نقش نگاشته می شود، یکی نقش تیغ دو سر علی (ذوالفقار) و دیگری صورت شیر خوابیده ای که خورشید از پشت او در می آید. این دو نقش را در کوشک پادشاهی نیز نگاشته اند. همچنین بر نشانهایی که شاه ایران به سپاهیان و سرکردگان و نمایندگان اروپایی بنام نواختن ایشان می دهد نیز این دو نقش هست.
مؤلف دیگری از فرانسویان، مسیو لانگله، که بیش از "دوبو" در زمان فتحعلی شاه کتاب کوچکی درباره ایران نگاشته، او نیز از شیر و خورشید یاد نموده و شگفت است که نام "مهر و شیر" به او میدهد و دانسته نیست که این عبارت را از کجا برداشته است.  لانگله پنداشته که شیر و خورشید از بازمانده های ایران باستان و یادگار آتش و آفتاب پرستی ایرانیان دیرین است. میگوید بهم چشمی سلطان سلیم سوم عثمانی که نشان "هلال" را اختراع نموده، فتحعلی شاه هم نشان "مهر و شیر" را درست نموده است.
از این نوشته ها پیداست که در زمان فتحعلی شاه و محمدشاه بر درفشها دو نقش می نگاشته اند، یکی شیر و خورشید که شیر خوابیده بوده و دیگری تیغ دو سر یا ذوالفقار. و این دو نقش را بر دیوارهای کوشک پادشاهی نیز می نگاشته اند. همچنین دو نشان از این دو نقش درست کرده بودند، چنانکه هم اکنون این نشان معمول است و در وزارتخانه ها، بویژه در وزارت جنگ به کسانی که در خور نواختن باشند بخشیده می شود.
ولی فلوسهایی از فتحعلی شاه در دست است که گذشته از شیر و خورشید، نقشهایی دیگر نیز از خورشید تنها و مرغ و مانند اینها بکار رفته و در شیر و خورشید در برخی شیر ایستاده است.
از همان زمانها یکرشته فلوسهایی نیز در دست است که شیر تنها و خوابیده است و اگر چه تاریخ درستی در هیچکدام پیدا نیست و لی از شکل سکه ها یقین است که در زمان فتحعلی شاه و محمدشاه یا در آغازهای پادشاهی ناصرالدین شاه زده شده است. اما تا کنون نگارنده در هیچ فلوسی یا سکه نقره ای نقش ذوالفقار را ندیده ام. گویا این نقش را در شکه ها هرگز بکار برده نمی شده است.
اکنون می رسیم به دوره ای که شیر و خورشید نشان رسمی ایران می گردد. تفضیل این سخن آنکه از ناصرالدین شاه یکرشته فلوسهایی با نقش شیر و خورشید در دست است که شیر خوابیده ولی از هر حیث مانند شیر نشانهای امروزی است. تاریخ این فلوسها سال 1272 هجری است. ولی در یکرشته فلوس های دیگر که نیز در دست است و چند سال پس از آن فلوسها در سال 1284 هجری ضرب شده است، ناگهان شیر بپاخاسته و برای نخستین بار شمشیر بدست گرفته است.
از اینجا پیداست که شمشیر بدست گرفتن شیر از سال 1280 و آن نزدیکی ها است و گمان می کنیم که نشان رسمی ایران شدن شیر و خورشید هم از همان زمان آغاز شده باشد.
بدین تفصیل که در زمانهای پیشین در ایران و دیگر دولت های مشرق این رسم که هرکدام نشان خاصی برای خود داشته باشد نبوده. چنانکه دیدیم در زمان صفویان و دیگران شکلهای گوناگون بکار می رفته. در زمان فتحعلی شاه که دیگر شکلها را از میان برده بودند، باز در درفشها گذشته از شیر و خورشید، نقش ذوالفقار را هم بکار می برده اند و بر سکه ها مرغ و آفتاب را هم می نگاشته اند. بهرحال این یقین است که در قرنهای باستان نشان دولتی به این معنی که امروز است نبوده. لیکن در زمان ناصرالدین شاه که ایران با دولت های اروپا رابطه بسیار یافته، ناچار شده که همچون آن دولت ها این نیز نشان خاصی داشته باشد و برای این کار گویا دو شکل ذوالفقار و شیر و خورشید پیشین را یکی کرده و آن شمشیر را که به تنهایی نشانی بوده، بدست شیر داده اند. چیزی که هست، بپاس شکوه امام تیغ دو سر بدست شیر نداده اند. از همین زمان است که شیر و خورشید شکل ثابتی پیدا کرده که در همه جا روی شیر بسوی دست چپ و دمش برانگیخته و گردنش یالدار است، و پیوسته ایستاده رویش برگشته بسوی بیرون است. (تفاوت بزرگ دیگر شیر و خورشیدهای امروزی با شیر و خورشیدهای پیشین این است که شیر امروزی یالدار است و در نقشهای پیشین چنانکه دیدیم شیر بی یال بود است. این نکته را یکی از دانشمندان روسی که در تهران نشیمن دارد، به نگارنده یادآوری کرد که شیرهای ایران که تا صد و دویست سال پیش بسیار فراوان بوده و اکنون کم شده، هم نر و هم ماده شان بی یال است. و از اینجاست که در نقشهای پیشین همه جا شیر بی یال نگاشته اند. اما شیر یالدار که از زمان ناصرالدین شاه بدینسوی دیده می شود، از روی نقشهای اروپاست)
در اینجا ما تاریخچه شیر و خورشید را بپایان می بریم. ما آنچه میدانستیم تا اینجا نگاشتیم، ولی بی گفتگوست که از نوشته های کهنه و وزارتخانه ها و فرمانهای کهنه که در پاره ای از خاندانها است می توان آگاهی های بیشتری بدست آورد. بویژه درباره گزارشهای آخری شیر و خورشید که از آرشیو وزارتخانها، بویژه وزارت خارجه میتوان استفاده فراوان کرد.
تا آنجا که ما میدانیم تنها شاعری که یاد شیر و خورشید را در شعر کرده، انوشه روان ملک الشعرا صبوری است که این دو بیتی از اوست:
گر شیر نشان دولت جاوید است        خورشید بپشت اوست هر کس دید است
آن ترک پسر که این نشان هسته بسر     شیری باشد که روی او خورشید است

لینک ثابت |

زندگینامه کوروش کبیر همرا با تصاویر

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387-20:13 -مانی رها

کوروش دوم(۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، معروف به کوروش بزرگ نخستین شاه و بنیان‌گذار دودمان شاهنشاهی هخامنشی است.شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر،پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است.
ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان، که وی سرزمین‌های ایشان را تسخیر کرده بود، او را سرور و قانونگذار می‌نامیدند.یهودیان این پادشاه را به منزله مسح شده توسط پروردگار بشمار می‌آوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تائید مردوک می‌دانستند.
 
واژه کوروش :
این نام در پارسی باستان‏(Kūruš)، در کتیبه های عیلامی (Ku-rash)، درکتیبه‌های بابلی، (Ku-ra-ash) و در یونانی (Κῦρος) آمده‌است. صورت لاتینی شدهٔ آن سیروس یا سایروس (Cyrus) و صورت عبری  آن کورش (Koresh) می‌باشد.
 
تبار کوروش از جانب پدرش به پارسی ها می‌رسد که برای چند نسل بر انشان(شمال خوزستان کنونی)، در جنوب غربی ایران، حکومت کرده بودند. کوروش درباره خاندانش بر سفالینهٔ استوانه شکلی محل حکومت آن‌ها را نقش کرده‌است. بنیانگذار سلسلهٔ هخامنشی، شاه هخامنش انشان بوده که در حدود 700 می‌زیسته‌است. پس از مرگ او، فرزندش چاایش پیش به حکومت انشان رسید. حکومت چا ایش پیش نیز پس از مرگش توسط دو نفر از پسرانش کووش اول شاه انشان و آریارامن شاه پارس دنبال شد. سپس، پسران هر کدام، به ترتیب کمبوجیه اول  شاه انشان و آرشام شاه پارس، بعد از آن‌ها حکومت کردند.کمبوجیه اول با شاهدخت ماندانا دختر آژی دهاک یا آستیاگ پادشاه ماد ازدواج کرد و کوروش بزرگ نتیجه این ازدواج بود.
تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت ،گزونفون و کتزیاس درباره چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند.اگرچه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کرده‌اند، اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه داده‌اند، بیشتر شبیه افسانه می‌باشد. تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و پرسی سایکس و حسن پیرنیا، شرح چگونگی زایش کوروش را از هرودوت برگرفته‌اند. بنا به نوشته هرودوت، آژی دهاک شبی خواب دید که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام سزمین آسیا را غرق کرد. آژی دهاک تعبیر خواب خویش را از مغ ها پرسش کرد. آنها گفتند از او فرزندی پدید خواهد آمد که بر مادها غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که آژی دهاک تصمیم بگیرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد، زیرا می‌ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابر این آژی دهاک دختر خود را به کمبوجیه اول شاه آنشان که خراجگزار ماد بود، به زناشویی داد.
ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه  باردار شد و شاه این بار خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانید. پادشاه ماد، این بار هم از مغ‌ها تعبیر خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندانا فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا چیره خواهد شد.آستیاگ بمراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد. پادشاه ماد بر اساس خوابهایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، پس زادهٔ دخترش را به یکی از بستگانش بنام هارپاگ، که در ضمن وزیر و سپهسالار او نیز بود، سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند. هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش،هارپاگ پاسخ داد وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود، چون یکم کودک با او خوشایند است. دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد دخترش ممکن است جانشین او گردد، در این صورت معلوم است شهبانو  با کشنده فرزندش مدارا نخواهد کرد. پس کوروش را به یکی از چوپان‌های شاه به‌ نام میترادات (مهرداد) داد و از از خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمهٔ ددان گردد.
چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو از موضوع با خبر شد، با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از کشتن کودک خودداری کند و بجای او، فرزند خود را که تازه زاییده و مرده بدنیا آمده بود، در جنگل رها سازد. مهرداد شهامت این کار را نداشت، ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را به گردن گرفت.
روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود، با گروهی از فرزندان امیرزادگان بازی می‌کرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند. کوروش همبازیهای خود را به دسته‌های مختلف بخش کرد و برای هر یک وظیفه‌ای تعیین نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری نکرده بود تنبیه کنند. پس از پایان ماجرا، فرزند آرتم بارس به پدر شکایت برد که پسر یک چوپان دستور داده‌است وی را تنبیه کنند. پدرش او را نزد آژی دهاک برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان پسر او را تنبیه و بدنش را مضروب کرده‌است. شاه چوپان و کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد: «تو چگونه جرأت کردی با فرزند کسی که بعد از من دارای بزرگ‌ترین مقام کشوری است، چنین کنی؟» کوروش پاسخ داد: «در این باره حق با من است، زیرا همه آن‌ها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و چون او از من فرمانبرداری نکرد، من دستور تنبیه او را دادم، حال اگر شایسته مجازات می‌باشم، اختیار با توست.»
آژی دهاک از دلاوری کوروش و شباهت وی با خودش به اندیشه افتاد. در ضمن بیاد آورد، مدت زمانی که از رویداد رها کردن طفل دخترش به کوه می‌گذرد با سن این کودک برابری می‌کند. بنابراین آرتم بارس را قانع کرد که در این باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و او را مرخص کرد. سپس از چوپان درباره هویت طفل مذکور پرسشهایی به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: «این طفل فرزند من است و مادرش نیز زنده‌است.» اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و دستور داد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند.
چوپان ناچار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای آژی دهاک آشکار کرد و با زاری از او بخشش خواست. سپس آژی دهاک دستور به احضار هارپاگ داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه دید، موضوع را حدس زد و در برابر پرسش آژی دهاک که از او پرسید: «با طفل دخترم چه کردی و چگونه او را کشتی؟» پاسخ داد: «پس از آن که طفل را به خانه بردم، تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تو را اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم» و ماجرا را به طور کامل نقل نمود. آژی دهاک چون از ماجرا خبردار گردید خطاب به هارپاگ گفت: امشب به افتخار زنده بودن و پیدا کردن کوروش جشنی در دربار برپا خواهم کرد. پس تو نیز به خانه برو و خود را برای جشن آماده کن و پسرت را به اینجا بفرست تا با کوروش بازی کند. هارپاگ چنین کرد. از آنطرف آژی دهاک مغان را به حضور طلبید و در مورد کورش و خوابهایی که قبلاً دیده بود دوباره سوال کرد و نظر آنها را پرسید. مغان به وی گفتند که شاه نباید نگران باشد زیرا رویا به حقیقت پیوسته و کوروش در حین بازی شاه شده‌است پس دیگر جای نگرانی ندارد و قبلاً نیز اتفاق افتاده که رویاها به این صورت تعبیر گردند. شاه از این ماجرا خوشحال شد. شب هنگام هارپاگ خوشحال و بی خبر از همه جا به مهمانی آمد. شاه دستور داد تا از گوشتهایی که آماده کرده‌اند به هارپاگ بدهند ؛ سپس به هارپاگ گفت می‌خواهی بدانی که این گوشتهای لذیذ که خوردی چگونه تهیه شده‌اند.سپس دستور داد ظرفی را که حاوی سر و دست و پاهای بریده فرزند هارپاگ بود را به وی نشان دهند . هنگامی که ماموران شاه درپوش ظرف را برداشتند هارپاگ سر و دست و پاهای بریده فرزند خود را دید و گرچه به وحشت افتاده بود. خود را کنترول نمود و هیچ تغییری در صورت وی رخ نداد و خطاب به شاه گفت: هرچه شاه انجام دهد همان درست است و ما فرمانبرداریم.این نتیجه نافرمانی هارپاگ از دستور شاه در کشتن کوروش بود.
کوروش برای مدتی در دربار آژی دهاک ماند سپس به دستور وی عازم آنشان شد . پدر کوروش کمبوجیه اول و مادرش ماندانا از وی استقبال گرمی به عمل آوردند. کوروش در دربار کمبوجیه اول خو و اخلاق والای انسانی پارس‌ها و فنون جنگی و نظام پیشرفته آن‌ها را آموخت و با آموزش‌های سختی که سربازان پارس فرامی‌گرفتند پرورش یافت. بعد از مرگ پدر وی شاه آنشان شد.
 
دوران قدرت:
بعد از آنکه کوروش شاه آنشان شد در اندیشه حمله به مادافتاد.دراین میان هارپاگ نقشی عمده بازی کرد.هارپاگ بزرگان ماد را که از نخوت و شدت عمل شاهنشاه ناراضی بودند بر ضد ایشتوویگو(آژی دهاک)شورانید و موفق شد، کوروش را وادار کند بر ضد پادشاه ماد لشکرکشی کند و او را شکست بدهد.با شکست کشور ماد به‌وسیله پارس که کشور دست نشانده و تابع آن بود،پادشاهی ۳۵ ساله ایشتوویگو پادشاه ماد به انتها رسید، اما به گفته هرودوت کوروش به ایشتوویگو آسیبی وارد نیاورد و او را نزد خود نگه داشت. کوروش به این شیوه در 546 پادشاهی ماد و ایران را به دست گرفت و خود را پادشاه ایران اعلام نمود.کوروش پس از آنکه ماد و پارس را متحد کرد و خود را شاه ماد و پارس نامید، در حالیکه بابل  به او خیانت کرده بود، خردمندانه از قارون، شاه لیدی خواست تا حکومت او را به رسمیت بشناسد و در عوض کوروش نیز سلطنت او را بر لیدی قبول نماید. اما قارون (کرزوس) در کمال کم خردی به جای قبول این پیشنهاد به فکر گسترش مرزهای کشور خود افتاد و به این خاطر با شتاب سپاهیانش را از رود هالسی (قزل ایرماق امروزی در کشور ترکیه) که مرز کشوری وی و ماد بود گذراند و کوروش هم با دیدن این حرکت خصمانه، از همدان به سوی لیدی حرکت کرد ودژسارد که آن را تسخیر ناپذیر می‌پنداشتند، با صعود تعدادی از سربازان ایرانی از دیواره‌های آن سقوط کرد و قارون (کروزوس)، شاه لیدی به اسارت ایرانیان درآمد و کوروش مرز کشور خود را به دریای روم و همسایگی یونانیان رسانید. نکته قابل توجه رفتار کوروش پس ازشکست قارون است. کوروش، شاه شکست خورده لیدی را نکشت و تحقیر ننمود، بلکه تا پایان عمر تحت حمایت کوروش زندگی کرد و مردم سارد علی رغم آن که حدود سه ماه لشکریان کوروش را در شرایط جنگی و در حالت محاصره شهر خود معطل کرده بودند، مشمول عفو شدند.
 
پس از لیدی کوروش نواحی شرقی را یکی پس از دیگری زیر فرمان خود در آورد و به ترتیب گرگان (هیرکانی)، پارت، هریو (هرات) رخج،مرو،بلخ، زرنگیانا (سیستان) و سوگود (نواحی بین آمودریا و سیردریا) و ثتگوش (شمال غربی هند) را مطیع خود کرد. هدف اصلی کوروش از لشکرکشی به شرق، تأ مین امنیت و تحکیم موقعیت بود وگرنه در سمت شرق ایران آن روزگار، حکومتی که بتواند با کوروش به معارضه بپردازد وجود نداشت. کوروش با زیر فرمان آوردن نواحی شرق ایران، وسعت سرزمین‌های تحت تابعیت خود را دو برابر کرد. حال دیگر پادشاه بابِل از خیانت خود به کوروش و عهد شکنی در حق وی که در اوائل پیروزی او بر ماد انجام داده بود واقعاً پشیمان شده بود. البته ناگفته نماند که یکی از دلایل اصلی ترس «نبونید» پادشاه بابِل، همانا شهرت کوروش به داشتن سجایای اخلاقی و محبوبیت او در نزد مردم بابِل از یک سو و نیز پیش‌بینی‌های پیامبران بنی اسرائیل  درباره آزادی قوم یهود  به دست کوروش از سوی دیگر بود.
 
فرزندان :
پس از مرگ کورش، فرزند ارشد او کمبوجیه به سلطنت رسید. وی، هنگامی که قصد لشگرکشی به سوی مصر را داشت، از ترس توطئه، دستور قتل برادرش بردیا  را صادر کرد. در راه بازگشت کمبوجیه از مصر، یکی از موبدان دربار به نام گئومات مغ، که شباهتی بسیار به بردیا داشت، خود را به جای بردیا قرار داده و پادشاه خواند. کمبوجیه با شنیدن این خبر در هنگام بازگشت، یک شب و به هنگام باده‌نوشی خود را با خنجر زخمی کرد که بر اثر همین زخم نیز درگذشت. کورش بجز این دو پسر، دارای سه دختر به نام‌های آتوسا و آرتیستون و مروئه بود که آتوسا بعدها با داریوش اول  ازدواج کرد و مادر خشایارشاه  پادشاه قدرتمند ایرانی شد.
آتوسا دختر کوروش است. داریوش بزرگ با پارمیدا و آتوسا  ازدواج کرد که داریوش بزرگ از آتوسا صاحب پسری بنام خشایارشاه  شد.
 
دین کوروش :
یكی از مسایلی كه تاریخ‌دانان مختلف درباره آن نظرات گوناگون دارند دین كوروش است، یهودیان براساس آنچه در تورات  آمده كه "یهوه به او (كوروش) قدرت داده و تا زمانی كه بنده خدا باشد این قدرت با وی خواهد ماند" كوروش را یهودی می‌پندارند. اما واقعیت امر آن است كه حكومت و سیاست و رفتار وی با زیردستان همگی از روی اشه (نیكی و پاكی زرتشتی) است و از این روی كوروش را زرتشتی می‌دانند.
با این وجود كوروش اولین دگرگونی را در دین زرتشتی  ایجاد نمود كه تمام شاهان ایرانی زردشتی پس از وی از این كار او تبعیت كردند. بر اساس كیش زردشتی دفن مرده مستقیما در خاك جایز نیست و ابتدا بایستی گوشت و پوست مرده در فضای آزاد بوسیله پرندگان خورده شود و استخوان‌ها در خاك قرار داده شوند.كوروش نخستین كسی بود كه از این سنت سر باز زد و جسد وی مومیایی و سپس در پاسارگاد  دفن گردید.
 
آخرین نبرد :
کوروش در آخرین نبرد خود به قصد سرکوب اقوام سکا که ملکه شان به نام تومریس, از ازدواج با کوروش امتناع ورزیده بود, به سمت شمال شرقی کشور حرکت کرد. میان مرز ایران و سرزمین سکاها رودخانه‌ای بود که لشگریان کورش باید از آن عبور می‌کردند.هنگامی که کورش به این رودخانه رسید، تومریس ملکه سکاها به او پیغام داد که برای جنگ دو راه پیش رو دارد.یا از رودخانه عبور کند و در سرزمین سکاها به نبرد بپردازند و یا اجازه دهند که لشگریان سکا از رود عبور کرده و در خاک ایران به جنگ بپردازند.کورش این دو پیشنهاد را با سرداران خود در میان گذاشت.بیشتر سرداران ایرانی او، جنگ در خاک ایران را برگزیدند، اماکرزوس امپراتور سابق لیدی که تا پایان عمر به عنوان یک مشاور به کورش وفادار ماند، جنگ در سرزمین سکاها را پیشنهاد کرد.استدالال او چنین بود که در صورت نبرد در خاک ایران، اگر لشگر کورش شکست بخورد تمامی سرزمین در خطر می‌افتد و اگر پیروز هم شود هیچ سرزمینی را فتح نکرد. در مقابل اگر در خاک سکاها به جنگ بپردازند، پیروزی ایرانیان با فتح این سرزمین همراه خواهد بود و شکست آنان نیز تنها یک شکست نظامی به شمار رفته و به سرزمین ایران آسیبی نمی‌رسد. کورش این استدلال را پذیرفت و از رودخانه عبور کرد. پیامد این نبرد کشته شدن کورش و شکست لشگریانش بود.تو مریس سر بریده کوروش را در ظرفی پر از خون قرار داد و چنین گفت: «تو که با عمری خونخواری سیر نشده‌ای حالا آنقدر خون بنوش تا سیراب شوی» پس از این شکست، لشگریان ایران با رهبری کمبوجیه، پسر ارشد کورش به ایران بازگشتند. طبق کتاب «کوروش در عهد عتیق و قرآن مجید» نوشته دکتر فریدون بدره‌ای و از انتشارات امیر کبیر کوروش در این جنگ کشته نشده و حتی پس از این نیز با سکاها جنگیده‌است. منابع تاریخی معتبر در کتاب یادشده معرفی شده‌است.
 
منشور حقوق بشر :
به هنگام کاوش‌ها در بابِل (۱۸۷۹-۱۸۸۲)، باستان‌شناس کلدانی، هرمز رسام یک استوانهٔ سفالین کوچک (۲۵ سانتیمتر)، به شکل بشکه یافت، که شامل یک نوشته از کوروش بزرگ بود. این استوانه که اکنون در موزهٔ بریتانیا نگهداری می‌شود، خبری از خط مشی کوروش بزرگ در بارهٔ اسرا می‌دهد: «من (کوروش) تمامی ساکنین پیشین آنها را گرد هم آورده و منزلگاه آنها را به ایشان بازگرداندم». استوانه کوروش بزرگ، یک استوانهٔ سفالین پخته شده، به تاریخ ۱۸۷۸ میلادی در پی کاوش در محوطهٔ باستانی بابِل کشف شد. در آن کوروش بزرگ رفتار خود با اهالی بابِل را پس از پیروزی بر ایشان توسط ایرانیان شرح داده‌است. این سند به عنوان نخستین منشور حقوق بشر شناخته شده، و به سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آنرا به تمامی زبانهای رسمی سازمان منتشر کرد. این تأییدی است بر اینکه منشور آزادی بشریت که توسط کوروش بزرگ در روز تاجگذاری وی منتشر شده، می‌تواند از اعلامیه حقوق بشر که توسط انقلابیون فرانسوی در اولین مجمع ملی ایشان صادر شده، برتر باشد. اعلامیه حقوق بشر در نوع خود، در رابطه با بیان و ساختارش بسیار قابل توجه‌است، اما منشور آزادی که توسط پادشاه ایرانی (کوروش) در ۲۳ سده پیش از آن صادر شده، به نظر معنوی‌تر می‌آید. با مقایسهٔ اعلامیه حقوق بشر مجمع ملی فرانسه و منشور تأیید شده توسط سازمان ملل، با منشور آزادی کوروش، این آخری با در نظر گرفتن قدمت، صراحت، و رد موهومات دوران باستان در آن، باارزشتر نمود می‌کند. کوروش بزرگ به سال ۵۳۹ پیش از میلاد وارد شهر بابِل شد، و پس از زمستان، در اولین روز بهار رسماً تاجگذاری نمود و چنین فرمود:
"بی‌شمار سپاهانم به صلح در بابل گام برداشتند. روا نداشتم کسی وحشت را بر سرزمین سومر و اکد که من دوست دارم فرا آرد.نیازمندیهای بابل، تمامی پرستشگاههای آنان را پیش دیده داشتم و در بهبود زندگی همگان کوشیدم. شهروندان بابِل ..... همه یوغهای ننگین بردگی را از مردمان بابل برداشتم.خانه‌های ویران شان را آباد کردم. به تیره بختیهایشان پایان دادم"
 
 
کوروش کبیر به همراه همسر زیبا :
f_qntmpxm_1922aed.jpg
 
آرامگاه کوروش کبیر پادشاه قدرتمند ایران عزیز
f_9957m_a762e72.jpg
 
منشور حقوق بشر کوروش کبیر :
f_Cyruscilindm_c303aa3.jpg
 
 سخن کوروش کبیر
f_untitledm_d0f2d16.png
 
نقشه ایران در دوران کوروش کبیر
f_600pxPersiam_11e6c30.png
 

لینک ثابت |

متن سخنرانی محمد زضا شاه در ارامگاه کوروش کبیر

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387-20:9 -مانی رها

خطابه محمد رضا شاه پهلوی

در مقابل آرامگاه ابدی آورش بزرگ

پاسارگاد20 مهر ماه 2540

كورش !

شاه بزرگ،

شاه شاهان،

شاه هخامنشی،

شاه ایران زمین،

از جانب من، شاهنشاه ایران،

و از جانب ملت من،

بر تو درود باد.

در این لحظة پرشكوه تاریخ ایران، من و همه ایرانیان، همه فرزندان این شاهنشاهی

كهن كه دوهزار و پانصد سال پیش بدست تو بنیاد نهاده شد، در برابر آرامگاه تو سر

ستایش فرود می آوریم و خاطرة فراموش نشدنی تو را پاس میداریم

همة ما در این هنگام كه ایران نو با افتخارات كهن پیمانی تازه می بندد، ترا بنام

قهرمان جاودان تاریخ ایران، به نام بنیانگذار كهنسال ترین شاهنشاهی جهان، به نام

آزادی بخش بزرگ تاریخ، به نام فرزند شایستة بشریت، درود میفرستیم.

كورش!

ما امروز در برابر آرامگاه ابدی تو گرد آمده ایم تا بتو بگوئیم:

آسوده بخواب كه ما بیداریم،

و برای نگاهبانی میراث پرافتخار تو همواره بیدار خواهیم بود.

سوگند یاد میكنیم كه آن پرچمی را كه تو دوهزار و پانصد سال پیش برافراشتی

همچنان افراشته و در اهتزاز نگاه خواهیم داشت.

سوگند یاد میكنیم كه بزرگی و سربلندی این سرزمین را بعنوان ودیعه ای مقدس كه

گذشتگان ما به ما سپرده اند با اراده ای پولادین حفظ خواهیم كرد، و این كشور را

سربلندتر و پیروزتر از همیشه به آیندگان خویش خواهیم سپرد.

سوگند یاد میكنیم كه سنت بشر دوستی و نیك اندیشی را كه تو اساس شاهنشاهی

ایران قرار دادی، همواره پاس خواهیم داشت و همچنان برای مردم جهان پیام آور

دوستی و حقیقت خواهیم بود.

در این بیست و پنج قرن، كشور تو و كشور من، شاهد سهمگین ترین حوادثی شد

كه در تاریخ جهان برای ملتی روی داده است، و با اینهمه هرگز این ملت در برابر

دشواریهای گران سر تسلیم فرود نیاورد.

در طول دوهزار و پانصد سال، هر وجب از خاك این مرز و بوم با خون دلیران و

جانبازان ایران زمین آبیاری شد، تا ایران همچنان زنده و سربلند بماند، بسیار كسان

بدین سرزمین روی آوردند تا آن را از پای در آورند، اما همة آنان رفتند و ایران بر

جای ماند و در همة این مدت، علیرغم تیرگیها، این سرزمین فروغ جاودان همچنان

تجلی گاه اخلاق و كانون ابدی اندیشه باقی ماند. اكنون ما در اینجا گرد آمده ایم تا

با سربلندی به تو بگوئیم كه :

پس از گذشت بیست و پنج قرن، امروز نیز مانند دوران پر افتخار تو، نام ایران در

سراسر گیتی با احترام و ستایش بسیار در آمیخته است.

امروز نیز همانند عصر تو، ایران در صحنة پر آشوب جهان پیام آور آزادگی و بشر

دوستی و پاسدار والاترین آرمانهای انسانی است.

مشعلی كه تو بر افروختی و در طول دو هزار و پانصد سال هرگز در برابر

تندبادهای حوادث خاموش نشد، امروز نیز فروزان تر و تابناك تر از همیشه در این

سرزمین نورافشان است، و فروغ آن همچون دوران تو، از مرزهای ایران زمین

بسیار فراتر رفته است.

كورش !

شاه بزرگ،

شاه شاهان،

آزادمرد آزادمردان و قهرمان تاریخ ایران و جهان،

آسوده بخواب، زیرا كه ما بیداریم و همواره بیدار خواهیم بود.

محمد زضا هر چه که بود دوست دار تاریخ و فرهنگ ایران بود.

لینک ثابت |

با جشن های 2500 ساله موافقید یا خیر؟

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387-20:7 -مانی رها

جشن های 2500 ساله که در تاریخ 20 مهر سال 1350 و در پی قرائت خطابه محمد رضا پهلوی در کنار آرامگاه کوروش بزرگ آغار شد همواره و تاکنون مورد نقد تحلیلگران سیاسی فرار گرفته است . این موقعیت را پسندیده دیدم تا در این باره با دوستان عزیز به بحث بنشینیم ! شاید به نتیجه مناسبی دست یابیم.

لینک ثابت |

سلام یه دفعه زد سرم و اینو واستون گذاشتم(نظر لطفا")

یکشنبه بیست و دوم مهر 1386-21:25 -مانی رها


روزی آوای مرا تمام چلچله ها خواهند شنید

تمام گل ها خواهند بویید و

تمام اشک ها خواهند بوسید

روزی که از تو بخوانم...

سهم من از خنده های تو ، بیدهای مجنون خشک باغچه حیاطمان است

نشسته ام تا دوباره سبز شوند... زهی خیال باطل

چشمان سرخم گرداگرد شهر را می نگرد به دنبال تو...

و تو نیستی

من شب ها خواب باران می بینم ، تو را زیر نم نم این باران...

سکوت واژه ی آشناییست

سکوتی سرد در انبوه رویا...

رویای با تو بودن که هیچوقت  تحقق نخواهد یافت...!

لینک ثابت |

در آستانه ی * جشن مهرگان * (پیشینه و تاریخچه ی جشن)

سه شنبه سوم مهر 1386-22:18 -مانی رها

 
جشن مهرگان

کورش محسنی
برگرفته شده از: http://ariapars.persianblog.ir

جشن «مهرگان» را از دیدگاه ارجمندی می توان تا اندازه ای با جشن نوروز برابر دانست. این جشن دارای ریشه ی کهن تاریخی و استوره ای بوده و به ایزد «مهر» وابسته است و همراه با آیین ویژه ی این ایزد، از میان آریایی ها به خاور رفته و تا امپراتوری روم رخنه کرده است. جشن مهرگان در روم کهن، روز پیدایش خورشید انگاشته شده و پس از رخنه ی آیین ترسایی(مسیحیت) در اروپا، با زادروز مهر توأم گردیده است.(یشت ها، ج۱، ص ۳۹۶)

جایگاه ایزد مهر در روم باستان چنان بود که ترسایان به ناچار جشن شب چله(یلدا) -یعنی زادروز مهر- را برابر با زادروز مسیح دانستند.!

این جشن در مهرروز(روز ۱۶ ام هر ماه) از مهرماه آغاز می شود و مردم در این روز برای شادباش گویی جشن، به خانه ی خویشان و آشنایان خود رفته و همچون بیشتر جشنهای ایرانی به شادی و خوردن میوه و آجیل و شیرینی می پردازند. خوردن میوه هایی چون انار، سیب، به، عناب، انگور و برپایی سفره ی ِ ویژه ی ِ جشن مهرگان که رنگارنگ است و بر سر آن اوستا/شاهنامه/دیوان حافظ/قرآن، سرمه دان، آیینه، شمع... گذاشته می شود، مرسوم است. پوشیدن پوشاک نو با رنگهای پاییزی چون سرخ/زرد/نارنجی در این جشن شایا(شایسته) است. جشن و شادی از ۱۶ مهرماه تا ۶ روز پس از آن دنبال می شود و به گفته ی دیگر روز ۱۶ام «مهرگان کوچک» و روز ۲۱ام «مهرگان بزرگ» است.

جشن مهرگان براستی آغاز ِ بخش دوم سال و درونشُد(ورود) به پاییز/زمستان و سرمای بزرگ است و جشن خرمن و گردآوری محصول بشمار می آید. در این جشن همچون نوروز شاهان بارعام می داده اند و پیشکش ها را پذیرا می شدند.

به نوشته ی کتزیاس نویسنده ی یونانی سده ی ۵پ م و پزشک اردشیر دوم هخامنشی، پادشاهان هخامنشی در روز جشن مهرگان، در باده پیمایی با میخوارگان همراه شده و تنها در این روز پَروای مست شدن می یافتند!. همچنین استرابون گزارش می دهد که شهربان ارمنستان در جشن مهرگان ۳۰ هزار کره اسب برای پیشکش به دربار هخامنشی می فرستاده است.(برهان قاطع، تعلیغات محمد معین، ص ۲۰۶۶)

در سروده های چامه سرایان پارسی گوی پیش از مغول نیز فراوان به بزرگداشت جشن مهرگان برمی خوریم. در آثار برجای مانده از ابوالفضل بیهقی، به آگاهی هایی پیرامون به مهرگان نشستن مسعود غزنوی برمی خوریم. از آثار منوچهری نیز بر می آید که در زمان سلطان مسعود این جشن با شکوه بسیار برگزار می گشته است. و از همه ارجدارتر سروده های چامه سرایان آذربایجانی
دنباله ی نوشتار را در اینجا بخوانید....


alt
1مهر

لینک ثابت |

زندگی نامه کوروش کبیر

پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386-18:21 -مانی رها

کودکی کوروش

کورش از مادری مادی و پدری پارسی بود نام مادر کوروش ماندانا بود که پدرش آستیاگ(آژی دهاک) پادشاه ماد بود و پدرش کمبوجیه(کامبیز) پادشاه پارس بود.پدر بزرگ پدری کوروش که بنیان گذار سلسله هخامنشی بود کورروش اول نام داشت.کوروش در واقع یک شاهزاده واقعی بود زیرا از دو طرف از خاندن سلطنتی و اشرافی بود.

داستان های مختلفی از تاریخ نویسان در مورد کودکی کوروش گفته شده اما داستان نزدیک تر به واقعیت کودکی کوروش را به صورت زیر نقل شده است.

آستیاگ که به آژی دهاک معروف بود(آژی دهاک به معنی اژدها)پادشاهی ظالم و خونخوار بود.آستیاگ در روز به دنیا آمدن کوروش خوابی دید که دخترش ماندانا به جای فرزند بوته تاکی به دنیا آورد که شاخ و برگهای آن سرتاسر خاک آسیا را پوشانده است.

بعد از بیداری تمام مغان و معربان خواب را احضار کرد تا خواب وی را تعبیر کنندو آنها به او گفتند  که سلسله او روزهای شوم و ناهنجاری در پیش خواهد داشت و این طور تفسیر کردند که فرزندی که از دختر پادشاه زاده می شود تمام آسیا را فتح خواهد کرد و قوم ماد را به بندگی خواهد کشاند.

فرزند به دنیا آمد آستیاگ که از این خواب وحشت کرده بود به زور کودک را از مادرش می ستاند و یکی از بستگان به نام هارپاگ را مامور کشتن کوروش می کند.کوروش را زینت می کنند و به خانه هارپاگ می فرستند اما هارپاگ نمی توانست این کار را انجام دهد برای همین از گاوچرانی به نام میتراداتس(مهرداد) که در جایی حوالی اکباتان زندگی می کرد درخواست کرد. او را احضار کرد و بچه را به او داد و دستور داد بچه را در بیابان رها کند و به او گفت: ((پادشاه مرا مامور کرده است به  تو بگویم که اگر این بچه را نکشی خود تو به جای او به بدترین وضع کشته خواهی شد.))

مهرداد کوروش را گرفت و به خانه آورد از قضا زن او مدتی بود که حامله بود و در غیاب وی  که در خدمت هارپاگ بود بچه را زایید که مرده به دنیا آمد.

مهرداد وقتی به خانه رسید زنش از او پرسید که هارپاگ با او چه کار داشت؟او پاسخ داد: (( من وقتی به شهر رسیدم آنچه دیدم و آنچه که شنیدم ای کاش که به لطف و عنایت مردوخ هرگز نمی دیدم!خانه هارپاگ پر از کسانی بود که همه ناله و شیون می کردند و من با ناراحتی بسیار بدانجا درآمدم.همین که درون رفتم کودک شیرخواره ای دیدم که دست و پا می زدو می گریست.لباسهای زرددوزی شده و پارچه های الوان بر او پوشانده بودند.هارپاگ به من گفت آن بچه را بردارم و ببرم در بیابان بگذارم،درجایی که جانوران درنده زیاد باشند.من هم بچه را برداشتم و با خود آورم ، به تصور اینکه بچه به یکی از افراد خانواده خود هارپاک تعلق دارد و به دلیلی که من نمی دانم می خواهند او را بشکند اما در بین راه متوجه شدم که این بچه نواده دختری پادشاه خودمان است.بیا این هم بچه ))

بچه بسیار زیبا بود و زن گاوچران از بچه بسیار خوشش آمد و مهرش در دلش نشست. از شوهرش خواست که بچه را نکشد اما مهرداد حاضر نبود درخواست زنش را بپذیرد چون احتمال میداد هارپاگ جاسوسانی به دنبالش فرستاده اند تا بر او نظارت کنند.وقتی زن دید نمی تواند شوهرش را راضی کند گفت: ((حال که تو میخواهی بچه رابکشی پس آنچه می گویم بکن.من در غیاب تو بچه ای زاییدم که مرده به دنیا آمد.تو بچه مرده را به جای این زنده جای ده.و در بیابان که جانوران زیاد دارد رها کن،آن وقت این نوه پادشاه را به جای بچه خود بزرگ می کنیم.))

مهرداد قبول کرد و جامه کوروش و زینتها را به تن کودک مرده کرد و او را در بیابان رها کرد.

شاید همسر مهرداد هیچ وقت فکر نمی کرد بچه ای که می پرواند روزی عدل و صلح را در جهان رواج می دهد و پادشاه کشوری پهناور می شود.

کوروش تا ده سالگی در خدمت مادرخوانده اش ماند.

هرودوت دوران كودكي او را اينچنين وصف مي كند :  « او كودكي بود زبر و زرنگ و باهوش ،‌ و هر وقت سؤالي از او مي كردند با فراست و حضور ذهن كامل فوراً جواب مي داد. در او نيز همچون همه ي كودكاني كه به سرعت رشد مي كنند و با اين وصف احساس مي شود كه كم سن هستند حالتي از بچگي درك مي شد كه با وجود هوش و ذكاوت غير عادي او از كمي سن و سالش حكايت مي كرد. بر اين مبنا در طرز صحبت کوروش نه تنها نشاني از خودبيني و كبر و غرور ديده نمي شد بلكه كلامش حاكي از نوعي سادگي و بي آلايشي و مهر و محبت بود. بدين جهت همه بيشتر دوست داشتند او را در صحبت و در گفتگو ببينند تا در سكوت و خاموشي .  از وقتي كه با گذشت زمان كم كم قد كشيد و به سن بلوغ نزديك شد در صحبت بيشتر رعايت اختصار مي كرد ،‌ و به لحني آرامتر و موقرتر حرف مي زد.  كم كم چندان محجوب و مؤدب شد كه وقتي خويشتن را در حضور اشخاص بزرگسالتر از خود مي يافت سرخ مي شد و آن جوش و خروشي كه بچه ها را وا مي دارد تا به پر و پاي همه بپيچند و بگزند در او آن حدت و شدت خود را از دست مي داد. از آنجا اخلاقاً آرامتر شده بود نسبت به دوستانش بيشتر مهرباني از خود نشان مي داد. در واقع به هنگام تمرين هاي ورزشي ، از قبيل سواركاري و تيراندازي و غيره ، كه جوانان هم سن و سال اغلب با هم رقابت مي كنند ، او براي آنكه رقيبان خود را ناراحت و عصبي نكند آن مسابقه هايي را انتخاب نمي كرد كه مي دانست در آنها از ايشان قوي تر است و حتماً برنده خواهد شد ، بلكه آن تمرين هايي را انتخاب مي نمود كه در آنها خود را ضعيف تر از رقيبانش مي دانست ، و ادعا مي كرد كه از ايشان پيش خواهد افتاد و از قضا در پرش با اسب از روي مانع و نبرد با تير و كمان و نيزه اندازي از روي زين ، با اينكه هنوز بيش از اندازه ورزيده نبود ، اول مي شد. وقتي هم مغلوب مي شد نخستين كسي بود كه به خود مي خنديد. از آنجا كه شكست هايش در مسابقات وي را از تمرين و تلاش در آن بازيها دلزده و نوميد نمي كرد ، و برعكس با سماجت تمام مي كوشيد تا در دفعه ي بعد در آن بهتر كامياب شود ؛ در اندك مدت به درجه اي رسيد كه در سواركاري با رقيبان خويش برابر شد و بازهم چندان شور و حرارت به خرج مي داد تا سرانجام از ايشان هم جلو زد. وقتي او در اين زمينه ها تعليم و تربيت كافي يافت به طبقه ي جوانان هيژده تا بيست ساله درآمد ، و در ميان ايشان با تلاش و كوشش در همه ي تمرين هاي اجباري ، با ثبات و پايداري ، با احترام و گذشت به سالخوردگان و با فرمانبردايش از استان انگشت نما گرديد. »

 

بازگشت به خانواده

کورش و دوستانش بازیهای مختلفی انجام می دانند یکی از این بازی ها شاه بازی بود که در این بازی تمام مقررات درباری رعایت می شد. یک روز کوروش در ده با یاران خود بازی می کرد از طرف دوستان به عنوان پادشاه انتخاب شد،کورش بر طبق اصول و مقررات بازی چند نفری با به عنوان نگهبانان شخصی و پیام رسانان خویش تعیین کرده بود.هر کدام وظیفه خود را می دانست و  طبق بازی دستورات فرامانروا را اجرا می کردند.یکی از بچه ها که در این بازی شرکت داشت و پسر یکی از نجیب زادگان ماد به نام آرتمبارس بود،چون با جسارت تمام از فرمانبری کورش خودداری کرد توقیف شد و بر طبق اصول و مقررات واقعی جاری در دربار پادشاه اکباتان شلاقش زدند.وقتی پس از این تنبیه که جزو مقررات بازی بود،ولش کردند پسرک بسیار خشمگین و ناراحت بود،چون با او که فرزند یکی از نجبای قوم بود همان رفتار زننده و توهین آمیزی را کرده بودند که معمولاً با پسر یک روستایی حقیر می کنند.رفت وشکایت به پدرش برد.آرتمبارس که احساس خجلت و اهانت نسبت فوق العاده ای نسبت به خود کرد.به پیش پادشاه شکایت کرد.پادشاه کوروش و پدرخوانده او را به جضور طلبید و خطابش به آنان بسیار تند وخشن بود.به کوروش گفت: (( این تویی،پسر روستایی حقیری چون این مردک،که به خود جرات داده و پسر یکی از نجبای طراز اول دربار مرا تنبیه کرده ای؟))

کورش جواب داد: ((هان ای پادشاه،من اگر چنین رفتاری با او کرده ام عملم درست و منطبق با عدل و انصاف بوده است.بچه های ده مرا به عنوان شاه خود در بازی انتخاب کرده بودند،چون به نظرشان بیش از همه بچه های دیگر شایستگی این عنوان را داشتم.باری در آن حال که همگان فرمانهای مرا اجرا می کردند این یک به حرفهای من گوش نمی داد.))

در آن موقع که کورش  ماجرا را می گفت آستیاگ به دقت به او می نگریست و گمانی فکرش را دستخوش نگرانی کرده بود.ندای اسرآمیز خون به او دروغ نمی گفت:خطوط چهره جوانک به نظرش می آمد که به خطوط چهره خودش شبیه است.

پادشاه شاکی و پسرش را مرخص کرد و مهرداد را به کناری کشید و بی مقدمه از او توضیح خواست که این بچه را ادعا می کند از خودش است از کجا پیدا کرده است.مهرداد به تپ و پت افتاد و من من کنان چند کلمه نامفهومی گفت.تهدید شد که اگر راستش را نگوید در همان جا و همان دم پوستش را زنده زنده خواهد کند.او ماجرا را توضیح داد وطبیعی بوده نام هارپاگ به میان آمد.هارپاگ فوراً به دربار احضار شد و گفته های خدمتکارش را تایید کرد.پادشاه ماد که نشانه های مسلم دخالت خدایان را در  همه این ماجرا درک کرد اندیشید که به هیچ وج نباید خود را در معرض خشم و غضب آنها قرار دهدوبار دیگر مغان و معربان خواب را خواست وبا ایشان  به صحبت نشست که چه باید بکند.آنها انجمی با تشریفات تمام تشکیل دادند و مدتی در این باره با هم صحبت کردند تا آخر نظر قطعی خود را به این شرح به پادشاه گفتند: ((چون این جوان با وجود اعدامی که تو قبلاً درباره اش صادر کرده بودی هنوز زنده است معلوم می شود که خدایان حامی و پشتیبان او بوده اند.با این حال،تو می توانی هر گونه بدگمانی و نگرانی را از ذهن خود بیرون کنی،چون او در میان همسالان خود پادشاه بوده و لذا خواب تو تعبیر شده است.او دیگر دوباره پادشاه نخواهد شد و همین اتفاقی که افتاده کافی و بسیار خوب است،چه اگر قدرت به دست این بچه که پارسی است می افتاد حکومت به ملت دیگری انتقال می یافت، و ما که از قوم ماد هستیم تبدیل به برده و بنده می شدیم.باز تکرار می کنیم که خواب تو تعبیر شده است،و تو دیگر موجبی نیست که از او بترسی.پس او را به پارس بفرست.))

کوروش به نزد پدر و مادر خود به پارسموش فرستاه شد  و آنان از بازگشت معجزه آسا بسیار حیرت  کردند و خوشحال شدند و وقتی سرگذشتش را شنیدند همه پذیرفتند که این تنها ناشی از اراه خدا بوده است.

 

پایان حکومت ماد و شروع امپراتوری ایران

هارپاگ که مقدر بود نقش مهمی در زندگی کوروش بازی کند فراموش نکرده بود که آستیاگ(آژی دهاک)،برای تنبیه وی به جزای نافرمانی از دستور مبنی بر کشتن کوروش در آن روزهای نخستین پس از به دنیا آمدنش،فرمان داده بود تا پسرش را بکشند.با اینکه معبران خواب این واقعه را بر خواست خدایان گذاشتند آستیاگ این کار را انجام داد.حتی در این مورد،هرودوت تفصیلات بیشتری که بسیار حزن انگیز است نقل می کندو می گوید که پسر هارپاگ را به فرمان پادشاه ماد کشتند و ((در دیگ بزرگی پختند))،آشپزباشی شاه خوراکی از آن درست کرد که در یک مهمانی شاهانه به سر سفره آوردند وبدیهی است که شاه هارپاگ را نیز به آن مهمانی دعوت کرد.پس از صرف غذا که با باده خواری مفصلی همراه بود،شاه از هارپاگ پرسید که آیا غذا به مذاقش خوش آمده و با اشتهای تمام از آن خورده است؟وهارپاگ پاسخ داد که در کاخ او هرگز مهمانی چنین شاهانه و غذاهای به آن خوبی و لذیذی سابقه نداشته است.آنگاه پادشاه ماد برای مهمان حیرت زده خویش فاش کرد که آن غذای لذیذ از گوشت پسرش خودش بوده است. با این کار غیر انسانی آستیاگ که دستور کشتن پسر هارپاگ و خوراندن آن را به پدرش انجام داد و و در پایان پدر را با گفتن حقیقت حیرت زده و خشمیگن کرد.آستیاگ بدون در نظر گرفتن قوانین انسانی یک انسان را به عنوان غذا انتخاب کردوپدری را غمگین نمود،کار او گناهی بس بزرگ بود.

هارپاگ ضمن حفظ ظاهر آرام و مودبانه،با صبر و متانت هوش انتقامی کین توزانه در دل پخت و چون در این خیال نبود که شخصاً با شاه در بیفتد،زیرا می دانست که او بی محاکمه به حیاتش خاتمه خواهد داد،شرط احتیاط را بیشتر در آن دانست که این کار را با امن و اراده خدایان واگذارد،چه آنان خود می توانستند وسیله ای برای به کیفر رساندن این پادشاه ظالم برانگیزد.او که بر اثر یک پیش بینی غیر عادی و عجیب ناشی از تعبیر خواب فرمان یافته بود کوروش را در گهواره اش به قتل برساند به طوری که بعداً خواهیم دید تبدیل به عامل حیرت انگیز اقبال و کامیابی نجات یافته خویش گردید.به انتظاربه دست آوردن فرصت مناسب خشم خود را زیر ظاهر خوشرویی و لبخند فرو می خورد،با لجاج تمام می کوشید لطف و عنایت آستیاگ را نسبت به خود جلب کند و در تقدیم هدیه های سنتی به شاه کوتاهی نمی کرد.

وقتی سرانجام فرصت مناسب بدست آورد تا با زدن ضربت به شاه کینه خود را فرونشاند،در دربار اکباتان به توطئه چینی پرداخت.این کار نسبتاً آسان بود،چون پارسیان از تحمل یوغی که به گردن داشتند و خود را در خور آن نمی دانستند ناراحت بودند.باد ملی گرایی در میان قبیله های مختلف وزیدن گرفته بود.کوروش بارها دلیل و برهان شایستگی خود را برای فرمانروایی و استعدادهای ذاتی خود را برای پرداختن به امور سیاسی نشان داده بود و پدرش هم که حاکم ولایت انزان بود می توانست داوطلبان وفاداری از میان قبیله هخامنشی به خدمت بگیرد تا در هر موقعیت مناسبی به تحقق آرمان های او کمک بکنند.

واما آستیاگ که بیش از پیش وجهه خود را از دست می داد و کار به جایی رسیده بود که فداکارترین خدمتگزارانش نیز به خود جرئت می دادند بر بی کفایتی او و بر نارسایی اش در اداره مملکت خرده بگیرند.شاید هم هارپاگ مدت زیادی برای روشن کردن ایشان زحمت کشیده بود تا توانسته بود همراهانی فهمیده و با هوش از میان آنان برای خود دست و پا کند.

مسئله ای که به ویژه در این مورد بیش از هر چیز مطرح بود پیدا کردن شخص شایسته ای بود که انتخاب کنند و در راس توطئه بگذارند.کوروش می توانست مرد مورد نظر باشد.هارپاگ وی را از نقشه های خود،از نقشی که برای قوم پارس در نظر گرفته بود و از فوریت این امر که باید هرچه زودتر خود را از شریک پادشاه مادی شهوتران و نالایق در اداره کشور برهانند،آگاه ساخت.وی پس از اینکه راز مقاصد خود را با دوستان خویش در میان نهاد تصمیم گرفت شروع به اقدام کند، فرمانروای اکباتان را از تخت سلطنت به زیر آورد و جای او را به کوروش واگذارد که از لحاظ ویژگی ها و استعدادهای ذاتی و وابستگی اش به خانواده هخامنشی و موقعیت اجتماعی وسیاسی پدرش که پادشاه انزان بود شایستگی  این عنوان را داشت.یک متن تاریخی این گونه می گوید:بنابراین یکی از نزدیکان صمیمی و محرم خود را با این پیام به نزد کوروش فرستاد: ((ای پسرکمبوجیه،بیشک خدایان نظر عنایت به تو دارند،وگرنه در حال حاضر زنده نمی بودی.بیا و انتقام خود را از پادشاه ماد، که می خواست تو را پس از به دنیا آمدنت از میان بردارد،بگیر.تو اگر حاضر باشی به حرفهای من گوش بدهی بر کشوری که اکنون آستیاگ بر آن فرمان می راند سلطنت خواهی کرد.پارسیان به آسانی درک خواهند کرد که تو تنها امید آزادی و رهایی ایشان و مظهر قدرت و عظمتشان هستی.آنان به ندای تو سر به شورش برخواهند داشت و تو با همراهی ایشان و به کمک هوادارانی که خود من برایت در میان مادها پیدا خواهم کرد به آسانی خواهی توانست با این آژی دهاک نابکار که دشمن مشترکمان است بجنگی.اگرمن از طرف شاه به فرماندهی سپاهیانی برگزیده شوم که باید به مقابله با تو بیایند نخستین کسی خواهم بود که لشکر و مملکت را به تو تسلیم خواهم کرد؛و اگر کس دیگری از مشاهیر به سرداری لشکر منصوب گردد باز به همین شیوه،رفتار خواهد شد،زیرا ایشان نیز منتظر تنها اشاره ای از طرف من هستند تا از شاه خویش جدا شوند و جانب تو را بگیرند.در اکباتان همه چیز آماده است،بنابراین آنچه به تو می گویم بکن،وزود هم بکن.))

کورش در فکر شورش بود و در میان قبایل پارسی به سخنرانی پرداخت.

پارسیان که از مدها پیش در زیر ستم آستیاگ بودند از این شورش استقبال کردند.

سرانجام با درگرفتن جنگ ميان پارسيان(  به رهبري کوروش ) و مادها ( به سركردگي آستياگ ) فرصت فرونشاندن آتش انتقام فراهم آمد.

هنوز جزئيات فراواني از اين نبرد بر ما پوشيده است. مثلاً ما نمي دانيم كه آيا اين جنگ بخشي از برنامه ي كلي و از پيش طرح ريزي شده ي کوروش بزرگ براي استيلا بر جهان آن زمان بوده است يا نه ؛ حتي دقيقاً نمي دانيم كه کوروش ، خود اين جنگ را آغاز كرده  يا استياگ او را به نبرد واداشته است.  يك متن قديمي بابلي به نام « سالنامه ي نبونيد » به ما مي گويد كه نخست استياگ – كه از به قدرت رسيدن کوروش در ميان پارسيان سخت نگران بوده است –  براي از بين بردن خطر کوروش بر وي مي تازد و به اين ترتيب او را آغازگر جنگ معرفي مي كند. در عين حال هرودوت ، برعكس بر اين نكته اصرار دارد كه خواست و اراده ي کوروش را دليل آغاز جنگ بخواند.

باري ، ميان پارسيان و مادها جنگ درگرفت. جنگي كه به باور بسياري از مورخين بسيار طولاني تر و توانفرساتر از آن چيزي بود كه انتظار مي رفت. استياگ تدابير امنيتي ويژه اي اتخاذ كرد ؛ همه ي فرماندهان را عزل كرد و شخصاً در رأس ارتش قرار گرفت و بدين ترتيب خيانت هاي هارپاگ را –  كه پيشتر فرماندهي ارتش را به او واگذار كرده  بود –  بي اثر ساخت. گفته مي شود كه اين جنگ سه سال به درازا كشيد و در طي اين مدت ، دو طرف به دفعات با يكديگر درگير شدند. در شمار دفعات اين درگيري ها اختلاف هست. هرودوت فقط به دو نبرد اشاره دارد كه در نبرد اول استياگ حضور نداشته و هارپاگ كه فرماندهي سپاه را بر عهده دارد به همراه سربازانش ميدان را خالي مي كند و مي گريزد. پس از آن استياگ شخصاً فرماندهي نيروهايي را كه هنوز به وي وفادار مانده اند  بر عهده مي گيرد و به جنگ پارسيان مي رود ، ليكن شكست مي خورد و اسير مي گردد.  و اما ساير مورخان با تصويري كه هرودوت از اين نبرد ترسيم مي كند موافقت چنداني نشان نمي دهند. از جمله  ” پولي ين“  كه چنين مي نويسد :

« کوروش سه بار با مادي ها جنگيد و هر سه بار شكست خورد. صحنه ي چهارمين نبرد پاسارگاد بود كه در آنجا زنان و فرزندان پارسي مي زيستند . پارسيان در اينجا بازهم به فرار پرداختند ... اما بعد به سوي مادي ها – كه در جريان تعقيب لشكر پارس پراكنده شده بودند –  بازگشتند و فتحي چنان به كمال كردند كه کوروش ديگر نيازي به پيكار مجدد نديد. »

نيكلاي دمشقي نيز در روايتي كه از اين نبرد ثبت كرده است به عقب نشيني پارسيان به سوي پاسارگاد اشاره دارد و در اين ميان غيرتمندي زنان پارسي را كه در بلندي پناه گرفته بودند ستايش مي كند كه با داد و فريادهايشان ، پدران ، برادران و شوهران خويش را ترغيب مي كردند كه دلاوري بيشتري به خرج دهند و به قبول شكست گردن ننهند و حتي اين مسأله را از دلايل اصلي پيروزي نهايي پارسيان قلمداد مي كند.

به هر روي فرجام جنگ ، پيروزي پارسيان و اسارت استياگ بود. کوروش كبير به سال ٥٥٠  ( ق.م ) وارد اكباتان ( هگمتانه – همدان ) شد ؛ بر تخت پادشاه مغلوب جلوس كرد و تاج او را به نشانه ي انقراض دولت ماد و آغاز حاكميت پارسيان بر سر نهاد. خزانه ي عظيم ماد به تصرف پارسيان درآمد و به عنوان يك گنجينه ي بي همتا و يك ثروت لايزال -  كه بدون شك براي جنگ هاي آينده بي نهايت مفيد خواهد بود -  به انزان انتقال يافت.

کوروش بزرگ پس از نخستين فتح بزرگ خويش ، نخستين جوانمردي بزرگ  و گذشت تاريخي خود را نيز به نمايش گذاشت. استياگ – همان كسي كه از آغاز تولد کوروش همواره به دنبال كشتن وي بوده است – پس از شكست و خلع قدرتش نه تنها به هلاكت نرسيد و رفتارهاي رايجي كه درآن زمان سرداران پيروز با پادشاهان مغلوب مي كردند در مورد او اعمال نشد ، كه به فرمان کوروش توانست تا پايان عمر در آسايش و امنيت كامل زندگي كند و در تمام اين مدت مورد محبت و احترام کوروش بود..  پس از نبردي كه  امپراتوري ماد را منقرض ساخت ، در حدود سال ٥٤٧  ( ق.م ) ، کوروش به خود لغب پادشاه پارسيان داد و شهر پاسارگاد را براي يادبود اين پيروزي بزرگ و برگزاري جشن و سرور  پيروزمندانه ي قوم پارس بنا نهاد.

نبرد سارد

سقوط امپراتوري قدرتمند ماد و سربرآوردن يك دولت نوپا ولي بسيار مقتدر به نام ” دولت پارس “  براي كرزوس ، پادشاه ليدي  -  همسايه ي باختري ايران ، سخت نگران كننده  و باورنكردني بود. گذشته از آنكه امپراتور خودكامه ي ماد ،  برادر زن كرزوس بود و دو پادشاه روابط خويشاوندي بسيار نزديكي با يكديگر داشتند ،  نگراني كرزوس از آن جهت بود كه مبادا پارسيان تازه به قدرت رسيده ، مطامعي خارج از مرزهاي امپراتوري ماد داشته باشند و با تكيه بر حس ملي گرايي منحصر بفرد سربازان خود ،  تهديدي متوجه حكومت ليدي كنند. كرزوس خيلي زود براي دفع چنين تهديدي وارد عمل گرديد و دست به كار تشكيل ائتلاف مهيبي از بزرگترين ارتشهاي جهان آن زمان شد ؛ ائتلافي كه اگر به موقع شكل مي گرفت بدون شك ادامه ي حيات دولت نوپاي پارس را مشكل مي ساخت.

فرستادگاني از جانب دولت ليدي به همراه انبوهي از هدايا و پيشكش هاي شاهانه  به لاسدمون ( لاكدومنيا ،  پايتخت اسپارت ) اعزام شدند تا از آن كشور بخواهند براي كمك به جنگ با امپراتوري جديد ، سربازان و تجهيزات نظامي خود را در اختيار ليدي قرار دهد. از نبونيد ( پادشاه بابل ) و آميسيس ( فرعون مصر ) نيز درخواست هاي مشابهي به عمل آمد. واحدهايي از ارتش ليدي نيز ماموريت يافتند تا با گشت زني در سرزمين تراكيه ، به استخدام نيروهاي جنگي مزدور براي نبرد با پارسيان بپردازند.  ناگفته پيداست كه چنين ارتش متحدي تا چه اندازه مي توانست قدرتمند و مرگبار باشد. در عين حال ، كرزوس براي محكم كاري كساني را نيز به معابد شهرهاي مختلف -  از جمله معابد دلف ، فوسيد و دودون -  فرستاد تا از هاتفان غيبي معابد ،  نظر خدايان را نيز در مورد اين جنگ جويا شود. از آنچه در ساير معابد گذشت بي اطلاعيم ولي پاسخي كه هاتف غيبي معبد دلف به سفيران كرزوس داد اينچنين بود :

« خدايان ، پيش پيش به كرزوس اعلام مي كنند كه در جنگ با پارسيان امپراتوري بزرگي را نابود خواهد كرد. خدايان به او توصيه مي كنند كه از نيرومندترين يونانيان كساني را به عنوان متحد با خود همراه سازد. به او مي گويند كه وقتي قاطري پادشاه مي شود كافي است كه او كناره هاي شنزار رود هرمس را در پيش گيرد و بگريزد و از اينكه او را ترسو و بي غيرت بنامند خجالت نكشد.»

اين پيشگويي كرزوس را در حيرت فرو برد. او به اين نكته انديشيد كه اصلاَ با عقل جور در نمي آيد كه قاطري پادشاه شود.  بنابرين قسمت اول آن پيشگويي را -  كه مي گفت كرزوس نابود كننده ي يك امپراتوري بزرگ خواهد بود -   به فال نيك گرفت و آماده ي نبرد شد. ولي همه چيز بدانسان كه كرزوس در نظر داشت پيش نميرفت. اسپارتيها اگر چه سفير كرزوس را به نيكي پذيرا شدند  و از هداياي او به بهترين شكل تقدير كردند ولي در مورد كمك نظامي در جنگ پاسخ روشني ندادند. حاكمان بابل و مصر نيز وعده دادند كه در سال آينده نيروهايشان را راهي جنگ خواهند كرد.

با اين همه كرزوس تصميم خود را گرفته بود و در سال ٥٤٦ پيش از ميلاد ، با تمام نيروهايي كه توانسته بود گرد آورد – از جمله سواره نظام معروف خود كه در جهان آن زمان به عنوان بي باك ترين و كارآزموده ترين سواره نظام در تمام ارتش ها شهره بودند -  از سارد خارج شد. سپاه ليدي از رود هاليس ( كه مرز شناخته شده ي دولتين ليدي و ماد بود ) گذشت و وارد كاپادوكيه در خاك ايران گرديد. پس از آن نيز غارت كنان در خاك ايران پيش رفت و شهر پتريا را نيز متصرف شد. سپاهيان ليديايي ، در حال پيشروي در خاك ايران  دارايي هاي  تمامي مناطقي را كه اشغال مي شد چپاول مي نمودند و مردم آن مناطق را نيز به بردگي مي گرفتند. وليكن ناگهان سربازان ليديايي  با چيز غير منتظره اي روبرو شدند ؛  ارتش ايران به فرماندهي كوروش كبير به سوي آنها مي آمد! ظاهراَ يك ليديايي خائن كه از جانب كرزوس مامور بود تا از سرزمين هاي تراكيه براي او سرباز اجير كند ، به ايران آمده بود و کوروش را در جريان توطئه ي كرزوس قرار داده بود. نخستين بار ، سپاهيان ايراني و ليديايي در دشت پتريا درگير شدند. به گفته ي هرودوت هر دو لشكر تلفات سنگيني را متحمل شدند و شب هنگام در حالي كه هيچ يك نتوانسته بودند به پيروزي برسند ،  از يكديگر جدا شدند.  كرزوس كه به سختي از سرعت عمل نيروهاي پارسي جا خورده بود ، تصميم گرفت شب هنگام ميدان را خالي كند و به سمت سارد عقب نشيد. به اين اميد كه از يك سو پارسيان نخواهند توانست از كوههاي پر برف و راههاي صعب العبور ليدي بگذرند و به ناچار زمستان را در همان محل اردو خواهند زد و از سوي ديگر تا پايان فصل سرما ، نيروهاي متحدين نيز در سارد به او خواهند پيوست و با تكيه بر قدرت آنان خواهد توانست کوروش را غافلگير نموده ،  از هر طرف به ايران حمله ور شود.  پس از رسيدن به سارد ، كرزوس مجدداَ سفيراني به اسپارت ، بابل و مصر فرستاد و به تاكيد از آنان خواست حداكثر تا پنج ماه ديگر نيروهاي كمكي خود را ارسال دارند.

صبح روز بعد ، چون کوروش از خواب برخواست و ميدان نبرد را خالي ديد ، بر خلاف پيش بيني هاي كرزوس ، تصميمي گرفت كه تمام نقشه هاي او را نقش برآب كرد. سربازان ايراني نه تنها در اردوگاه خود متوقف نشدند ، بلكه با جسارت تمام راه سارد را در پيش گرفتند و با گذشتن از استپهاي ناشناخته و كوهستان هاي صعب العبور كشور ليدي ، از دشت سارد سر درآوردند و در مقابل پايتخت اردو زدند. وقتي كه كرزوس خبردار شد كه سپاهيان کوروش بر سختي زمستان فائق آمده اند و بي هيچ مشكلي تا قلب مملكتش پيش روي كرده اند غرق در حيرت گرديد. از يك طرف هيچ اميدي به رسيدن نيروهاي كمكي از اسپارت ، بابل و مصر نمانده بود و از طرف ديگر كرزوس پس از رسيدن به سارد ، سربازان مزدوري را كه به خدمت گرفته بود نيز مرخص كرده بود چون هرگز گمان نمي كرد كه پارسي ها به اين سرعت تعقيبش كنند و جنگ را به دروازه هاي سارد بكشانند. بنابرين تنها راه چاره ،  سامان دادن به همان نيروهاي باقي مانده در شهر و فرستادن آنان به نبرد پارسيان بود.

کوروش مي دانست كه جنگيدن در سرزمين بيگانه ، براي سربازان پارسي بسيار سخت تر از دفاع در داخل مرزهاي  كشور خواهد بود و از سوي ديگر فزوني نيروهاي دشمن و توانايي مثال زدني سواره نظام ليدي ، نگرانش مي كرد. لذا به توصيه دوست مادي خود ، هارپاگ ( همان كسي كه يكبار جانش را نجات داده بود ) تصميم گرفت تا خط مقدم لشكرش را با صفي از سپاهيان شتر سوار بپوشاند. اسب ها از هيچ چيز به اندازه ي بوي شتر وحشت نمي كنند و به محض نزديك شدن به شتران ، عنان اسب از اختيار صاحبش خارج مي شود. بنابرين سواره نظام ليدي ، هرچقدر هم كه قدرتمند باشد ، به محض رسيدن به اولين گروه از سپاهيان پارس عملاَ از كار خواهد افتاد. پياده نظام کوروش نيز دستور يافت تا پشت سر شتران حركت كند و پس از آنان نيز سواره نظام اسب سوار قرار گرفتند. آنگاه با اين فرياد کوروش كه «  خدا ما را به سوي پيروزي راهنمايي مي كند » سپاهيان ايران و ليدي رو در روي يكديگر قرار گرفتند. جنگ بسيار خونين بود ولي در نهايت آنانكه به پيروزي رسيدند لشكريان پارس بودند. از ميان ليديايي ها ، آنان كه زنده مانده بودند -  به جز معدودي كه دوباره براي گرفتن كمك به كشورهاي ديگر رفتند -  به درون شهر عقب نشستند و دروازه هاي شهر را مسدود كردند.  به اين اميد كه بالاخره متحدين اسپارتي ، بابلي و مصري از راه مي رسند و كار ايراني ها را يكسره مي كنند. پس از شكست و عقب نشيني ليديايي ها ، پارسيان شهر سارد را به محاصره درآوردند.

شهر سارد از هر طرف ديوار داشت بجز ناحيه اي كه به كوه بلندي بر مي خورد و به خاطر ارتفاع زياد و شيب بسيار تند آن لازم نديده بودند كه در آن محل استحكاماتي بنا كنند.  پس از چهارده روز محاصره ي نافرجام کوروش اعلام كرد به هر كس كه بتوانند راه نفوذي به درون شهر بيابد پاداش بسيار بزرگي خواهد داد. بر اثر اين وعده بسياري از سپاهيان در صدد يافتن رخنه اي در استحكامات شهر برآمدند تا آنكه روزي يك نفر پارسي به نام ” هي روياس “ ديد كه كلاه خود يك سرباز ليديايي از بالاي ديوار به پايين افتاد. او چست و چالاك پايين آمد ، كلاهش را برداشت و از همان راهي كه آمده بود بازگشت. ” هي روياس “ ديگران را در جريان اين اكتشاف قرار داد و پس از بررسي محل ، گروه كوچكي از سپاهيان کوروش به همراه وي از آن مسير بالا رفته و داخل شهر شدند و پس از مدتي دروازه هاي شهر را بروي همرزمان خود گشودند.

در مورد آنچه پس از ورود پارسيان به داخل شهر سارد روي داد نمي توانيم به درستي و با اطمينان سخن بگوييم ؛ اگر چه در اين مورد نيز هر يك از مورخان ، روايتي نقل كرده اند ولي متاسفانه هيچ كدام از اين روايات قابل اعتماد نيستند. حتي هرودوت كه نوشته هاي او معمولاَ بيش از سايرين به واقعيت نزديك است ،  آنچه در اين مورد خاص مي گويد ،  حقيقي به نظر نمي رسد. ابتدا روايت گزنفون را مي آوريم و سپس به سراغ هرودوت خواهيم رفت :

« وقتي كرزوس را به حضور فاتح آوردند سر به تعظيم فرود آورد و به او گفت : من ، اي ارباب ، به تو سلام مي كنم ، زيرا بخت و اقبال از اين پس عنوان اربابي را به تو بخشيده است و مرا مجبور ساخته است كه آنرا به تو واگذارم. کوروش گفت : من هم به تو سلام مي كنم ، چون تو مردي هستي به خوبي خودم و سپس به گفته افزود : آيا حاضري به من توصيه اي بكني ؟  من مي دانم كه سربازانم خستگيها و خطرهاي بيشماري را متحمل شده و در اين فكرند كه عني ترين شهر آسيا پس از بابل يعني سارد را به تصرف خود درآورند. بدين جهت من درست و عادلانه مي دانم كه ايشان اجر زحمات خود را بگيرند چون مي دانم كه اگر ثمره اي از آن همه رنج و زحمت خود نبرند من مدت زيادي نخواهم توانست ايشان را به زير فرمان خود داشته باشم. در عين حال ، اين كار را هم نمي توانم بكنم كه به ايشان اجازه دهم شهر را غارت كنند. كرزوس پاسخ داد : بسيار خوب ،‌ پس بگذار بگويم اكنون كه از تو قول گرفتم كه نخواهي گذاشت سربازانت شهر را غارت كنند و زنان و كودكان ما را نخواهي ربود ، من هم در عوض به تو قول مي دهم كه ليديايي ها هر چيز خوب و گرانبها و زيبايي در شهر سارد باشد بياورند و به طيب خاطر به تو تقديم كنند.

تو اگر شهر سارد را دست نخورده و سالم باقي بگذاري سال ديگر دوباره شهر را مملو از چيزهاي خوب و گرانبها خواهي يافت. برعكس ، اگر شهر را به باد نهب و غارت بگيري همه چيز حتي صنايعي را كه مي گويند منبع نعمت و رفاه مردم است از بين خواهي برد.  گنجهاي مرا بگير ولي بگذار كه نگهبانانت آن را از دست عاملان من بگيرند. من بيش از حد از خدايان سلب اعتماد كرده ام . البته نمي خواهم بگويم كه ايشان مرا فريب داده اند ولي هيچ بهره اي از قول ايشان نبرده ام. بر سردر معبد دلف نوشته شده است: « تو خودت خودت را بشناس!» باري ، من پيش از خودم همواره تصور مي كردم كه خدايان هميشه بايد نسبت به من نر مساعد داشته باشند. ادم ممكن است كه ديگران برا بشناسد و هم نشناسد ، و ليكن كسي نيست كه خودش را نشناسد. من به سبب ثروتهاي سرشاري كه داشتم و به پيروي از حرفهاي كساني كه از من مي خواستند در رأس ايشان قرار بگيرم و نيز تحت تاثير چاپلوسيهاي كساني كه به من مي گفتند اگر دلم را راضي كنم و فرماندهي بر ايشان را بپذيرم همه از من اطاعت خواهند كرد و من بزرگترين موجود بشري خواهم بود ضايع شدم و از اين حرفها باد كردم و به تصور اينكه شايستگي آن را دارم كه بالاتر از همه باشم ، فرماندهي و پيشوايي جنگ را پذيرفتم وليكن اكنون معلوم مي شود كه من خودم را نمي شناختم و بيخود به خود مي باليدم كه مي توانم فاتحانه جنگ با تو را رهبري كنم ، تويي كه محبوب خداياني و به خط مستقيم نسب به پادشاهان مي رساني. امروز حيات من و سرنوشت من تنها به تو بستگي دارد. کوروش گفت :  من وقتي به خوشبختي گذشته ي تو مي انديشم نسبت به تو احساس ترحم در خود مي كنم و دلم به حالت مي سوزد. بنابرين من از هم اكنون زنت و دخترانت را كه مي گويند داري و دوستان و خدمتكاران و سفره گسترده همچون گذشته ات را به تو پس مي دهم. فقط قدغن مي كنم كه ديگر نبايد بجنگي. »

و اما اينك به نقل گفته ي هرودوت مي پردازيم و پس از آن خواهيم گفت كه چرا اين روايت نمي تواند با حقيقت منطبق باشد ؛ « كرزوس به خاطرغم و اندوه زياد در جايي ايستاده بود و حركت نمي كرد و خود را نمي شناساند. در اين حال يكي از سپاهيان پارسي به قصد كشتن او به وي نزديك گرديد كه ناگهان پسر كر و لال كرزوس زبان باز كرد و فرياد زد: ”  اي مرد ! كرزوس را نكش “  بدينگونه سرباز پارسي از كشتن كرزوس منصرف شد و او را دستگير كرد. به فرمان کوروش ، كرزوس را به همراه ١٤ تن ديگر از نجباي ليدي ، به روي توده اي از هيزم قرار دادند تا در آتش بسوزانند. چون آتش را روشن كردند كرزوس فرياد زد ” آه ! سولون ، سولون “ .  کوروش توسط مترجم خود ، معني اين كلمات را پرسيد. كرزوس پس از مدتي سكوت گفت: « اي كاش شخصي كه اسمش را بردم با تمام پادشاهان صحبت مي كرد » کوروش باز هم متوجه منظور كرزوس نشد و دوباره توضيح خواست. سپس كرزوس گفت : « زمانيكه سولون در پايتخت من بود ، خزانه و تجملات و اشياء قيمتي خود را به او نشان دادم و پرسيدم چه كسي را از همه سعاتمندتر مي داند ، در حالي كه يقين داشتم كه اسم مرا خواهد برد. ولي او گفت تا كسي نمرده نمي توان گفت كه سعادتمند بوده يا نه ! » کوروش از شنيدن اين سخن متاثر شد و بي درنگ حكم كرد كه آتش را خاموش كنند ولي آتش از هر طرف زبانه مي كشيد و موقع خاموش كردن آن گذشته بود. آنگاه كرزوس گريست و ندا داد « اي آپلن! تو را به بزرگواري خودت سوگند مي دهم كه اگر هداياي من را پسنديده اي بيا و مرا نجات بده » پس از دعاي كرزوس به درگاه آپلن ، باران شديدي باريدن گرفت و آتش را خاموش كرد. پارسيان كه سخت وحشت زده بودند ، در حالي كه زرتشت را به ياري مي طلبيدند از آنجا گريختند. »

اين بود روايت هرودوت  از آنچه بر پادشاه سارد گذشت.  ولي ما دلايلي داريم كه باور كردن اين روايت را برايمان مشكل مي سازند. نخستين دليل بر نادرست بودن اين روايت ، مقدس بودن آتش نزد ايرانيان است كه به آنها اجازه نمي داد با سوزاندن پادشاه دشمن ، به آتش –  يعني مقدس ترين چيزي كه در تمام عالم وجود دارد -  بي حرمتي كرده ، آن را آلوده سازند. دليل دوم آنست كه در ساير مواردي كه کوروش بر كشوري فائق آمده ، هرگز چنين رفتاري سراغ نداريم و هرودوت نيز خود اذعان مي كند به اين كه رفتار کوروش با ملل مغلوب و بويژه با پادشاهان آنان بسيار جوانمردانه و مهربانانه بوده است.  و بالاخره سومين و مهمترين دليل آنكه امروز مشخص شده است كه اصولاَ در زمان سلطنت كرزوس ، سولون هرگز به سارد سفر نكرده بود بنابرين داستاني كه هرودوت نقل مي كند به هيچ عنوان رنگي از واقعيت ندارد. چهارمين نكته ي شك برانگيزي كه در اين روايت وجود دارد آن است كه آپولن ، خداي يونانيان بوده و اين مسأله يك احتمال قوي پيش مي آورد كه هرودوت – به عنوان يك يوناني - كوشيده است باورهاي مذهبي خود را در اين مسأله دخالت دهد.

در مورد آنچه در شهر سارد رخ  داد نيز روايت هاي مشابهي نقل شده است كه اگر چه در پايان به اين نكته مي رسند كه سربازان پارسي ،  شهر را غارت نكرده  و با مردم سارد به عطوفت رفتار كرده اند ولي مي كوشند به نوعي اين رفتار سپاهيان پارس را به عملكرد كرزوس و تاثير سخنان وي در پادشاه جوان هخامنشي مربوط كنند تا آنكه مستقيماَ دستور کوروش را عامل رفتار جوانمردانه ي سپاهيان ايران بدانند. پس از تسخير سارد ، تمام كشور ليديه به همراه سرزمينهايي كه پادشاهان آن سابقاَ فتح كرده بودند ، به كشور ايران الحاق شد و بدين ترتيب مرز ايران به مستعمرات يوناني در آسياي صغير رسيد.

 

 

تسخير مستعمرات يونانی

پس از بدست آوردن سارد ، تمام ليديه با شهرهاي وابسته اش ، به دست کوروش افتاد و حدود ايران به مستعمرات يوناني در آسياي صغير رسيد. اين مستعمرات را چنانكه در جاي خود خواهد آمد اقوام يوناني بر اثر فشاري كه مردم دريايي به اهالي يونان وارد آوردند ، بنا كرده بودند. كوچ كنندگان از سه قوم بودند : ينانها ، اليانها و دريانها. نام يونان به زبان پارسي از نام قوم يكمي آمده است زيرا اهميت آنها در اين دست آورده ها (مستعمرات) بيشتر بود.

هرودوت اوضاع اين مستعمرات را چنين مي نويسد: ينانهايي كه شهر پانيوم وابسته به آنهاست شهرهاي خود را در جاهايي بنا كرده اند كه از حيث خوبي آب و هوا در هيچ جا مانند ندارد. نه شهرهاي بالا مي توانند با اين شهرها برابري كنند و نه شهرهاي پايين ، نه كرانه هاي خاوري و نه كرانه هاي باختري .

ينانها به چهار لهجه سخن مي گويند شهر يناني مليطه كه در باختر واقع است پس از ان مي نويت و پري ين است . اين شهرها در كاريه قرار دارند و اهالي آنها به يك زبان سخن مي گويند. شهرهاي يناني واقع در ليديه اينهاست : افس ، كل فن ، ليدوس ، تئوس ، كلازمن ، فوسه. اينها به يك زبان سخن مي گويند ولي زبان آنها همانند زبان شهرهاي ياد شده در بالا نيست. از سه شهر ديگر يناني دو شهر در جزيده سامس و خيوس واقع است و سومي ارتير است كه كه در خشكي بنا شده است. اهالي خيوس و ارتير به يك زبان سخن مي گويند دو اهالي سامس به زباني ديگر. اين است چهار لهجه يناني .

پس از آن هرودوت مي گويد : ينانهاي هم پيمان زماني از ديگر ينانها جدا شده بودند و جدايي آنها از اينجا بود كه در آن زمان ملت يوناني به تمامي ناتوان به ديد مي آمد و ينانها در ميان اقوام يوناني از همه ناتوانتر بودند و به جز شهر آتن شهر مهمي نداشتند. بنابرين چه آتنيها  و چه ديگر ينانيها پرهيز داشتند از اينكه خود را يناني بنامند و گمان مي رود كه اكنون هم بيشتر ينانها اين نام را شرم آور مي دانند.

دوازده شهر هم پيمان يناني برعكس به نام خود سربلند بودند. آنها معبدي براي خود ساختند كه آن را پانيونيوم ناميدند از ينانهاي ديگر كسي را به آنجا راه نمي دادند و كسي هم جز اهالي ازمير خواهند آن نبود كه در پيمان آنها وارد شود. پانيوم در دماغه ي ميكال قرار دارد اين معبد براي خداي درياها ، پوسيدون هلي كون ، ساخته شده است. در نوروزها ينانها ي شهرهاي هم پيمان در اينجا گرد مي آيند و اين جشن را جشن پانيونيوم مي نامند.

از گفته هاي هرودت روشن مي شود كه دريانها هم همبستگي با شش شهر درياني داشتند ولي بعدها هالي كارناس را باري اينكه يكي از اهالي آن بر خلاف عادت قديم رفتار كرد ، از پيمان بيرون كردند. اليانها همبستگي از دوازده شهر داشتند ولي ازمير را ينانها از آنها جدا كردند و يازده شهر ديگر در همبستگي الياني بازماند. زمينها الياني پربارتر از زمينهاي يناني بود ولي از حيث خوبي آب و هوا با شهرهاي يناني برابري نمي كرد.

از گفته هاي هرودوت چنين برمي آيد كه اين مستعمرات را سه قوم يوناني بنا كرده بودند و بين تمام آنها همراهي و هم پيماني نبود. زيرا هر يك از همبسته هاي كوچك برپا كرده با هم هم چشمي و كشمكش داشتند.

پس از آن تاريخ نگار نامبرده مي گويد : ينانها و اليانها نماينده اي نزد کوروش فرستاده و درخواست كردند كه کوروش با آنها مانند پادشاه ليد ي رفتار كند يعني به كارهاي دروني آنها دخالت نكند وهمان امتيازات را بشناسد. کوروش پاسخي يكراست به آنها نداده و اين مثل را آورد : « زني به دريا نزديك شده و ديد كه ماهيهاي قشنگي در آب شنا مي كنند. پيش خود گفت : اگر من ني بزنم آشكارا اين ماهيها به خشكي درآيند . بعد نشست و هر چند كه ني زد چشمداشت او برآورده نشد. پس توري برداشت و به دريا افكند و شمار زيادي از ماهيان به دام افتادند. وقتي كه ماهي ها در تور به بالا و پايين مي جستند ، ني زن حال آنها را ديد و گفت : حالا ديگر بيهوده مي رقصيد! مي بايست وقتي برايتان ني ميزدم مي رقصيديد. »

هرودوت اين گفته را چنين تعبير مي كند : کوروش خواست با اين مثل آنها بدانند كه موقع را از دست داده اند، چه وقتي كه پيش از به دست آوردن سارد به آنها پيشنهاد همبستگي شده بود و آنها رد كرده بودند. از ميان مستعمرات يوناني ، کوروش فقط با اهالي مليطه قرارداد كرزوس را تازه كرد و و نمايندگان ديگر شهرها را نپذيرفت. نمايندگان به شهرهاي خود بازگشتند و پاسخ کوروش را رسانيدند . سپس از تمام شهرهاي يوناني آسياي كوچك نمايندگاني برگزيده شدند كه در پانيونيوم گرد آمده و در برابر کوروش همبسته شوند.

نمايندگان شهرهايي چون كل فن ، افس ، فوسه ، پري ين ، لبدس ، تئوس ، اريتر و ديگران در اينجا گرد آمده بودند . شهر مليطه چون به مقصود خويش رسيده بود در اين گروه شركت نكرد. جزيره ي سامس و خيوس هم شركت نكردند به اين اميد كه کوروش چون نيروي دريايي نيرومندي ندارد كاري با آنها نخواهد داشت. ولي ديگر شهرها با وجود اختلافاتي كه با يكديگر داشتند ، از جهت خطر مشتركي كه احساس مي كردند در اين گردهمآيي حضور يافتند. اليانها گفتند هر چه ينانها بكنند ما هم خواهيم كرد. دريانها از جهت آنكه از شهرهاي كارناس كه درياني بود نماينده اي پذيرفته نشده بود ، از شركت در عمليات خودداري كردند. چون جزاير يوناني هم حاضر نشدند در اين گردهمآيي شركت كنند ، ينانها و االيانها قرار گذاشتند نماينده اي به اسپارت گسيل كنند و از آن دولت ياري جويند. با اين هدف پي تر موس نامي از اهالي فوسه كه سخنران و سخندان بود با انبوهي از هدايا به نزد اولياي دولت اسپارت فرستاده شد. ولي اسپارتي ها جواب درستي به وي ندادند و تنها وعده كردند كه گروهي را خواهند فرستاد تا اوضاع منطقه را بازبيني كنند. بدين منظور يك كشتی اسپارتي پنجاه پارويي رهسپار فوسيه شد و در آنجا نمايندگان اسپارت ، فردي به نام لاكريناس را برگزيدند و براي مذاكره با کوروش روانه ي سارد كردند. او به شاه گفت : بر حذر باشيد از اينكه مستعمرات يوناني را آزار كنيد ، زيرا اسپارت چنين رفتاري را نخواهد پذيرفت.

کوروش از يونانيهايي كه در ركاب وي بودند پرسيد : مگر اين لاسدمونيها كيستند و عده شان چقدر است كه اينگونه سخن مي گويند؟ پس از آنكه يونانيها اين مردم به کوروش شناساندند ، کوروش رو به نماينده كرد و گفت : من از مردمي كه در شهرهايشان جاي ويژه اي دارند كه در آنجا گرد هم مي آيند و با سوگند دروغ و نيرنگ يكديگر را فريب مي دهند هراسي ندارم. اگر زنده ماندم چنان كنم كه اين مردم به جاي دخالت در كار ينانيها از كارهاي خودشان سخن بگويند.

نماينده ي اسپارت پس از شنيدن پاسخ کوروش به كشور خويش بازگشته به پادشاه اسپارت ( آناك ساندريس ، آريستون ) پاسخ کوروش را رسانيد. انها هم پاسخ را به مردم رسانيدند و مسئله ي كمك گرفتن يونانيهاي آسياي صغير از اسپارتيها به همين جا ختم شد.

هرودوت مي گويد بيم دادن كوروش به همه ي يونانيها بود ، چه هر شهر يوناني ميداني دارد و مردم براي داد و ستد در آنجا گرد مي آيند ولي در پارس چنين ميدانهايي وجود ندارد. نتيجه اي كه تاريخنگار ياد شده مي گيرد درست نيست زيرا مقصود کوروش روش حكومت آنها بوده است . يونانيهايي كه از ملتزمين کوروش بودند او را از روش حكومت اسپارت آگاه كرده و گفتند مردم در جايي ميدان مانند گرد آمده و در كارها سخن مي گويند و هر يك از سخنوران مي خواهند باور خود را به مردم بپذيرانند.

آشكار است كه کوروش از روش چنين حكومتي خوشش نيامده و آن پاسخ را داده است . خلاف اين فرض طبيعي نيست. زيرا وقتي كه مي خواهند مردمي را بشناسانند روش حكومت آن را كنار نمي گذارند تا از ميدان داد و ستد سخن بگويند. بنابرين از اين پاسخ نمي توان داوري كرد كه ميدان خريد و فروش در پارس پيدايي نداشته است به عكس چون داد و ستد در آن زمان بيشتر با تبديل جنس به جنس مي شد و مغازه يا حجره براي اينگونه داد وستد تنگ بود ، پس اين ميدانها بوده است. به هر حال اگر هم نبوده مقصود کوروش روش حكومت اسپارتيها بود نه ميدان داد و ستد آنها.

کوروش در اين هنگام به كارهايي كه در خاور داشت بيش از كارهاي باختر اهميت داد. يك تن از اهالي ليديه به نام پاكتياس را برگزيد و به حكومت اين كشور گماشت . ترتيبات آن را با حوالي كه در زمان آزادي داشت باقي گذاشت و پس از آن با كرزوس راهي ايران شد.

هرودوت مي گويد دليل برگزيدن يك تن ليديايي به فرمانروايي اين كشور اين بود كه کوروش ترتيب ايران را در ديد آورد ، چون در ايران رسم بر اين بود كه وقتي كشوري را مي گرفتند از خانواده فرمانروايان يا نجباي آن کشور کسي را به فرمانروايي آن بر مي گزيدند. ولي ديري نپاييد که کورش دانست که اين ترتيب سازگار اوضاع آسياي پاييني نيست. توضيح آنکه پاکتياس همين که کورش را دور ديد وعوي آزاد شدن ليديه کرد و چون کورش گنجينه را به او سپرده بود با آن پول مردم کناره را با خود همراه کرد و سپاهي ترتيب داد بعد به سارد شتافته و فرمانرواي ايراني را در ارگ پيرامون گرفت. اين خبر در راه به کورش رسيد و او چنانکه هرودت مي گويد از کرزوس پرسيد سرانجام اين کار چيست ؟ چنيين به نظر مي آيد که مردم ليدي هم براي خودشان و هم براي من دردسر درست مي کنند. آيا بهتر نيست که ليديها را برده کنم ؟ کرزوس در پاسخ گفت خشمگين نشو ، ليدها نه از بابت گذشته گناهي دارند و نه از جهت حا ل . گذشته ها به گردن من بود و حال گناه از پاکتياس است که بايد تنبيه شود. از گناه ليديها بگذر و براي اينکه بعدها شورش نکنند نماينده اي به سارد فرست و فرمان بده که ليديها اسلحه برندارند ، در زير ردا قبايي بپوشند و کفشاهي بلند به پا کنند و کودکان خويش را به نواختن آلات موسيقي و بازرگاني وادارند. به زودي خواهي ديد که مردان ليدي زناني خواهند بود و انديشه تو از شورش آنها راحت خواهد شد.  والبته کورش هرگز به اين توصيه هاي رهبري که براي زن کردن مردان کشورش نقشه مي کشيد اهميت نداد. مازارس سردار ايراني براي سرکوب شورش پاکتياس به سارد فرستاده شد. با ورود مازارس به شهر سارد ، پاکتياس شهر را رها کرد و به کوم ( =  کيمه ، مستعمره ي يوناني )  گريخت. مازارس به اهالي کوم پيغام داد که بايد پاکتياس را تسليم کنند. اهالي کوم از يک سو نمي خواستند با پارسيان وارد جنگ شوند و از سوي ديگر راضي نبودند  کسي را که به آنها پناه آورده است تسليم پارسيان کنند، لذا از پاکتياس خواستند تا از شهر آنها بيرون رود و به مليطه بگريزد. به خواست اهالي کوم ، پاکتياس به مليطه رفت ولي از بخت بد شهري که به آن پناه آورده بود مردمي داشت بازرگان و پرستنده ي پول !  آنها راضي شدند در ازاي دريافت وجهي پاکتياس را تسليم کنند ولي پاکتياس بوسيله ي يک کشتي که از کوم آمده بود به جزيره ي خيوس فرار کرد اما اين پايان بدبياري هاي او نبود. اهالي اين جزيره خواهان ناحيه اي به نام آتارني بودند که در برابر خيوس  واقع بود و به مازارس گفتند که اگر آن ناحيه را به ما دهي پاکتياس را به تو مي سپاريم. مازارس چنين کرد و مردم خيوس پاکتياس را آوردند و تحويل سپاهيان پارس دادند.  سپس  مازارس حکم مرگ پاکتياس را صادر نمود  و بدينگونه  فرماندار شورشي ليديه مجازات شد.

در پي اين حادثه ، کورش  تصميم گرفت براي دفع خطرات احتمالي  مستعمرات يوناني آسياي صغير را نيز تسخير نمايد. لذا مازارس را به مطيع کردن اين مستعمرات گماشت. نخستين شهري که فرو پاشيد پري ين بود. پس از آن دشت مه آندر و کشورهاي ماگنزي نيز سر به فرمان پارسيان فرود آوردند. در اين هنگام مازارس از دنيا رفت و هارپاگ مادي جانشين او شد. هارپاگ بلافاصله شهر فوسه را پيرامون گرفت و به اهالي آن يک اولتيماتوم بيست و چهار ساعته داد که بجنگند يا تسليم شوند.  مردم فوسه که دريانوردان زبردستي بودند و کشتي هاي فراواني داشتند ، از اين مهلت يک شبانه روزي سود بردند و شبانه سوار بر کشتي هاي خود شهر را ترک کردند. با پايان يافتن زمان تعيين شده ، سپاهيان پارسي به شهر درآمدند و شهر خالي از سکنه ي فوسه را بدست گرفتند. مردم فوسه سوار بر کشتي هاي خود به جزيره ي خيوس گريختند ولي خيوسي ها آنها را نپذيرفتند و به آنان جا ندادند. سپس فراريان فوسه تصميم گرفتند به کرس کوچ کنند ولي پيش از آن خواستند به شهر خود باز گردند و از پارسيان انتقام بگيرند. با اين هدف به فوسه برگشته و در نزديکي آن شهر  شماري از پارسيان را کشتند.  بسياري از اهالي فوسه ( تقريبا نيمي از آنها ) با ديدن دوباره ي موطن خود هوس کوچ را از سر پراندند و با استفاده از عفوي که هارپاگ اعلام کرد،  در ازاي پذيرفتن فرمانبرداري  از پارسيان به خانه هايشان بازگشتند.  و اما نيم ديگر مردم فوسه به آلاليا در کرس رفتند و چون به راه زني در درياها پرداختند ، دولت قرتاجنه با آنان نبرد کرد و شمار زيادي از آنان را از پاي درآورد و بازمانده ي آنها از جايي به جاي ديگر رفتند تا به وليا در خليج پوليکاسترو رسيده و در آنجا ساکن شدند.

پس از آن لشکر پارس آهنگ تسخير تئوس کرد. تئوس يکي از زيباترين شهرهاي ايونيه بود که  سه هزار سال پيش از اين بوسيله ي مهاجراني که از بخش پرتانيه ي آتن به آنجا آمده بودند بنا شده بود.  اهالي تئوس نيز به سان مردم فوسه رفتار کردند . يعني پيش از رسيدن پارسيان ،  شهر را تخليه نموده و به آبدر گريختند و در همانجا ساکن شدند. و اما ساير شهرهاي ايونيه چون دريانها و اُاِليانها راه مردم تئوس و فوسه را نرفتند. آنها با پارسيان پيمان بستند و با پذيرش حکومت آنان در شهر و ديار خود ماندند و به زندگي آرام خود ادامه دادند. از آن پس هارپاگ به جنگ با کاريها ، کيليکها و پداسيها پرداخت و اندک اندک تمام نواحي آسياي صغير به فرمان ايرانيان درآمد.

 

نبرد بابل

نبرد بابل را از بسياري جهات مي توان مهترين حادثه در دوران زندگي کوروش و حتي در تمامي طول دوران باستان دانست ؛ چه از نظر عظمت و نفوذناپذيري رويايي استحكامات بابل كه تسخير آن در خيال مردمان آن دوران نيز نمي گنجيد و چه از جهت رفتار جوانمردانه و انساني کوروش بزرگ با مردم مغلوب آن شهر  و يهودياني كه در بند داشتند كه او را شايسته ي عنوان « پايه گذار حقوق بشر » كرده است.  به واقع مي توان گفت كه کوروش هرآنچه از مردي و مردمي و از سياست و كياست داشت در بابل بروز داده است. نظر به اهميت اين نبرد بد نيست قبل از توصيف آن کمي با شهر بابل و مردوک – خداي خدايان آن -  آشنا گرديم ؛

شهري که ما آن را به پيروي از يونانيان « بابل » مي ناميم در زبان سومري « کادين گير » و در زبان اکدي « باب ايلاني » ناميده مي شود که اين هر دو به معناي «  دروازه ي خدايان »  مي باشند. ناگفته پيداست که مردم چنين شهري تا چه اندازه مي بايست به اصول مذهبي و خدايان خود پايبند بوده باشند.

 

حمورابی

هنگامي که حمورابي تکيه بر تخت سلطنت بابل مي زد کشوري به نسبت کوچک را از پدرش ( سين – موبعليت ) به ارث بده بود که تقريباً هشتاد مايل درازا و بيست مايل پهنا داشت وحدود آن از سيپار تا مرد ( از فلوجه تا ديوانيه ي کنوني ) گسترده بود. در آن زمان پادشاهي هاي به مراتب بزرگتر وقدرتمندتري کشور بابل را پيرامون گرفته بودند. سرتاسر جنوب تحت سلطه ي " ريم سين "  ( پادشاه لارسا ) بود ؛ در شمال سه کشور ماري ، اکلاتوم و آشور در دست " شمشي عداد " و پسرانش بود و در شرق " ددوشه " ( متحد عيلاميان ) بر اشنونه حکم مي راند. پادشاه حمورابي اگر چه همچون پدرانش از همان نخستين روزهاي سلطنت مشتاق گسترش مرزهاي کشورش بود ، ليکن با نظر به قدرت همسايگان مقتدر خويش ، پنج سال درنگ کرد و چون پايه هاي قدرتش را مستحکم يافت از سه سو به کشورهاي همسايه حمله ور گشت ؛ ايسين را تصرف کرد و در امتداد فرات به سوي جنوب تا اوروک پيش رفت. در اموتبال بين دجله و جبال زاگرس جنگيد و آن ناحيه را متصرف شد و سرانجام در سال يازدهم از سلطنت خود توانست پيکوم را به اشغال درآورد.  از آن پس بيست سال از سلطنت خود را صرف ترميم معابد و تقويت استحکامات شهرهاي تصرف شده کرد . در بيست و نهمين سال از پادشاهي حمورابي ، کشور بابل هدف تهاجم مشترک ائتلافي متشکل از عيلاميان ، گوتيان ، سوباريان ( آشوريان ) و اشنونه قرار مي گيرد که با دفاع ارتش حمورابي اين تهاجم ناکام مي ماند. سال بعد حمورابي در تهاجمي شهر لارسا را متصرف مي شود. در سال سي و يکم همان دشمنان قديمي دوباره متحد مي شوند و به سوي بابل لشکر مي کشند. اينبار حمورابي نه تنها تمامي سپاهيان انان را تار و مار مي کند که تا نزديکي مرزهاي سوبارتو تيز پيش روي کرده ، تمامي بين النهرين جنوبي و مرکزي را متصرف مي شود و سرانجام در سال هاي سي و ششم و سي و هشتم از سلطنت خود موفق مي شود به سلطه ي آشور بر بين النهرين شمالي پايان دهد و تمامي مردم بين النهرين را بصورت يک ملت واحد تحت سلطه ي خود در آورد.

براي اداره ي چنين کشوري که ملت ها و نژادها و مذاهب گوناگون را در بر مي گرفت ، حمورابي دست به يک سري اصلاحات اداري ، اجتماعي و مذهبي زد و آنها را تحت يک « مجموعه ي قوانين » مدٌون کرد. اگرچه با بدست آمدن قوانين قديمي تر از پادشاهاني چون « اور – نمو » و « ليپيت – عشتر » ديگر نمي توان حمورابي را « نخستين قانونگزار تاريخ » ناميد ولي هنوز هم مي توان او را به عنوان يک پادشاه قانونمدار و عادل ستود. براي رفع اختلافات مذهبي و نيز براي مشروعيت بخشيدن به سلطنت خود و بازماندگانش ، حمورابي در اين قانون ، مردوک خداي بابل را که تا آن زمان يک خداي درجه سوم بود در راس خدايان ديگر قرار داد و البته با نهايت زيرکي مدعي شد که اين مقامي است که از سوي « آنو » و « انليل » به مردوک تفويض شده است. کاهنان سراسر کشور به امر شاه تقدم و تاخر خدايان را تغيير دادند و قصه ي آفرينش را از نو نوشتند تا نقش اصلي را به مردوک واگذارند.

 

بختنصر

پادشاهان پس از حمورابي به علت فساد اخلاقي و مالي خود و درباريانشان هرگز نتوانستند عزت و شوکت کشور خود را آنگونه که حمورابي برايشان به ارث گذاشته بود حفظ کنند تا آنکه پس از گذشت ساليان دراز و در دوران حکومت « بختنصر » کشور بابل ديگر بار عظمت و اقتدار خود را بازيافت و تبديل به بزرگترين و زيباترين شهر آن دوران شد.  ولي اين بار چيزي در اين عظمت بود که آنرا از عظمتي که اين کشور در دوران حمورابي داشت متمايز مي ساخت ؛  نام بابل ديگر با نام يک پادشاه قانونگذار و عادل درنياميخته بود ؛ مردم کشورهاي ديگر با شنيدن اين نام ، تصوير يک پادشاه خونخوار ، خشن و بي رحم را در ذهن مجسم مي کردند ، تصويري که براستي شايسته ي بختنصر بود.  در همين زمان بود که يهوديان کشور يهودا از دادن خراج امتناع کردند و سر به شورش برداشتند. بختنصر با سپاه بي کران خود به آنان حمله ور شد ، اورشليم را آتش زد و مردم آن سرزمين را به اسارت به بابل برد. پادشاه يهودا در مقابل چشمانش ديد که چگونه سربازان بختنصر ، پسرانش را مي کشتند و پس از آن بختنصر با دستان خود ، چشم هاي او را از حدقه درآورد. در همين حال بابليان ، ديوانه وار و مست از بوي خون ، زيباترين اسيران خود را بر مي گزيدند تا زبانشان را از بيخ برکنند ، چشمانشان و امعاء و احشايشان را بيرون کشند و پوستشان را زنده زنده از تن جدا کنند ! اورشليم ديگر وجود نداشت و از ميان يهوديان ، آنانکه هنوز زنده بودند ، ناچار شدند که باقي عمر را در اسارت اهالي بابل سر کنند.

 

نبونيد

باري ، بختنصر با همه ي قدرتش در سال ٥٦١ پيش از ميلاد از دنيا رفت و پس از او پسرش « آول مردوک » به سلطنت رسيد. او بسيار ضعيف و ناتوان بود و پس از آنکه تنها دو سال سلطنت کرد بدست دسته اي شورشي که از شوهر خواهرش « نرگال سار اوسور » فرمان مي گرفتند ، از تخت شاهي به زير آمد. سلطنت نرگال سار اوسور نيز چندان به درازا نکشيد زيرا او بيمار بود و بزودي در گذشت. پس از وي پسرش « لاباسي مردوک » شاه شد. او نيز چند ماهي بيش سلطنت نکرد و فرمانده ي يک گروه شورشي به نام « نبونيد » در سال ۵۵۵ پيش از ميلاد ( يعني تنها پنج سال پيش از آنکه کوروش در ايران به پادشاهي برسد ) بر تخت وي تکيه زد.

نبونيد در سال ۵۵۴ پيش از ميلاد پس از برگزاري جشن سال نو به شهر صور مي رود تا در آنجا هيرام – پسر ايتوبعل سوم و برادر مربعل -  را به عنوان خداي آن شهر مستقر سازد. در سال ۵۵۳ پيش از ميلاد ادومو و تايما را به تصرف در مي آورد. نبونيد با تصرف تايما رؤياي بختنصر را دنبال مي کرد و مي خواست که مرکز حکومت خود را به آنجا منتقل کند. شايد به اين خاطر که مي خواست از بابل در برابر حمله ي احتمالي مصريان حمايت کند. به هر روي ، او در سال ۵۴۸ پيش از ميلاد درآنجا اقامت گزيد و حکومت بابل را به پسرش « بالتازار »  واگذاشت.

سالها بعد ، آنچه نبونيد را وادار به بازگشت کرد ، شنيدن خبر عزيمت سپاه ايران به سوي بابل بود. با شنيد ن اين خبر ، نبونيد به سرعت به بابل برگشت تا شهر را براي دفاع در برابر هجوم ایرانیان مهيا سازد. وضع سوق الجيشي هيچ درخشان نبود. نبونيد چون از سمت مشرق و از سمت شمال در محاصره افتاده بود راه گريزي بجز از سمت مغرب ، يعني به سوي سوريه و مصر نداشت ؛ و تازه از آن طرف هم بجز احتمال شورش مردم سوريه و بجز وعده هاي بي پايه ي دوستي از جانب مصر چيزي عايدش نمي شد. سلطان باستانشناس مذهبي كه به حق از انتقال قدرت از دولت ماد به پارسيان هخامنشي نگران شده بود و مي دانست كه اين انتقال قدرت موجوديت بابل را تهديد مي كند كوشيد تا همه ي فرماندهان لشكري را با نيروهاي تحت فرمانشان گرد هم آورد و انگيزه ي جنبش ملي خاصي بشود كه بتواند سدي خلل ناپذير در برابر مهاجم اشغالگر ايجاد كند. ليكن كاهنان كه مواظب اوضاع بودند سلطان را به باد ملامت مي گرفتند از اين كه براي پرداختن به سوداگريهاي بي قاعده و به انگيزه ي كنجكاوي هاي باستانشناسي اندك كفر آميزش از رسيدگي به امور سياسي و كشوري غافل مانده است . آنان در ايفاي وظايف مقدس خود اهانت ديده و جريحه دار شده بودند ، و هيچ در پي اين نبودند كه خشم و كينه ي خود را پنهان بدارند. بدين جهت اعتماد لازم به او نشان ندادند تا بتواند عوامل مقاومت در حد فراتر از كامل را به دور خود گرد آورد. بحران قدرت شوم و بدفرجام بود. در آن هنگام كه بيگانه در مرزهاي كشور توده مي شد و كسي نمي توانست در تشخيص مقاصد او ترديدي به خود راه بدهد متصديان مقامات روحاني فكري بجز اين در سر نداشتند كه ولو در صورت لزوم با حمايت دشمن هم که باشد امتيازات خود را براي هميشه حفظ كنند. آنان بي آنكه اندك ترديد يا وسواسي به خود راه بدهند حاضر بودند براي انتقام گرفتن از پادشاهي كه مرتكب گناه دخالت در امور ايشان شده بود به ميهن خويش هم خيانت بكنند.

عامل ديگر بي نظمي داخلي ناشي از روش خصمانه اي بود كه يهوديان بابل مصممانه در پيش گرفته بودند. وضع يهوديان در بابل براستي سخت و اسف انگيز بود. از آن جا كه بر اثر پيشگويي هاي حزقيل و يرمياي نبي ، مشعر بر اينكه دوران اسارت ايشان به سر خواهد رسيد و عصر نويني همراه با عزت و سعادت براي اسرائيل پيش خواهد آمد ، يهوديان با نذر و نياز تمام خواهان ظهور منجي آزادي بخش موعود بودند ، كسي كه مقدر بود اورشليم را به ايشان باز پس بدهد و براي ايشان کوروش همان منجي آزادي بخش بود. کوروش از جانب خداوند لايزال مأموريت يافته بود كه قوم يهود را از آن زندان زرين بيرون بكشد. حزقيل كه به يك خانواده ي روحاني تعلق داشت و در سير تبعيد اول يهوديان به بابل آورده شده بود مبشر والاي اميدواري آنان بود. او دومين پيشگويي است كه به هر سو ندا در مي دهد کوروش عامل خداوندي نجات همكيشانش خواهد بود. در همه جا شايع مي كند كه کوروش شكست ناپذير است.  و اسرائيل روياي جاودانگي خود را دنبال مي كند.«  شايد هم ديدن پيشرفتهاي سريع ايرانيان كه در كار مطيع كردن همه ي كشورهاي خاور نزديك و گردآوردن همه ي آنها زير لواي يك امپراتوري وسيع تر و با اداره شدني بهتر از اداره ي همه ي كشورهاي گذشته بود كه به پيغمبر بني اسرائيل الهام بخشيده بود دست خدايي در كار است. »

بدين گونه حزقيل كه با شور و شوق تمام گناهان اورشليم را برشمره بود ، اكنون با دادن وعده ي بازگشت به وطن به تبعيديان ، آن هم در آتيه اي نزديك ، روحيه ي ايشان را تقويت مي كرد. و بدين گونه پس از اعلام سلطه ي آتي خداوند بر بابلي كه آن همه خدا داشت و با طرح سازمان اقليمي واهي كه در آن روحانيون از قدرتي استبدادي برخوردار خواهند بود احساس تفوق جامعه ي اسير يهودي را تقويت مي كرد و از او مي خواست كه ويژگيهاي نژادي خود را در محيط بيگانه سالم و دست نخورده نگاه دارد و خطر تحت تاثير تمدن بابل قرار گرفتن و مشابه شدن با بابليان را به ايشان گوشزد مي كرد

 

استوانه حقوق بشر کوروش

در مورد آنچه کوروش پس از فتح بابل انجام داده است ، سند ي به دست آمده که به استوانه ي کوروش معروف است. استوانه ي کوروش کبير در خرابه هاي بابل پيدا شده و اصل آن در موزه ي بريتانيا نگهداري مي شود. اين استوانه را باستانشناسي به نام هرمزد « رسام » در سال ۱۸۷۹ ميلادي پيدا کرده است. بخش بزرگي از اين استوانه اينک از بين رفته است ولي بخشي از آن که سالم مانده است سندي مهم و تاريخي است مبني بر رفتار جوانمردانه ي کوروش کبير با مردم شهر تسخير شده ي بابل و نيز يهودياني که در اسارت آنان بودند. گوينده ي خط هاي آغازين اين نوشته نامعلوم است ولي از خط بيست به بعد را کوروش کبير گفته است. و اينک متن استوانه :

 

۱)  « کوروش» شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانا ، شاه بابل ، شاه سومر و اکد.

٢)  شاه نواحي جهان.

۳)  چهار[ ...... ] من هستم [ ...... ] به جاي بزرگي ، ناتواني براي پادشاهي کشورش معين شده بود.

۴)  نبونيد تنديس هاي کهن خدايان را از ميان برد [ ...... ] و شبيه آنان را به جاي آنان گذاشت.

۵)  شبيه تنديسي از ( پرستشگاه ) ازاگيلا ساخت [ ...... ] براي « اور» و ديگر شهرها.

۶)  آيين پرستشي که بر آنان ناروا بود [ ...... ] هر روز ستيزه گري مي جست. همچنين با خصمانه ترين روش.

۷) قرباني روزانه را حذف کرد [ ...... ] او قوانين ناروايي در شهرها وضع کرد و ستايش مردوک ، شاه خدايان را به کلي به فراموشي سپرد.

۸) او همواره به شهر وي بدي مي کرد. هر روز به مردم خود آزار مي رسانيد. با اسارت ، بدون ملايمت همه را به نيستي کشاند.

۹) بر اثر دادخواهي آنان « اليل » خدا ( مردوک ) خشمگين گشت و او مرزهايشان. خداياني که در ميانشان زندگي مي کردند ماوايشان را راه کردند.

۱۰) او ( مردوک ) در خشم خويش ، آنها را به بابل آورد ، مردم به مردوک چنين گفتند : بشود که توجه وي به همه ي مردم که خانه هايشان ويران شده معطوف گردد.

۱۱) مردم سومر و اکد که شبيه مردگان شده بودند ، او توجه خود را به آنان معطوف کرد. اين موجب همدردي او شد ، او به همه ي سرزمين ها نگريست.

۱٢)  آنگاه وي جستجوکنان فرمانرواي دادگري يافت ، کسي که آرزو شده ، کسي که وي دستش را گرفت. کوروش پادشاه شهر انشان. پس نام او را بر زبان آورد ، نامش را به عنوان فرمانرواي سراسر جهان ذکر کرد.

۱۳)  سرزمين « گوتيان » سراسر اقوام « مانداء» را مردوک در پيش پاي او به تعظيم واداشت. مردمان و سپاه سران را که وي به دست او ( کوروش ) داده بود.

۱۴)  با عدل و داد پذيرفت. مردوک ، سرور بزرگ ، پشتيبان مردم خويش ، کارهاي پارسايانه و قلب شريف او را با شادي نگريست.

۱۵)  به سوي بابل ، شهر خويش ، فرمان پيش روي داد و او را واداشت تا راه بابل در پيش گيرد. همچون يک دوست و يار در کنارش او را همراهي کرد.

۱۶)  سپاه بي کرانش که شمار آن چون آب رود برشمردني نبود با سلاح هاي آماده در کنار هم پيش مي رفتند.

۱۷)  او ( پروردگار) گذاشت تا بي جنگ و کشمکش وارد شهر بابل شود و شهر بابل را از هر نيازي برهاند. او نبونيد شاه را که وي را ستايش نمي کرد به دست او ( کوروش ) تسليم کرد.

۱۸)  مردم بابل ، همگي سراسر سرزمين سومر و اکد ، فرمانروايان و حاکمان پيش وي سر تعظيم فرود آوردند و شادمان از پادشاهي وي با چهره هاي درخشان به پايش بوسه زدند.

۱۹)  خداوندگاري ( مردوک ) را که با ياريش مردگان به زندگي بازگشتند ، که همگي را از نياز و رنج به دور داشت به خوبي ستايش کردند و يادش را گرامي داشتند.

٢۰)  من کوروش هستم ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نيرومند ، شاه بابل ، شاه سرزمين سومر و اکد ، شاه چهار گوشه ي جهان.

٢۱)  پسر شاه بزرگ کمبوجيه ، شاه شهر انشان ، نوه ي شاه بزرگ کوروش ، شاه شهر انشان ، نبيره ي شاه بزرگ چيش پيش ، شاه انشان.

٢٢)  از دودماني که هميشه از شاهي برخوردار بوده است که فرمانروائيش را « بعل » و « نبو » گرامي مي دارند و پادشاهيش را براي خرسندي قلبي شان خواستارند. آنگاه که من با صلح به بابل درآمدم

٢۳)  با خرسندي و شادماني به کاخ فرمانروايان و تخت پادشاهي قدم گذاشتم. آنگاه مردوک سرور بزرگ ، قلب بزرگوار مردم بابل را به من منعطف داشت و من هر روز به ستايش او کوشيدم.

٢۴)  سپاهيان بي شمار من با صلح به بابل درآمدند. من نگذاشتم در سراسر سرزمين سومر و اکد تهديد کننده ي ديگري پيدا شود.

٢۵)  من در بابل و همه ي شهرهايش براي سعادت ساکنان بابل که خانه هايشان مطابق خواست خدايان نبود کوشيدم [ ...... ] مانند يک يوغ که بر آنها روا نبود.

٢۶)  من ويرانه هايشان را ترميم کردم و دشواري هاي آنان را آسان کردم. مردوک خداي بزرگ از کردار پارسايانه ي من خوشنود گشت.

٢۷)  بر من ، کوروش شاه که او را ستايش کردم و بر کمبوجيه پسر تني من و همچنين بر همه ي سپاهيان من

٢۸)  او عنايت و برکتش را ارزاني داشت ، ما با شادماني ستايش کرديم ، مقام والاي ( الهي ) او را . همه ي پادشاهان بر تخت نشسته

٢۹)  از سراسر گوشه و کنار جهان ، از درياي زيرين تا درياي زبرين شهرهاي مسکون و همه ي پادشاهان « امورو » که در چادرها زندگي مي کنند.

۳۰)  باج هاي گران براي من آوردند و به پاهايم در بابل بوسه زدند. از [ ...... ] نينوا ، آشور و نيز شوش

۳۱)  اکد ، اشنونه ، زميان ، مه تورنو ، در ، تا سرزمين گوتيوم شهرهاي آن سوي دجله که پرستشگاه هايشان از زمان هاي قديم ساخته شده بود.

۳٢)  خداياني که در آنها زندگي مي کردند ، من آنها را به جايگاه هايشان بازگردانيدم و پرستشگاه هاي بزرگ براي ابديت ساختم. من همه ي مردمان را گرد آوردم و آنها را به موطنشان باز گردانيدم.

۳۳)  همچنين خدايان سومر و اکد که نبونيد آنها را به رغم خشم خداي خدايان ( مردوک ) به بابل آورده بود ، فرمان دادم که براي خشنودي مردوک خداي بزرگ

۳۴)  در جايشان در منزلگاهي که شادي در آن هست بر پاي دارند. بشود که همه ي خداياني که من به شهرهايشان بازگردانده ام

۳۵)  روزانه در پيشگاه « بعل » و « نبو » درازاي زندگي مرا خواستار باشند ، بشود که سخنان برکت آميز برايم بيايند ، بشود که آنان به مردوک سرور من بگويند : کوروش شاه ستايشگر توست و کمبوجيه پسرش

۳۶)  بشود که روزهاي [ ...... ] من همه ي آنها را در جاي با آرامش سکونت دادم.

۳۷)  [ ...... ] براي قرباني ، اردکان و فربه کبوتران.

۳۸)  [ ...... ] محل سکونتشان را مستحکم گردانيدم.

۳۹)  [ ...... ] و محل کارش را.

۴۰)  [ ...... ] بابل.

۴۱)  [ ...... ]      ۴٢)  [ ...... ]      ۴۳)  [ ...... ]      ۴۴)  [ ...... ]      ۴۵)  [ ...... ] تا ابديت .

 

 

کوروش و اديان

شفقت کوروش بر گرفته از کتاب یهودیان باستان اثر ژوزف فوکه

در دنياي باستان رسم بر آن بود که چون قومي بر قوم ديگر فائق مي آمدند ، قوم مغلوب ناچار می شدند که به دين مردم پيروز درآيند و از باورهاي مذهبي خود دست بکشند. چه بسيار مردمي که به خاطر سر باز زدن از پذيرش دين بيگانه ، بدست اقوام پيروز تاريخ به خاک افتاده اند و چه بسيار معابدي که توسط فاتحان با خاک يکسان گشته اند. در چنين دنيايي بود که کوروش پرچم آزادي اديان را برافراشت و مردم را ( از ايراني و انيراني و از بت پرست و خورشيد پرست و يکتا پرست ) در انجام فرائض ديني خود آزاد گذاشت و حتي معابدي را که در جريان جنگهاي مختلف آسيب ديده بودند از نو ساخت. بهترين نمونه هاي اين جوانمردي را در جريان تسخير بابل مي بينيم.

در حالي که مردم بابل خود را براي ديدن صحنه هاي ويران شدن معابدشان به دست سپاهيان پارسي آماده مي کردند ، کوروش در ميان آنان حاضر شد و در مقابل چشمان حيرت زده ي آنان ، مردوک خداي خدايان بابل را به گرمي ستود و فرمان آزادي مذهبي را در سراسر کشور بابل صادر کرد. اين فرمان از جمله شامل يهودياني مي شد که بختنصر همه چيزشان را گرفته بود ، کشورشان را در شعله هاي آتش ويران کرده بود و خودشان را به اسارت به بابل آورده بود. اندکي پس از ورود به بابل ، کوروش به يهوديان اجازه داد تا پس از هفتاد سال زندگي در اسارت و بندگي به فلسطين بازگردند و درآنجا به بازسازي اورشليم بپردازند. کوروش به خزانه دار خود « مهرداد » دستور داد تا هر چه از ظروف طلا و نقره و اسباب و اثاث مذهبي که در دوره ي بختنصر از معابد اورشليم غارت شده و در معبد هاي بابل باقي مانده است را به يهوديان بازگرداند و او نيز همه ي آن اثاث را که مشتمل بر پنج هزار و چهارصد تکه بود به آنان مسترد داشت. سپس کوروش از مردماني که يهوديان در ميان آنان مي زيستند خواست تا آذوقه و خواربار و مواد لازم براي سفر را برايشان فراهم آورند و آنان نيز چنين کردند. باري ! هزاران يهودي پس از صدور فرمان آزاديشان از جانب کوروش ، به سوي شهر و ديار خود روانه شدند و با کمک ايرانيان موفق شدند شهر خود را  از نو بسازند و حيات ملي خود را احيا کنند.

به خاطر اين محبت بزرگ و ستودني ، از کوروش در کتاب هاي مقدس يهوديان به نيکي ياد شده است. اين ستايش چنان است که تورات کوروش کبير را « مسيح خدا » ناميده است. بدين صورت از دير باز کودکان يهودي از همان نخستين روزهاي زندگي خود از طريق کتب مذهبي با اين ابر مرد بشر دوست آشنا گشته و مردانگي و فتوت او را مي ستايند. مسيحيان نيز که به گمان بسياري پايه و شالوده ي دينشان ، تورات يهود است ، کوروش را فراوان احترام مي کنند و مقامي بالاتر از يک پادشاه و يک کشورگشاي بزرگ براي وي قائلند. در قرآن مجيد نيز چناکه به پيوست آمده است از کوروش کبير ( يا همان ذوالقرنين ) به نيکي ياد شده و بدين ترتيب کوروش تنها پادشاهي است که در هر سه کتاب آسماني مورد ستايش پروردگار قرار گرفته است.

 

 

وفات کوروش

در مورد مرگ کورروش روایات متعددی وجود دارد هرودوت  این گونه روایت می کند: (( کوروش رویهمرفته بیست و نه سال سلطنت کرده بود و سرانجام در جنگی که با ماساژتها(سکاها) در پیش داشت از پای در آمد.تومیرییس ملکه آن طایفه پس از اینکه مشکی را از خون آدمیان پر کرد فرستاد تا نعش کوروش را از میان بسیاری از نعشهای پارسیان پیدا کردند و به حضورش آوردند.وقتی ملکه به نعش کوروش دست یافت سر او را در آن مشک پر از خون فرو کرد و در عین حال که نسبت به آن مرده بیحرمتی و بدرفتاری می کرد خطاب به او چنین گفت: (ای شاه،هر چند که من زنده ام و سلاح در دست تو را شکست داده ام،ولی تو با دست یافتن به پسر من از راه حیله و نیرینگ مرا نابود کرده ای.اینک من هم به نوبه خود به قراری که تهدید کرده بودم تو را از خون سیر خواهم کرد.) ))

سرنوشت جسد کوروش در سرزمين سكاها خود بحثي ديگر دارد. بر اثر حمله ي كمبوجيه به مصر و قتل او در راه مصر ، اوضاع پايتخت پريشان شد تا داريوش روي كار آمد و با شورش هاي داخلي جنگيد و همه ي شهرهاي مهم يعني بابل و همدان و پارس و ولايات شمالي و غربي و مصر را آرام كرد. روايتي بس موثر هست كه پس از بيست سال كه از مرگ کوروش مي گذشت به فرمان داريوش ، جنازه ي کوروش را بدينگونه به پارس نقل كردند.

شش ساعت قبل از ورود جنازه به شهر پرسپوليس ( تخت جمشيد ) ، داريوش با درباريان تا بيرون شهر به استقبال جنازه رفتند و جنازه را آوردند. نوزاندگان در پيشاپيش مشايعين جنازه ، آهنگهاي غم انگيزي مي نواختند ، پشت سر آنان پيلان و شتران سپاه و سپس سه هزارتن از سربازان بدون سلاح راه مي پيمودند ، در اين جمع سرداران پيري كه در جنگهاي کوروش شركت داشته بودند نيز حركت مي كردند. پشت سر آنان گردونه ي باشكوه سلطنتي کوروش كه داراي چهار مال بند بود و هشت اسب سپيد با دهانه يراق طلا بدان بسته بودند پيش مي آمدند. جسد بر روي اين ردونه قرار داشت. محافظان جسد و قراولان خاصه بر گرد جنازه حركت مي كردند. سرودهاي خاص خورشيد و بهرام مي خواندند و هر چند قدم يك بار مي ايستادند و بخور مي سوزاندند. تابوت طلائي در وسط گردونه قرار داشت. تاج شاهنشاهي بر روي تابوت مي درخشيد ، خروسي بر بالاي گردونه پر و بال زنان قرار داده شده بود – اين علامت مخصوص و شعار نيروهاي جنگي کوروش بوده است. پس از آن سپهسالار بر گردونه جنگي ( رتهه ) سوار بود و درفش خاص کوروش را در دست داشت. بعد از آن اشيا و اثاثيه ي زرين و نفايس و ذخايري كه مخصوص کوروش بود –  يك تاك از زر و مقداري ظروف و جامه هاي زرين – حركت مي دادند.

همين كه نزديك شهر رسيدند داريوش ايستاد و مشايعين را امر به توقف داد و خود با چهره اي اندوهناك ،‌ آرام بر فراز گردونه رفت و بر تابوت بوسه زد ؛ همه ي حاضران خاموش بودند و نفس ها حبس گرديده بود. به فرمان داريوش دروازه هاي قصر شاهي ( تخت جمشيد ) را گشودند و جنازه را به قصر خاص بردند. تا سه شبانه روز مردم با احترام از برابر پيكر کوروش مي گذشتند و تاجهاي گل نثار مي كردند و موبدان سرودهاي مذهبي مي خواندند.

روز سوم كه اشعه ي زرين آفتاب بر برج و باروهاي كاخ باعظمت هخامنشي تابيد ، با همان تشريفات جنازه را به طرف پاسارگاد – شهري كه مورد علاقه ي خاص کوروش بود -  حركت دادند. بسياري از مردم دهات و قبايل پارسي براي شركت در اين مراسم سوگواري بر سر راهها آمده بودند و گل و عود نثار مي كردند.

در كنار رودخانه ي کوروش ( كر) مرغزاري مصفا و خرم بود. در ميان شاخه هاي درختان سبز و خرم آن بناي چهار گوشي ساخته بودند كه ديوارهاي آن از سنگ بود.

هنگامي كه پيكر کوروش به خاك مي سپردند ، پيران سالخورده و جوانان دلير ، يكصدا به عزاي سردار خود پرداختند. در دخمه مسدود شد ، ولي هنوز چشمها بدان دوخته بود و كسي از فرط اندوه به خود نمي آمد كه از آن جا ديده بردوزد. به اصرار داريوش ،  مشايعين پس از اجراي مراسم مذهبي همگي بازگشتند و تنها چند موبد براي اجراي مراسم مذهبي باقي ماندند.

اما گزنفون طوری دیگر بیان می کند: (( کوروش که اکنون بسیار پیر شده بود برای هفتمین بار پس از ارتقا به مقام امپراتوری به پارس رفت.در آنجا قربانیهای معمول را بجا آورد و بر طبق عادتی که داشت هدیه هایی ما بین کسان مورد لطف و عنایت خود توزیع کرد.سپس در حالی که در کاخ خود به خواب رفته بود خوابی دید به این شرح:به نظرش آمد که موجودی فراتر از آدم به او نزدیک می شود و به او می گوید: ((خودت را آماده کن کوروش،چون باید به نزد خدایان بروی.)) و کوروش از این سخن دریافت که پایان عمرش نزدیک است. این بود که بیدرنگ حیوانهایی برای قربانی بزگزید و آنها را طبق آداب و رسوم معمول نزد پارسیان روی قله تپه ها در راه خورشید و خدایان دیگر قربانی کرد.پس از انجام آن قربانیها کوروش فرزندان خود و بزرگان پارس را به دور خویش گرد اورد و این سخنان را خطاب به ایشان ادا کرد: (( ای بچه های من،  وای دوستانی که همه در اینجا حضور دارید،اینک من به پایان عمر خود رسیده ام و به این نکته از روی نشانه های مسلمی پی برده ام. وقتی که من دیگر وجود نداشتم شما در من به چشم یک انسان خوشبخت بنگرید، و این احساس در همه کرده های شما و در همه گفته هایتان مشهود باشد.من دوستان خود را با نیکی ها و احسان هایی مه در حقشان کرده ام خوشبخت دیده ام و دشمنانم را با دست خود به بندگی کشیده ام.میهن من چیزی به جز یک ایالت کوچک و حقیر از آسیا نبود، و من اینک آن را در میان همه کشورهای بزرگ و مفتخر بر جا می گذارم. از همه فتوحاتی که کرده ام حتی یکی نیست که من ان را نگاه نداشته باشم. لیکن هر چند که در گذشته همه آرزوهای خود را بر آورده دیده ام،ولی همیشه از این ترسیده ام که حادثه اسف انگیز و ناگواری را ببینم، یا بشنوم ،یا از آن رنج ببرم؛ و همین ترس همواره مانع شده است از اینکه زمام اختیار خود را بی هیچ ملاحظه ای به دست کبر و غرور و یا به دست عیش و شادی نامتعدلی رها کنم.لیکن اکنون که رو به مرگ می روم شما فرزندانم را که خدایان به من عطا فرموده اند در قید حیات برجا می گذارم.ضمنا به طور صریح هم باید بگویم که سلطنت را برای که برجا می گذارم تا بر سر ان نزاع بین کسان در نگیرد.البته من شما دو پسرم را با مهر و محبتی یکسان دوست می دارم ولیکن حضور در شورا و اداره امور و انجام همه اقدامات مفید به فرزند ارشدم تعلق دارد.من به وسیله همین میهن پرورش یافته ام،میهنی که از آن من و از آن شما است و نه تنها به برادران بلکه به همه شهروندان مسن تر نیز تعلق دارد.و شما را نیز ای فرزندم،من خودم از همان دوره کودکی تربیت کرده ام و به شما آموخته ام که پیر مردان را محترم بشمارید و کاری کنید که کسان از خودتان جوان تر به شما حرمت بگذارند.هان،ای کمبوجیه ، من سلطنت را هب تو می گذارم. و به تو،ای تانااوکساس(بردیا)،حکومت ماد  و ارمنستان را می دهم. تو خود،ای کمبوجیه،می دانی که این عصای زرین نیست که تاج و تخت پادشاهی را نگاه می دارد،بلکه دوستان وفادار عصایی واقعی تر و مطمئن تر برای پادشاهان هستند؛ولی تو خیال مکن که آدمها ذاتاً وفادارند. تو ای بردیا باید در فرمانبرداری از برادرت چنان چست و آماده باشی که هیچکس در این راه به پایت نرسد، و در کمک کردن به او از تو شتابزده تر کسی نباشد،چون هیچکس از رفاه و سعادت او یا از خطراتی که وی را تهدید کند به قدر تو سود یا زیان نخواهد دید. شما را به نام خدایان و به نام اجدادم سوگند می دهم، ای فرزندان من، که اگر می خواهید خاطره مرا با حرمت و عزت داشته باشید نسبت به هم خوب و خوشی رفتار کنید،چون شما بیشک مطمئن نیستید از اینکه من وقتی این زندگی انسانی را به پایان آوردم دیگر چیزی نخواهم بود.هرگز فراموش نکنید، که قربانیان قاتلان خود را دنبال می کنند،و الهه های انتقام جو همیشه به کمک ایشان خواهند آمد.و شما خیال می کنید که حرمت مردگان وقتی ارواحشان از هر قدرتی عاری شده باشد همیشه برجا خواهد ماند؟از خدایانی بترسید که جاودانی هستند،هر چیزی را می بینند،هرکاری که بخواهند می توانند بکنند، و در دنیا نگهدار نظم و نسقی هستند که خدشه ناپذیر،فناناپذیر ئ کست ناپذیر است و زیبایی و عظمت ان به وصف در نمی اید. و شما ای پسران من،وقتی من مردم جسدم را نه در طلا بگذارید و نه در نقره،بلکه آن را هرچه زودتر به خاک بسپارید.وقتی هم خویشتن را به حجاب مرگ پوشاندم از شما پسران عزیزم خواهش می کنم نگذارید هیچکس حتی خود شما جسدم را ببینند.تنها کاری که می کنید همه پارسیان و همه متحدان را بر سر گور من بخوانید تا به من تبریک بگویند از اینکه از آن پس در امن و امان خواهم بود و دیگر هیچ درد و رنجی نخواهم کشید.))

وقتی کوروش این سخنان را ادا کرد به همه کسانی که در دور و برش بودند دست داد،حجاب به روی خود کشید و جان داد.))

و کوروش هم به خاک پیوست از همان خاکی که آمده بود بزرگ مردی که دیگر در دنیا تکرار نشد و نخواهد شد.

لینک ثابت |

تاریخچه کامل زندگی بزرگ مرد اسطوره ای ایران زمین(کوروش کبیر)

چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386-11:34 -مانی رها

کودکی کوروش

کورش از مادری مادی و پدری پارسی بود نام مادر کوروش ماندانا بود که پدرش آستیاگ(آژی دهاک) پادشاه ماد بود و پدرش کمبوجیه(کامبیز) پادشاه پارس بود.پدر بزرگ پدری کوروش که بنیان گذار سلسله هخامنشی بود کورروش اول نام داشت.کوروش در واقع یک شاهزاده واقعی بود زیرا از دو طرف از خاندن سلطنتی و اشرافی بود.

داستان های مختلفی از تاریخ نویسان در مورد کودکی کوروش گفته شده اما داستان نزدیک تر به واقعیت کودکی کوروش را به صورت زیر نقل شده است.

آستیاگ که به آژی دهاک معروف بود(آژی دهاک به معنی اژدها)پادشاهی ظالم و خونخوار بود.آستیاگ در روز به دنیا آمدن کوروش خوابی دید که دخترش ماندانا به جای فرزند بوته تاکی به دنیا آورد که شاخ و برگهای آن سرتاسر خاک آسیا را پوشانده است.

بعد از بیداری تمام مغان و معربان خواب را احضار کرد تا خواب وی را تعبیر کنندو آنها به او گفتند  که سلسله او روزهای شوم و ناهنجاری در پیش خواهد داشت و این طور تفسیر کردند که فرزندی که از دختر پادشاه زاده می شود تمام آسیا را فتح خواهد کرد و قوم ماد را به بندگی خواهد کشاند.

فرزند به دنیا آمد آستیاگ که از این خواب وحشت کرده بود به زور کودک را از مادرش می ستاند و یکی از بستگان به نام هارپاگ را مامور کشتن کوروش می کند.کوروش را زینت می کنند و به خانه هارپاگ می فرستند اما هارپاگ نمی توانست این کار را انجام دهد برای همین از گاوچرانی به نام میتراداتس(مهرداد) که در جایی حوالی اکباتان زندگی می کرد درخواست کرد. او را احضار کرد و بچه را به او داد و دستور داد بچه را در بیابان رها کند و به او گفت: ((پادشاه مرا مامور کرده است به  تو بگویم که اگر این بچه را نکشی خود تو به جای او به بدترین وضع کشته خواهی شد.))

مهرداد کوروش را گرفت و به خانه آورد از قضا زن او مدتی بود که حامله بود و در غیاب وی  که در خدمت هارپاگ بود بچه را زایید که مرده به دنیا آمد.

مهرداد وقتی به خانه رسید زنش از او پرسید که هارپاگ با او چه کار داشت؟او پاسخ داد: (( من وقتی به شهر رسیدم آنچه دیدم و آنچه که شنیدم ای کاش که به لطف و عنایت مردوخ هرگز نمی دیدم!خانه هارپاگ پر از کسانی بود که همه ناله و شیون می کردند و من با ناراحتی بسیار بدانجا درآمدم.همین که درون رفتم کودک شیرخواره ای دیدم که دست و پا می زدو می گریست.لباسهای زرددوزی شده و پارچه های الوان بر او پوشانده بودند.هارپاگ به من گفت آن بچه را بردارم و ببرم در بیابان بگذارم،درجایی که جانوران درنده زیاد باشند.من هم بچه را برداشتم و با خود آورم ، به تصور اینکه بچه به یکی از افراد خانواده خود هارپاک تعلق دارد و به دلیلی که من نمی دانم می خواهند او را بشکند اما در بین راه متوجه شدم که این بچه نواده دختری پادشاه خودمان است.بیا این هم بچه ))

بچه بسیار زیبا بود و زن گاوچران از بچه بسیار خوشش آمد و مهرش در دلش نشست. از شوهرش خواست که بچه را نکشد اما مهرداد حاضر نبود درخواست زنش را بپذیرد چون احتمال میداد هارپاگ جاسوسانی به دنبالش فرستاده اند تا بر او نظارت کنند.وقتی زن دید نمی تواند شوهرش را راضی کند گفت: ((حال که تو میخواهی بچه رابکشی پس آنچه می گویم بکن.من در غیاب تو بچه ای زاییدم که مرده به دنیا آمد.تو بچه مرده را به جای این زنده جای ده.و در بیابان که جانوران زیاد دارد رها کن،آن وقت این نوه پادشاه را به جای بچه خود بزرگ می کنیم.))

مهرداد قبول کرد و جامه کوروش و زینتها را به تن کودک مرده کرد و او را در بیابان رها کرد.

شاید همسر مهرداد هیچ وقت فکر نمی کرد بچه ای که می پرواند روزی عدل و صلح را در جهان رواج می دهد و پادشاه کشوری پهناور می شود.

کوروش تا ده سالگی در خدمت مادرخوانده اش ماند.

هرودوت دوران كودكي او را اينچنين وصف مي كند :  « او كودكي بود زبر و زرنگ و باهوش ،‌ و هر وقت سؤالي از او مي كردند با فراست و حضور ذهن كامل فوراً جواب مي داد. در او نيز همچون همه ي كودكاني كه به سرعت رشد مي كنند و با اين وصف احساس مي شود كه كم سن هستند حالتي از بچگي درك مي شد كه با وجود هوش و ذكاوت غير عادي او از كمي سن و سالش حكايت مي كرد. بر اين مبنا در طرز صحبت کوروش نه تنها نشاني از خودبيني و كبر و غرور ديده نمي شد بلكه كلامش حاكي از نوعي سادگي و بي آلايشي و مهر و محبت بود. بدين جهت همه بيشتر دوست داشتند او را در صحبت و در گفتگو ببينند تا در سكوت و خاموشي .  از وقتي كه با گذشت زمان كم كم قد كشيد و به سن بلوغ نزديك شد در صحبت بيشتر رعايت اختصار مي كرد ،‌ و به لحني آرامتر و موقرتر حرف مي زد.  كم كم چندان محجوب و مؤدب شد كه وقتي خويشتن را در حضور اشخاص بزرگسالتر از خود مي يافت سرخ مي شد و آن جوش و خروشي كه بچه ها را وا مي دارد تا به پر و پاي همه بپيچند و بگزند در او آن حدت و شدت خود را از دست مي داد. از آنجا اخلاقاً آرامتر شده بود نسبت به دوستانش بيشتر مهرباني از خود نشان مي داد. در واقع به هنگام تمرين هاي ورزشي ، از قبيل سواركاري و تيراندازي و غيره ، كه جوانان هم سن و سال اغلب با هم رقابت مي كنند ، او براي آنكه رقيبان خود را ناراحت و عصبي نكند آن مسابقه هايي را انتخاب نمي كرد كه مي دانست در آنها از ايشان قوي تر است و حتماً برنده خواهد شد ، بلكه آن تمرين هايي را انتخاب مي نمود كه در آنها خود را ضعيف تر از رقيبانش مي دانست ، و ادعا مي كرد كه از ايشان پيش خواهد افتاد و از قضا در پرش با اسب از روي مانع و نبرد با تير و كمان و نيزه اندازي از روي زين ، با اينكه هنوز بيش از اندازه ورزيده نبود ، اول مي شد. وقتي هم مغلوب مي شد نخستين كسي بود كه به خود مي خنديد. از آنجا كه شكست هايش در مسابقات وي را از تمرين و تلاش در آن بازيها دلزده و نوميد نمي كرد ، و برعكس با سماجت تمام مي كوشيد تا در دفعه ي بعد در آن بهتر كامياب شود ؛ در اندك مدت به درجه اي رسيد كه در سواركاري با رقيبان خويش برابر شد و بازهم چندان شور و حرارت به خرج مي داد تا سرانجام از ايشان هم جلو زد. وقتي او در اين زمينه ها تعليم و تربيت كافي يافت به طبقه ي جوانان هيژده تا بيست ساله درآمد ، و در ميان ايشان با تلاش و كوشش در همه ي تمرين هاي اجباري ، با ثبات و پايداري ، با احترام و گذشت به سالخوردگان و با فرمانبردايش از استان انگشت نما گرديد. »

 

بازگشت به خانواده

کورش و دوستانش بازیهای مختلفی انجام می دانند یکی از این بازی ها شاه بازی بود که در این بازی تمام مقررات درباری رعایت می شد. یک روز کوروش در ده با یاران خود بازی می کرد از طرف دوستان به عنوان پادشاه انتخاب شد،کورش بر طبق اصول و مقررات بازی چند نفری با به عنوان نگهبانان شخصی و پیام رسانان خویش تعیین کرده بود.هر کدام وظیفه خود را می دانست و  طبق بازی دستورات فرامانروا را اجرا می کردند.یکی از بچه ها که در این بازی شرکت داشت و پسر یکی از نجیب زادگان ماد به نام آرتمبارس بود،چون با جسارت تمام از فرمانبری کورش خودداری کرد توقیف شد و بر طبق اصول و مقررات واقعی جاری در دربار پادشاه اکباتان شلاقش زدند.وقتی پس از این تنبیه که جزو مقررات بازی بود،ولش کردند پسرک بسیار خشمگین و ناراحت بود،چون با او که فرزند یکی از نجبای قوم بود همان رفتار زننده و توهین آمیزی را کرده بودند که معمولاً با پسر یک روستایی حقیر می کنند.رفت وشکایت به پدرش برد.آرتمبارس که احساس خجلت و اهانت نسبت فوق العاده ای نسبت به خود کرد.به پیش پادشاه شکایت کرد.پادشاه کوروش و پدرخوانده او را به جضور طلبید و خطابش به آنان بسیار تند وخشن بود.به کوروش گفت: (( این تویی،پسر روستایی حقیری چون این مردک،که به خود جرات داده و پسر یکی از نجبای طراز اول دربار مرا تنبیه کرده ای؟))

کورش جواب داد: ((هان ای پادشاه،من اگر چنین رفتاری با او کرده ام عملم درست و منطبق با عدل و انصاف بوده است.بچه های ده مرا به عنوان شاه خود در بازی انتخاب کرده بودند،چون به نظرشان بیش از همه بچه های دیگر شایستگی این عنوان را داشتم.باری در آن حال که همگان فرمانهای مرا اجرا می کردند این یک به حرفهای من گوش نمی داد.))

در آن موقع که کورش  ماجرا را می گفت آستیاگ به دقت به او می نگریست و گمانی فکرش را دستخوش نگرانی کرده بود.ندای اسرآمیز خون به او دروغ نمی گفت:خطوط چهره جوانک به نظرش می آمد که به خطوط چهره خودش شبیه است.

پادشاه شاکی و پسرش را مرخص کرد و مهرداد را به کناری کشید و بی مقدمه از او توضیح خواست که این بچه را ادعا می کند از خودش است از کجا پیدا کرده است.مهرداد به تپ و پت افتاد و من من کنان چند کلمه نامفهومی گفت.تهدید شد که اگر راستش را نگوید در همان جا و همان دم پوستش را زنده زنده خواهد کند.او ماجرا را توضیح داد وطبیعی بوده نام هارپاگ به میان آمد.هارپاگ فوراً به دربار احضار شد و گفته های خدمتکارش را تایید کرد.پادشاه ماد که نشانه های مسلم دخالت خدایان را در  همه این ماجرا درک کرد اندیشید که به هیچ وج نباید خود را در معرض خشم و غضب آنها قرار دهدوبار دیگر مغان و معربان خواب را خواست وبا ایشان  به صحبت نشست که چه باید بکند.آنها انجمی با تشریفات تمام تشکیل دادند و مدتی در این باره با هم صحبت کردند تا آخر نظر قطعی خود را به این شرح به پادشاه گفتند: ((چون این جوان با وجود اعدامی که تو قبلاً درباره اش صادر کرده بودی هنوز زنده است معلوم می شود که خدایان حامی و پشتیبان او بوده اند.با این حال،تو می توانی هر گونه بدگمانی و نگرانی را از ذهن خود بیرون کنی،چون او در میان همسالان خود پادشاه بوده و لذا خواب تو تعبیر شده است.او دیگر دوباره پادشاه نخواهد شد و همین اتفاقی که افتاده کافی و بسیار خوب است،چه اگر قدرت به دست این بچه که پارسی است می افتاد حکومت به ملت دیگری انتقال می یافت، و ما که از قوم ماد هستیم تبدیل به برده و بنده می شدیم.باز تکرار می کنیم که خواب تو تعبیر شده است،و تو دیگر موجبی نیست که از او بترسی.پس او را به پارس بفرست.))

کوروش به نزد پدر و مادر خود به پارسموش فرستاه شد  و آنان از بازگشت معجزه آسا بسیار حیرت  کردند و خوشحال شدند و وقتی سرگذشتش را شنیدند همه پذیرفتند که این تنها ناشی از اراه خدا بوده است.

 

پایان حکومت ماد و شروع امپراتوری ایران

هارپاگ که مقدر بود نقش مهمی در زندگی کوروش بازی کند فراموش نکرده بود که آستیاگ(آژی دهاک)،برای تنبیه وی به جزای نافرمانی از دستور مبنی بر کشتن کوروش در آن روزهای نخستین پس از به دنیا آمدنش،فرمان داده بود تا پسرش را بکشند.با اینکه معبران خواب این واقعه را بر خواست خدایان گذاشتند آستیاگ این کار را انجام داد.حتی در این مورد،هرودوت تفصیلات بیشتری که بسیار حزن انگیز است نقل می کندو می گوید که پسر هارپاگ را به فرمان پادشاه ماد کشتند و ((در دیگ بزرگی پختند))،آشپزباشی شاه خوراکی از آن درست کرد که در یک مهمانی شاهانه به سر سفره آوردند وبدیهی است که شاه هارپاگ را نیز به آن مهمانی دعوت کرد.پس از صرف غذا که با باده خواری مفصلی همراه بود،شاه از هارپاگ پرسید که آیا غذا به مذاقش خوش آمده و با اشتهای تمام از آن خورده است؟وهارپاگ پاسخ داد که در کاخ او هرگز مهمانی چنین شاهانه و غذاهای به آن خوبی و لذیذی سابقه نداشته است.آنگاه پادشاه ماد برای مهمان حیرت زده خویش فاش کرد که آن غذای لذیذ از گوشت پسرش خودش بوده است. با این کار غیر انسانی آستیاگ که دستور کشتن پسر هارپاگ و خوراندن آن را به پدرش انجام داد و و در پایان پدر را با گفتن حقیقت حیرت زده و خشمیگن کرد.آستیاگ بدون در نظر گرفتن قوانین انسانی یک انسان را به عنوان غذا انتخاب کردوپدری را غمگین نمود،کار او گناهی بس بزرگ بود.

هارپاگ ضمن حفظ ظاهر آرام و مودبانه،با صبر و متانت هوش انتقامی کین توزانه در دل پخت و چون در این خیال نبود که شخصاً با شاه در بیفتد،زیرا می دانست که او بی محاکمه به حیاتش خاتمه خواهد داد،شرط احتیاط را بیشتر در آن دانست که این کار را با امن و اراده خدایان واگذارد،چه آنان خود می توانستند وسیله ای برای به کیفر رساندن این پادشاه ظالم برانگیزد.او که بر اثر یک پیش بینی غیر عادی و عجیب ناشی از تعبیر خواب فرمان یافته بود کوروش را در گهواره اش به قتل برساند به طوری که بعداً خواهیم دید تبدیل به عامل حیرت انگیز اقبال و کامیابی نجات یافته خویش گردید.به انتظاربه دست آوردن فرصت مناسب خشم خود را زیر ظاهر خوشرویی و لبخند فرو می خورد،با لجاج تمام می کوشید لطف و عنایت آستیاگ را نسبت به خود جلب کند و در تقدیم هدیه های سنتی به شاه کوتاهی نمی کرد.

وقتی سرانجام فرصت مناسب بدست آورد تا با زدن ضربت به شاه کینه خود را فرونشاند،در دربار اکباتان به توطئه چینی پرداخت.این کار نسبتاً آسان بود،چون پارسیان از تحمل یوغی که به گردن داشتند و خود را در خور آن نمی دانستند ناراحت بودند.باد ملی گرایی در میان قبیله های مختلف وزیدن گرفته بود.کوروش بارها دلیل و برهان شایستگی خود را برای فرمانروایی و استعدادهای ذاتی خود را برای پرداختن به امور سیاسی نشان داده بود و پدرش هم که حاکم ولایت انزان بود می توانست داوطلبان وفاداری از میان قبیله هخامنشی به خدمت بگیرد تا در هر موقعیت مناسبی به تحقق آرمان های او کمک بکنند.

واما آستیاگ که بیش از پیش وجهه خود را از دست می داد و کار به جایی رسیده بود که فداکارترین خدمتگزارانش نیز به خود جرئت می دادند بر بی کفایتی او و بر نارسایی اش در اداره مملکت خرده بگیرند.شاید هم هارپاگ مدت زیادی برای روشن کردن ایشان زحمت کشیده بود تا توانسته بود همراهانی فهمیده و با هوش از میان آنان برای خود دست و پا کند.

مسئله ای که به ویژه در این مورد بیش از هر چیز مطرح بود پیدا کردن شخص شایسته ای بود که انتخاب کنند و در راس توطئه بگذارند.کوروش می توانست مرد مورد نظر باشد.هارپاگ وی را از نقشه های خود،از نقشی که برای قوم پارس در نظر گرفته بود و از فوریت این امر که باید هرچه زودتر خود را از شریک پادشاه مادی شهوتران و نالایق در اداره کشور برهانند،آگاه ساخت.وی پس از اینکه راز مقاصد خود را با دوستان خویش در میان نهاد تصمیم گرفت شروع به اقدام کند، فرمانروای اکباتان را از تخت سلطنت به زیر آورد و جای او را به کوروش واگذارد که از لحاظ ویژگی ها و استعدادهای ذاتی و وابستگی اش به خانواده هخامنشی و موقعیت اجتماعی وسیاسی پدرش که پادشاه انزان بود شایستگی  این عنوان را داشت.یک متن تاریخی این گونه می گوید:بنابراین یکی از نزدیکان صمیمی و محرم خود را با این پیام به نزد کوروش فرستاد: ((ای پسرکمبوجیه،بیشک خدایان نظر عنایت به تو دارند،وگرنه در حال حاضر زنده نمی بودی.بیا و انتقام خود را از پادشاه ماد، که می خواست تو را پس از به دنیا آمدنت از میان بردارد،بگیر.تو اگر حاضر باشی به حرفهای من گوش بدهی بر کشوری که اکنون آستیاگ بر آن فرمان می راند سلطنت خواهی کرد.پارسیان به آسانی درک خواهند کرد که تو تنها امید آزادی و رهایی ایشان و مظهر قدرت و عظمتشان هستی.آنان به ندای تو سر به شورش برخواهند داشت و تو با همراهی ایشان و به کمک هوادارانی که خود من برایت در میان مادها پیدا خواهم کرد به آسانی خواهی توانست با این آژی دهاک نابکار که دشمن مشترکمان است بجنگی.اگرمن از طرف شاه به فرماندهی سپاهیانی برگزیده شوم که باید به مقابله با تو بیایند نخستین کسی خواهم بود که لشکر و مملکت را به تو تسلیم خواهم کرد؛و اگر کس دیگری از مشاهیر به سرداری لشکر منصوب گردد باز به همین شیوه،رفتار خواهد شد،زیرا ایشان نیز منتظر تنها اشاره ای از طرف من هستند تا از شاه خویش جدا شوند و جانب تو را بگیرند.در اکباتان همه چیز آماده است،بنابراین آنچه به تو می گویم بکن،وزود هم بکن.))

کورش در فکر شورش بود و در میان قبایل پارسی به سخنرانی پرداخت.

پارسیان که از مدها پیش در زیر ستم آستیاگ بودند از این شورش استقبال کردند.

سرانجام با درگرفتن جنگ ميان پارسيان(  به رهبري کوروش ) و مادها ( به سركردگي آستياگ ) فرصت فرونشاندن آتش انتقام فراهم آمد.

هنوز جزئيات فراواني از اين نبرد بر ما پوشيده است. مثلاً ما نمي دانيم كه آيا اين جنگ بخشي از برنامه ي كلي و از پيش طرح ريزي شده ي کوروش بزرگ براي استيلا بر جهان آن زمان بوده است يا نه ؛ حتي دقيقاً نمي دانيم كه کوروش ، خود اين جنگ را آغاز كرده  يا استياگ او را به نبرد واداشته است.  يك متن قديمي بابلي به نام « سالنامه ي نبونيد » به ما مي گويد كه نخست استياگ – كه از به قدرت رسيدن کوروش در ميان پارسيان سخت نگران بوده است –  براي از بين بردن خطر کوروش بر وي مي تازد و به اين ترتيب او را آغازگر جنگ معرفي مي كند. در عين حال هرودوت ، برعكس بر اين نكته اصرار دارد كه خواست و اراده ي کوروش را دليل آغاز جنگ بخواند.

باري ، ميان پارسيان و مادها جنگ درگرفت. جنگي كه به باور بسياري از مورخين بسيار طولاني تر و توانفرساتر از آن چيزي بود كه انتظار مي رفت. استياگ تدابير امنيتي ويژه اي اتخاذ كرد ؛ همه ي فرماندهان را عزل كرد و شخصاً در رأس ارتش قرار گرفت و بدين ترتيب خيانت هاي هارپاگ را –  كه پيشتر فرماندهي ارتش را به او واگذار كرده  بود –  بي اثر ساخت. گفته مي شود كه اين جنگ سه سال به درازا كشيد و در طي اين مدت ، دو طرف به دفعات با يكديگر درگير شدند. در شمار دفعات اين درگيري ها اختلاف هست. هرودوت فقط به دو نبرد اشاره دارد كه در نبرد اول استياگ حضور نداشته و هارپاگ كه فرماندهي سپاه را بر عهده دارد به همراه سربازانش ميدان را خالي مي كند و مي گريزد. پس از آن استياگ شخصاً فرماندهي نيروهايي را كه هنوز به وي وفادار مانده اند  بر عهده مي گيرد و به جنگ پارسيان مي رود ، ليكن شكست مي خورد و اسير مي گردد.  و اما ساير مورخان با تصويري كه هرودوت از اين نبرد ترسيم مي كند موافقت چنداني نشان نمي دهند. از جمله  ” پولي ين“  كه چنين مي نويسد :

« کوروش سه بار با مادي ها جنگيد و هر سه بار شكست خورد. صحنه ي چهارمين نبرد پاسارگاد بود كه در آنجا زنان و فرزندان پارسي مي زيستند . پارسيان در اينجا بازهم به فرار پرداختند ... اما بعد به سوي مادي ها – كه در جريان تعقيب لشكر پارس پراكنده شده بودند –  بازگشتند و فتحي چنان به كمال كردند كه کوروش ديگر نيازي به پيكار مجدد نديد. »

نيكلاي دمشقي نيز در روايتي كه از اين نبرد ثبت كرده است به عقب نشيني پارسيان به سوي پاسارگاد اشاره دارد و در اين ميان غيرتمندي زنان پارسي را كه در بلندي پناه گرفته بودند ستايش مي كند كه با داد و فريادهايشان ، پدران ، برادران و شوهران خويش را ترغيب مي كردند كه دلاوري بيشتري به خرج دهند و به قبول شكست گردن ننهند و حتي اين مسأله را از دلايل اصلي پيروزي نهايي پارسيان قلمداد مي كند.

به هر روي فرجام جنگ ، پيروزي پارسيان و اسارت استياگ بود. کوروش كبير به سال ٥٥٠  ( ق.م ) وارد اكباتان ( هگمتانه – همدان ) شد ؛ بر تخت پادشاه مغلوب جلوس كرد و تاج او را به نشانه ي انقراض دولت ماد و آغاز حاكميت پارسيان بر سر نهاد. خزانه ي عظيم ماد به تصرف پارسيان درآمد و به عنوان يك گنجينه ي بي همتا و يك ثروت لايزال -  كه بدون شك براي جنگ هاي آينده بي نهايت مفيد خواهد بود -  به انزان انتقال يافت.

کوروش بزرگ پس از نخستين فتح بزرگ خويش ، نخستين جوانمردي بزرگ  و گذشت تاريخي خود را نيز به نمايش گذاشت. استياگ – همان كسي كه از آغاز تولد کوروش همواره به دنبال كشتن وي بوده است – پس از شكست و خلع قدرتش نه تنها به هلاكت نرسيد و رفتارهاي رايجي كه درآن زمان سرداران پيروز با پادشاهان مغلوب مي كردند در مورد او اعمال نشد ، كه به فرمان کوروش توانست تا پايان عمر در آسايش و امنيت كامل زندگي كند و در تمام اين مدت مورد محبت و احترام کوروش بود..  پس از نبردي كه  امپراتوري ماد را منقرض ساخت ، در حدود سال ٥٤٧  ( ق.م ) ، کوروش به خود لغب پادشاه پارسيان داد و شهر پاسارگاد را براي يادبود اين پيروزي بزرگ و برگزاري جشن و سرور  پيروزمندانه ي قوم پارس بنا نهاد.

نبرد سارد

سقوط امپراتوري قدرتمند ماد و سربرآوردن يك دولت نوپا ولي بسيار مقتدر به نام ” دولت پارس “  براي كرزوس ، پادشاه ليدي  -  همسايه ي باختري ايران ، سخت نگران كننده  و باورنكردني بود. گذشته از آنكه امپراتور خودكامه ي ماد ،  برادر زن كرزوس بود و دو پادشاه روابط خويشاوندي بسيار نزديكي با يكديگر داشتند ،  نگراني كرزوس از آن جهت بود كه مبادا پارسيان تازه به قدرت رسيده ، مطامعي خارج از مرزهاي امپراتوري ماد داشته باشند و با تكيه بر حس ملي گرايي منحصر بفرد سربازان خود ،  تهديدي متوجه حكومت ليدي كنند. كرزوس خيلي زود براي دفع چنين تهديدي وارد عمل گرديد و دست به كار تشكيل ائتلاف مهيبي از بزرگترين ارتشهاي جهان آن زمان شد ؛ ائتلافي كه اگر به موقع شكل مي گرفت بدون شك ادامه ي حيات دولت نوپاي پارس را مشكل مي ساخت.

فرستادگاني از جانب دولت ليدي به همراه انبوهي از هدايا و پيشكش هاي شاهانه  به لاسدمون ( لاكدومنيا ،  پايتخت اسپارت ) اعزام شدند تا از آن كشور بخواهند براي كمك به جنگ با امپراتوري جديد ، سربازان و تجهيزات نظامي خود را در اختيار ليدي قرار دهد. از نبونيد ( پادشاه بابل ) و آميسيس ( فرعون مصر ) نيز درخواست هاي مشابهي به عمل آمد. واحدهايي از ارتش ليدي نيز ماموريت يافتند تا با گشت زني در سرزمين تراكيه ، به استخدام نيروهاي جنگي مزدور براي نبرد با پارسيان بپردازند.  ناگفته پيداست كه چنين ارتش متحدي تا چه اندازه مي توانست قدرتمند و مرگبار باشد. در عين حال ، كرزوس براي محكم كاري كساني را نيز به معابد شهرهاي مختلف -  از جمله معابد دلف ، فوسيد و دودون -  فرستاد تا از هاتفان غيبي معابد ،  نظر خدايان را نيز در مورد اين جنگ جويا شود. از آنچه در ساير معابد گذشت بي اطلاعيم ولي پاسخي كه هاتف غيبي معبد دلف به سفيران كرزوس داد اينچنين بود :

« خدايان ، پيش پيش به كرزوس اعلام مي كنند كه در جنگ با پارسيان امپراتوري بزرگي را نابود خواهد كرد. خدايان به او توصيه مي كنند كه از نيرومندترين يونانيان كساني را به عنوان متحد با خود همراه سازد. به او مي گويند كه وقتي قاطري پادشاه مي شود كافي است كه او كناره هاي شنزار رود هرمس را در پيش گيرد و بگريزد و از اينكه او را ترسو و بي غيرت بنامند خجالت نكشد.»

اين پيشگويي كرزوس را در حيرت فرو برد. او به اين نكته انديشيد كه اصلاَ با عقل جور در نمي آيد كه قاطري پادشاه شود.  بنابرين قسمت اول آن پيشگويي را -  كه مي گفت كرزوس نابود كننده ي يك امپراتوري بزرگ خواهد بود -   به فال نيك گرفت و آماده ي نبرد شد. ولي همه چيز بدانسان كه كرزوس در نظر داشت پيش نميرفت. اسپارتيها اگر چه سفير كرزوس را به نيكي پذيرا شدند  و از هداياي او به بهترين شكل تقدير كردند ولي در مورد كمك نظامي در جنگ پاسخ روشني ندادند. حاكمان بابل و مصر نيز وعده دادند كه در سال آينده نيروهايشان را راهي جنگ خواهند كرد.

با اين همه كرزوس تصميم خود را گرفته بود و در سال ٥٤٦ پيش از ميلاد ، با تمام نيروهايي كه توانسته بود گرد آورد – از جمله سواره نظام معروف خود كه در جهان آن زمان به عنوان بي باك ترين و كارآزموده ترين سواره نظام در تمام ارتش ها شهره بودند -  از سارد خارج شد. سپاه ليدي از رود هاليس ( كه مرز شناخته شده ي دولتين ليدي و ماد بود ) گذشت و وارد كاپادوكيه در خاك ايران گرديد. پس از آن نيز غارت كنان در خاك ايران پيش رفت و شهر پتريا را نيز متصرف شد. سپاهيان ليديايي ، در حال پيشروي در خاك ايران  دارايي هاي  تمامي مناطقي را كه اشغال مي شد چپاول مي نمودند و مردم آن مناطق را نيز به بردگي مي گرفتند. وليكن ناگهان سربازان ليديايي  با چيز غير منتظره اي روبرو شدند ؛  ارتش ايران به فرماندهي كوروش كبير به سوي آنها مي آمد! ظاهراَ يك ليديايي خائن كه از جانب كرزوس مامور بود تا از سرزمين هاي تراكيه براي او سرباز اجير كند ، به ايران آمده بود و کوروش را در جريان توطئه ي كرزوس قرار داده بود. نخستين بار ، سپاهيان ايراني و ليديايي در دشت پتريا درگير شدند. به گفته ي هرودوت هر دو لشكر تلفات سنگيني را متحمل شدند و شب هنگام در حالي كه هيچ يك نتوانسته بودند به پيروزي برسند ،  از يكديگر جدا شدند.  كرزوس كه به سختي از سرعت عمل نيروهاي پارسي جا خورده بود ، تصميم گرفت شب هنگام ميدان را خالي كند و به سمت سارد عقب نشيد. به اين اميد كه از يك سو پارسيان نخواهند توانست از كوههاي پر برف و راههاي صعب العبور ليدي بگذرند و به ناچار زمستان را در همان محل اردو خواهند زد و از سوي ديگر تا پايان فصل سرما ، نيروهاي متحدين نيز در سارد به او خواهند پيوست و با تكيه بر قدرت آنان خواهد توانست کوروش را غافلگير نموده ،  از هر طرف به ايران حمله ور شود.  پس از رسيدن به سارد ، كرزوس مجدداَ سفيراني به اسپارت ، بابل و مصر فرستاد و به تاكيد از آنان خواست حداكثر تا پنج ماه ديگر نيروهاي كمكي خود را ارسال دارند.

صبح روز بعد ، چون کوروش از خواب برخواست و ميدان نبرد را خالي ديد ، بر خلاف پيش بيني هاي كرزوس ، تصميمي گرفت كه تمام نقشه هاي او را نقش برآب كرد. سربازان ايراني نه تنها در اردوگاه خود متوقف نشدند ، بلكه با جسارت تمام راه سارد را در پيش گرفتند و با گذشتن از استپهاي ناشناخته و كوهستان هاي صعب العبور كشور ليدي ، از دشت سارد سر درآوردند و در مقابل پايتخت اردو زدند. وقتي كه كرزوس خبردار شد كه سپاهيان کوروش بر سختي زمستان فائق آمده اند و بي هيچ مشكلي تا قلب مملكتش پيش روي كرده اند غرق در حيرت گرديد. از يك طرف هيچ اميدي به رسيدن نيروهاي كمكي از اسپارت ، بابل و مصر نمانده بود و از طرف ديگر كرزوس پس از رسيدن به سارد ، سربازان مزدوري را كه به خدمت گرفته بود نيز مرخص كرده بود چون هرگز گمان نمي كرد كه پارسي ها به اين سرعت تعقيبش كنند و جنگ را به دروازه هاي سارد بكشانند. بنابرين تنها راه چاره ،  سامان دادن به همان نيروهاي باقي مانده در شهر و فرستادن آنان به نبرد پارسيان بود.

کوروش مي دانست كه جنگيدن در سرزمين بيگانه ، براي سربازان پارسي بسيار سخت تر از دفاع در داخل مرزهاي  كشور خواهد بود و از سوي ديگر فزوني نيروهاي دشمن و توانايي مثال زدني سواره نظام ليدي ، نگرانش مي كرد. لذا به توصيه دوست مادي خود ، هارپاگ ( همان كسي كه يكبار جانش را نجات داده بود ) تصميم گرفت تا خط مقدم لشكرش را با صفي از سپاهيان شتر سوار بپوشاند. اسب ها از هيچ چيز به اندازه ي بوي شتر وحشت نمي كنند و به محض نزديك شدن به شتران ، عنان اسب از اختيار صاحبش خارج مي شود. بنابرين سواره نظام ليدي ، هرچقدر هم كه قدرتمند باشد ، به محض رسيدن به اولين گروه از سپاهيان پارس عملاَ از كار خواهد افتاد. پياده نظام کوروش نيز دستور يافت تا پشت سر شتران حركت كند و پس از آنان نيز سواره نظام اسب سوار قرار گرفتند. آنگاه با اين فرياد کوروش كه «  خدا ما را به سوي پيروزي راهنمايي مي كند » سپاهيان ايران و ليدي رو در روي يكديگر قرار گرفتند. جنگ بسيار خونين بود ولي در نهايت آنانكه به پيروزي رسيدند لشكريان پارس بودند. از ميان ليديايي ها ، آنان كه زنده مانده بودند -  به جز معدودي كه دوباره براي گرفتن كمك به كشورهاي ديگر رفتند -  به درون شهر عقب نشستند و دروازه هاي شهر را مسدود كردند.  به اين اميد كه بالاخره متحدين اسپارتي ، بابلي و مصري از راه مي رسند و كار ايراني ها را يكسره مي كنند. پس از شكست و عقب نشيني ليديايي ها ، پارسيان شهر سارد را به محاصره درآوردند.

شهر سارد از هر طرف ديوار داشت بجز ناحيه اي كه به كوه بلندي بر مي خورد و به خاطر ارتفاع زياد و شيب بسيار تند آن لازم نديده بودند كه در آن محل استحكاماتي بنا كنند.  پس از چهارده روز محاصره ي نافرجام کوروش اعلام كرد به هر كس كه بتوانند راه نفوذي به درون شهر بيابد پاداش بسيار بزرگي خواهد داد. بر اثر اين وعده بسياري از سپاهيان در صدد يافتن رخنه اي در استحكامات شهر برآمدند تا آنكه روزي يك نفر پارسي به نام ” هي روياس “ ديد كه كلاه خود يك سرباز ليديايي از بالاي ديوار به پايين افتاد. او چست و چالاك پايين آمد ، كلاهش را برداشت و از همان راهي كه آمده بود بازگشت. ” هي روياس “ ديگران را در جريان اين اكتشاف قرار داد و پس از بررسي محل ، گروه كوچكي از سپاهيان کوروش به همراه وي از آن مسير بالا رفته و داخل شهر شدند و پس از مدتي دروازه هاي شهر را بروي همرزمان خود گشودند.

در مورد آنچه پس از ورود پارسيان به داخل شهر سارد روي داد نمي توانيم به درستي و با اطمينان سخن بگوييم ؛ اگر چه در اين مورد نيز هر يك از مورخان ، روايتي نقل كرده اند ولي متاسفانه هيچ كدام از اين روايات قابل اعتماد نيستند. حتي هرودوت كه نوشته هاي او معمولاَ بيش از سايرين به واقعيت نزديك است ،  آنچه در اين مورد خاص مي گويد ،  حقيقي به نظر نمي رسد. ابتدا روايت گزنفون را مي آوريم و سپس به سراغ هرودوت خواهيم رفت :

« وقتي كرزوس را به حضور فاتح آوردند سر به تعظيم فرود آورد و به او گفت : من ، اي ارباب ، به تو سلام مي كنم ، زيرا بخت و اقبال از اين پس عنوان اربابي را به تو بخشيده است و مرا مجبور ساخته است كه آنرا به تو واگذارم. کوروش گفت : من هم به تو سلام مي كنم ، چون تو مردي هستي به خوبي خودم و سپس به گفته افزود : آيا حاضري به من توصيه اي بكني ؟  من مي دانم كه سربازانم خستگيها و خطرهاي بيشماري را متحمل شده و در اين فكرند كه عني ترين شهر آسيا پس از بابل يعني سارد را به تصرف خود درآورند. بدين جهت من درست و عادلانه مي دانم كه ايشان اجر زحمات خود را بگيرند چون مي دانم كه اگر ثمره اي از آن همه رنج و زحمت خود نبرند من مدت زيادي نخواهم توانست ايشان را به زير فرمان خود داشته باشم. در عين حال ، اين كار را هم نمي توانم بكنم كه به ايشان اجازه دهم شهر را غارت كنند. كرزوس پاسخ داد : بسيار خوب ،‌ پس بگذار بگويم اكنون كه از تو قول گرفتم كه نخواهي گذاشت سربازانت شهر را غارت كنند و زنان و كودكان ما را نخواهي ربود ، من هم در عوض به تو قول مي دهم كه ليديايي ها هر چيز خوب و گرانبها و زيبايي در شهر سارد باشد بياورند و به طيب خاطر به تو تقديم كنند.

تو اگر شهر سارد را دست نخورده و سالم باقي بگذاري سال ديگر دوباره شهر را مملو از چيزهاي خوب و گرانبها خواهي يافت. برعكس ، اگر شهر را به باد نهب و غارت بگيري همه چيز حتي صنايعي را كه مي گويند منبع نعمت و رفاه مردم است از بين خواهي برد.  گنجهاي مرا بگير ولي بگذار كه نگهبانانت آن را از دست عاملان من بگيرند. من بيش از حد از خدايان سلب اعتماد كرده ام . البته نمي خواهم بگويم كه ايشان مرا فريب داده اند ولي هيچ بهره اي از قول ايشان نبرده ام. بر سردر معبد دلف نوشته شده است: « تو خودت خودت را بشناس!» باري ، من پيش از خودم همواره تصور مي كردم كه خدايان هميشه بايد نسبت به من نر مساعد داشته باشند. ادم ممكن است كه ديگران برا بشناسد و هم نشناسد ، و ليكن كسي نيست كه خودش را نشناسد. من به سبب ثروتهاي سرشاري كه داشتم و به پيروي از حرفهاي كساني كه از من مي خواستند در رأس ايشان قرار بگيرم و نيز تحت تاثير چاپلوسيهاي كساني كه به من مي گفتند اگر دلم را راضي كنم و فرماندهي بر ايشان را بپذيرم همه از من اطاعت خواهند كرد و من بزرگترين موجود بشري خواهم بود ضايع شدم و از اين حرفها باد كردم و به تصور اينكه شايستگي آن را دارم كه بالاتر از همه باشم ، فرماندهي و پيشوايي جنگ را پذيرفتم وليكن اكنون معلوم مي شود كه من خودم را نمي شناختم و بيخود به خود مي باليدم كه مي توانم فاتحانه جنگ با تو را رهبري كنم ، تويي كه محبوب خداياني و به خط مستقيم نسب به پادشاهان مي رساني. امروز حيات من و سرنوشت من تنها به تو بستگي دارد. کوروش گفت :  من وقتي به خوشبختي گذشته ي تو مي انديشم نسبت به تو احساس ترحم در خود مي كنم و دلم به حالت مي سوزد. بنابرين من از هم اكنون زنت و دخترانت را كه مي گويند داري و دوستان و خدمتكاران و سفره گسترده همچون گذشته ات را به تو پس مي دهم. فقط قدغن مي كنم كه ديگر نبايد بجنگي. »

و اما اينك به نقل گفته ي هرودوت مي پردازيم و پس از آن خواهيم گفت كه چرا اين روايت نمي تواند با حقيقت منطبق باشد ؛ « كرزوس به خاطرغم و اندوه زياد در جايي ايستاده بود و حركت نمي كرد و خود را نمي شناساند. در اين حال يكي از سپاهيان پارسي به قصد كشتن او به وي نزديك گرديد كه ناگهان پسر كر و لال كرزوس زبان باز كرد و فرياد زد: ”  اي مرد ! كرزوس را نكش “  بدينگونه سرباز پارسي از كشتن كرزوس منصرف شد و او را دستگير كرد. به فرمان کوروش ، كرزوس را به همراه ١٤ تن ديگر از نجباي ليدي ، به روي توده اي از هيزم قرار دادند تا در آتش بسوزانند. چون آتش را روشن كردند كرزوس فرياد زد ” آه ! سولون ، سولون “ .  کوروش توسط مترجم خود ، معني اين كلمات را پرسيد. كرزوس پس از مدتي سكوت گفت: « اي كاش شخصي كه اسمش را بردم با تمام پادشاهان صحبت مي كرد » کوروش باز هم متوجه منظور كرزوس نشد و دوباره توضيح خواست. سپس كرزوس گفت : « زمانيكه سولون در پايتخت من بود ، خزانه و تجملات و اشياء قيمتي خود را به او نشان دادم و پرسيدم چه كسي را از همه سعاتمندتر مي داند ، در حالي كه يقين داشتم كه اسم مرا خواهد برد. ولي او گفت تا كسي نمرده نمي توان گفت كه سعادتمند بوده يا نه ! » کوروش از شنيدن اين سخن متاثر شد و بي درنگ حكم كرد كه آتش را خاموش كنند ولي آتش از هر طرف زبانه مي كشيد و موقع خاموش كردن آن گذشته بود. آنگاه كرزوس گريست و ندا داد « اي آپلن! تو را به بزرگواري خودت سوگند مي دهم كه اگر هداياي من را پسنديده اي بيا و مرا نجات بده » پس از دعاي كرزوس به درگاه آپلن ، باران شديدي باريدن گرفت و آتش را خاموش كرد. پارسيان كه سخت وحشت زده بودند ، در حالي كه زرتشت را به ياري مي طلبيدند از آنجا گريختند. »

اين بود روايت هرودوت  از آنچه بر پادشاه سارد گذشت.  ولي ما دلايلي داريم كه باور كردن اين روايت را برايمان مشكل مي سازند. نخستين دليل بر نادرست بودن اين روايت ، مقدس بودن آتش نزد ايرانيان است كه به آنها اجازه نمي داد با سوزاندن پادشاه دشمن ، به آتش –  يعني مقدس ترين چيزي كه در تمام عالم وجود دارد -  بي حرمتي كرده ، آن را آلوده سازند. دليل دوم آنست كه در ساير مواردي كه کوروش بر كشوري فائق آمده ، هرگز چنين رفتاري سراغ نداريم و هرودوت نيز خود اذعان مي كند به اين كه رفتار کوروش با ملل مغلوب و بويژه با پادشاهان آنان بسيار جوانمردانه و مهربانانه بوده است.  و بالاخره سومين و مهمترين دليل آنكه امروز مشخص شده است كه اصولاَ در زمان سلطنت كرزوس ، سولون هرگز به سارد سفر نكرده بود بنابرين داستاني كه هرودوت نقل مي كند به هيچ عنوان رنگي از واقعيت ندارد. چهارمين نكته ي شك برانگيزي كه در اين روايت وجود دارد آن است كه آپولن ، خداي يونانيان بوده و اين مسأله يك احتمال قوي پيش مي آورد كه هرودوت – به عنوان يك يوناني - كوشيده است باورهاي مذهبي خود را در اين مسأله دخالت دهد.

در مورد آنچه در شهر سارد رخ  داد نيز روايت هاي مشابهي نقل شده است كه اگر چه در پايان به اين نكته مي رسند كه سربازان پارسي ،  شهر را غارت نكرده  و با مردم سارد به عطوفت رفتار كرده اند ولي مي كوشند به نوعي اين رفتار سپاهيان پارس را به عملكرد كرزوس و تاثير سخنان وي در پادشاه جوان هخامنشي مربوط كنند تا آنكه مستقيماَ دستور کوروش را عامل رفتار جوانمردانه ي سپاهيان ايران بدانند. پس از تسخير سارد ، تمام كشور ليديه به همراه سرزمينهايي كه پادشاهان آن سابقاَ فتح كرده بودند ، به كشور ايران الحاق شد و بدين ترتيب مرز ايران به مستعمرات يوناني در آسياي صغير رسيد.

 

 

تسخير مستعمرات يونانی

پس از بدست آوردن سارد ، تمام ليديه با شهرهاي وابسته اش ، به دست کوروش افتاد و حدود ايران به مستعمرات يوناني در آسياي صغير رسيد. اين مستعمرات را چنانكه در جاي خود خواهد آمد اقوام يوناني بر اثر فشاري كه مردم دريايي به اهالي يونان وارد آوردند ، بنا كرده بودند. كوچ كنندگان از سه قوم بودند : ينانها ، اليانها و دريانها. نام يونان به زبان پارسي از نام قوم يكمي آمده است زيرا اهميت آنها در اين دست آورده ها (مستعمرات) بيشتر بود.

هرودوت اوضاع اين مستعمرات را چنين مي نويسد: ينانهايي كه شهر پانيوم وابسته به آنهاست شهرهاي خود را در جاهايي بنا كرده اند كه از حيث خوبي آب و هوا در هيچ جا مانند ندارد. نه شهرهاي بالا مي توانند با اين شهرها برابري كنند و نه شهرهاي پايين ، نه كرانه هاي خاوري و نه كرانه هاي باختري .

ينانها به چهار لهجه سخن مي گويند شهر يناني مليطه كه در باختر واقع است پس از ان مي نويت و پري ين است . اين شهرها در كاريه قرار دارند و اهالي آنها به يك زبان سخن مي گويند. شهرهاي يناني واقع در ليديه اينهاست : افس ، كل فن ، ليدوس ، تئوس ، كلازمن ، فوسه. اينها به يك زبان سخن مي گويند ولي زبان آنها همانند زبان شهرهاي ياد شده در بالا نيست. از سه شهر ديگر يناني دو شهر در جزيده سامس و خيوس واقع است و سومي ارتير است كه كه در خشكي بنا شده است. اهالي خيوس و ارتير به يك زبان سخن مي گويند دو اهالي سامس به زباني ديگر. اين است چهار لهجه يناني .

پس از آن هرودوت مي گويد : ينانهاي هم پيمان زماني از ديگر ينانها جدا شده بودند و جدايي آنها از اينجا بود كه در آن زمان ملت يوناني به تمامي ناتوان به ديد مي آمد و ينانها در ميان اقوام يوناني از همه ناتوانتر بودند و به جز شهر آتن شهر مهمي نداشتند. بنابرين چه آتنيها  و چه ديگر ينانيها پرهيز داشتند از اينكه خود را يناني بنامند و گمان مي رود كه اكنون هم بيشتر ينانها اين نام را شرم آور مي دانند.

دوازده شهر هم پيمان يناني برعكس به نام خود سربلند بودند. آنها معبدي براي خود ساختند كه آن را پانيونيوم ناميدند از ينانهاي ديگر كسي را به آنجا راه نمي دادند و كسي هم جز اهالي ازمير خواهند آن نبود كه در پيمان آنها وارد شود. پانيوم در دماغه ي ميكال قرار دارد اين معبد براي خداي درياها ، پوسيدون هلي كون ، ساخته شده است. در نوروزها ينانها ي شهرهاي هم پيمان در اينجا گرد مي آيند و اين جشن را جشن پانيونيوم مي نامند.

از گفته هاي هرودت روشن مي شود كه دريانها هم همبستگي با شش شهر درياني داشتند ولي بعدها هالي كارناس را باري اينكه يكي از اهالي آن بر خلاف عادت قديم رفتار كرد ، از پيمان بيرون كردند. اليانها همبستگي از دوازده شهر داشتند ولي ازمير را ينانها از آنها جدا كردند و يازده شهر ديگر در همبستگي الياني بازماند. زمينها الياني پربارتر از زمينهاي يناني بود ولي از حيث خوبي آب و هوا با شهرهاي يناني برابري نمي كرد.

از گفته هاي هرودوت چنين برمي آيد كه اين مستعمرات را سه قوم يوناني بنا كرده بودند و بين تمام آنها همراهي و هم پيماني نبود. زيرا هر يك از همبسته هاي كوچك برپا كرده با هم هم چشمي و كشمكش داشتند.

پس از آن تاريخ نگار نامبرده مي گويد : ينانها و اليانها نماينده اي نزد کوروش فرستاده و درخواست كردند كه کوروش با آنها مانند پادشاه ليد ي رفتار كند يعني به كارهاي دروني آنها دخالت نكند وهمان امتيازات را بشناسد. کوروش پاسخي يكراست به آنها نداده و اين مثل را آورد : « زني به دريا نزديك شده و ديد كه ماهيهاي قشنگي در آب شنا مي كنند. پيش خود گفت : اگر من ني بزنم آشكارا اين ماهيها به خشكي درآيند . بعد نشست و هر چند كه ني زد چشمداشت او برآورده نشد. پس توري برداشت و به دريا افكند و شمار زيادي از ماهيان به دام افتادند. وقتي كه ماهي ها در تور به بالا و پايين مي جستند ، ني زن حال آنها را ديد و گفت : حالا ديگر بيهوده مي رقصيد! مي بايست وقتي برايتان ني ميزدم مي رقصيديد. »

هرودوت اين گفته را چنين تعبير مي كند : کوروش خواست با اين مثل آنها بدانند كه موقع را از دست داده اند، چه وقتي كه پيش از به دست آوردن سارد به آنها پيشنهاد همبستگي شده بود و آنها رد كرده بودند. از ميان مستعمرات يوناني ، کوروش فقط با اهالي مليطه قرارداد كرزوس را تازه كرد و و نمايندگان ديگر شهرها را نپذيرفت. نمايندگان به شهرهاي خود بازگشتند و پاسخ کوروش را رسانيدند . سپس از تمام شهرهاي يوناني آسياي كوچك نمايندگاني برگزيده شدند كه در پانيونيوم گرد آمده و در برابر کوروش همبسته شوند.

نمايندگان شهرهايي چون كل فن ، افس ، فوسه ، پري ين ، لبدس ، تئوس ، اريتر و ديگران در اينجا گرد آمده بودند . شهر مليطه چون به مقصود خويش رسيده بود در اين گروه شركت نكرد. جزيره ي سامس و خيوس هم شركت نكردند به اين اميد كه کوروش چون نيروي دريايي نيرومندي ندارد كاري با آنها نخواهد داشت. ولي ديگر شهرها با وجود اختلافاتي كه با يكديگر داشتند ، از جهت خطر مشتركي كه احساس مي كردند در اين گردهمآيي حضور يافتند. اليانها گفتند هر چه ينانها بكنند ما هم خواهيم كرد. دريانها از جهت آنكه از شهرهاي كارناس كه درياني بود نماينده اي پذيرفته نشده بود ، از شركت در عمليات خودداري كردند. چون جزاير يوناني هم حاضر نشدند در اين گردهمآيي شركت كنند ، ينانها و االيانها قرار گذاشتند نماينده اي به اسپارت گسيل كنند و از آن دولت ياري جويند. با اين هدف پي تر موس نامي از اهالي فوسه كه سخنران و سخندان بود با انبوهي از هدايا به نزد اولياي دولت اسپارت فرستاده شد. ولي اسپارتي ها جواب درستي به وي ندادند و تنها وعده كردند كه گروهي را خواهند فرستاد تا اوضاع منطقه را بازبيني كنند. بدين منظور يك كشتی اسپارتي پنجاه پارويي رهسپار فوسيه شد و در آنجا نمايندگان اسپارت ، فردي به نام لاكريناس را برگزيدند و براي مذاكره با کوروش روانه ي سارد كردند. او به شاه گفت : بر حذر باشيد از اينكه مستعمرات يوناني را آزار كنيد ، زيرا اسپارت چنين رفتاري را نخواهد پذيرفت.

کوروش از يونانيهايي كه در ركاب وي بودند پرسيد : مگر اين لاسدمونيها كيستند و عده شان چقدر است كه اينگونه سخن مي گويند؟ پس از آنكه يونانيها اين مردم به کوروش شناساندند ، کوروش رو به نماينده كرد و گفت : من از مردمي كه در شهرهايشان جاي ويژه اي دارند كه در آنجا گرد هم مي آيند و با سوگند دروغ و نيرنگ يكديگر را فريب مي دهند هراسي ندارم. اگر زنده ماندم چنان كنم كه اين مردم به جاي دخالت در كار ينانيها از كارهاي خودشان سخن بگويند.

نماينده ي اسپارت پس از شنيدن پاسخ کوروش به كشور خويش بازگشته به پادشاه اسپارت ( آناك ساندريس ، آريستون ) پاسخ کوروش را رسانيد. انها هم پاسخ را به مردم رسانيدند و مسئله ي كمك گرفتن يونانيهاي آسياي صغير از اسپارتيها به همين جا ختم شد.

هرودوت مي گويد بيم دادن كوروش به همه ي يونانيها بود ، چه هر شهر يوناني ميداني دارد و مردم براي داد و ستد در آنجا گرد مي آيند ولي در پارس چنين ميدانهايي وجود ندارد. نتيجه اي كه تاريخنگار ياد شده مي گيرد درست نيست زيرا مقصود کوروش روش حكومت آنها بوده است . يونانيهايي كه از ملتزمين کوروش بودند او را از روش حكومت اسپارت آگاه كرده و گفتند مردم در جايي ميدان مانند گرد آمده و در كارها سخن مي گويند و هر يك از سخنوران مي خواهند باور خود را به مردم بپذيرانند.

آشكار است كه کوروش از روش چنين حكومتي خوشش نيامده و آن پاسخ را داده است . خلاف اين فرض طبيعي نيست. زيرا وقتي كه مي خواهند مردمي را بشناسانند روش حكومت آن را كنار نمي گذارند تا از ميدان داد و ستد سخن بگويند. بنابرين از اين پاسخ نمي توان داوري كرد كه ميدان خريد و فروش در پارس پيدايي نداشته است به عكس چون داد و ستد در آن زمان بيشتر با تبديل جنس به جنس مي شد و مغازه يا حجره براي اينگونه داد وستد تنگ بود ، پس اين ميدانها بوده است. به هر حال اگر هم نبوده مقصود کوروش روش حكومت اسپارتيها بود نه ميدان داد و ستد آنها.

کوروش در اين هنگام به كارهايي كه در خاور داشت بيش از كارهاي باختر اهميت داد. يك تن از اهالي ليديه به نام پاكتياس را برگزيد و به حكومت اين كشور گماشت . ترتيبات آن را با حوالي كه در زمان آزادي داشت باقي گذاشت و پس از آن با كرزوس راهي ايران شد.

هرودوت مي گويد دليل برگزيدن يك تن ليديايي به فرمانروايي اين كشور اين بود كه کوروش ترتيب ايران را در ديد آورد ، چون در ايران رسم بر اين بود كه وقتي كشوري را مي گرفتند از خانواده فرمانروايان يا نجباي آن کشور کسي را به فرمانروايي آن بر مي گزيدند. ولي ديري نپاييد که کورش دانست که اين ترتيب سازگار اوضاع آسياي پاييني نيست. توضيح آنکه پاکتياس همين که کورش را دور ديد وعوي آزاد شدن ليديه کرد و چون کورش گنجينه را به او سپرده بود با آن پول مردم کناره را با خود همراه کرد و سپاهي ترتيب داد بعد به سارد شتافته و فرمانرواي ايراني را در ارگ پيرامون گرفت. اين خبر در راه به کورش رسيد و او چنانکه هرودت مي گويد از کرزوس پرسيد سرانجام اين کار چيست ؟ چنيين به نظر مي آيد که مردم ليدي هم براي خودشان و هم براي من دردسر درست مي کنند. آيا بهتر نيست که ليديها را برده کنم ؟ کرزوس در پاسخ گفت خشمگين نشو ، ليدها نه از بابت گذشته گناهي دارند و نه از جهت حا ل . گذشته ها به گردن من بود و حال گناه از پاکتياس است که بايد تنبيه شود. از گناه ليديها بگذر و براي اينکه بعدها شورش نکنند نماينده اي به سارد فرست و فرمان بده که ليديها اسلحه برندارند ، در زير ردا قبايي بپوشند و کفشاهي بلند به پا کنند و کودکان خويش را به نواختن آلات موسيقي و بازرگاني وادارند. به زودي خواهي ديد که مردان ليدي زناني خواهند بود و انديشه تو از شورش آنها راحت خواهد شد.  والبته کورش هرگز به اين توصيه هاي رهبري که براي زن کردن مردان کشورش نقشه مي کشيد اهميت نداد. مازارس سردار ايراني براي سرکوب شورش پاکتياس به سارد فرستاده شد. با ورود مازارس به شهر سارد ، پاکتياس شهر را رها کرد و به کوم ( =  کيمه ، مستعمره ي يوناني )  گريخت. مازارس به اهالي کوم پيغام داد که بايد پاکتياس را تسليم کنند. اهالي کوم از يک سو نمي خواستند با پارسيان وارد جنگ شوند و از سوي ديگر راضي نبودند  کسي را که به آنها پناه آورده است تسليم پارسيان کنند، لذا از پاکتياس خواستند تا از شهر آنها بيرون رود و به مليطه بگريزد. به خواست اهالي کوم ، پاکتياس به مليطه رفت ولي از بخت بد شهري که به آن پناه آورده بود مردمي داشت بازرگان و پرستنده ي پول !  آنها راضي شدند در ازاي دريافت وجهي پاکتياس را تسليم کنند ولي پاکتياس بوسيله ي يک کشتي که از کوم آمده بود به جزيره ي خيوس فرار کرد اما اين پايان بدبياري هاي او نبود. اهالي اين جزيره خواهان ناحيه اي به نام آتارني بودند که در برابر خيوس  واقع بود و به مازارس گفتند که اگر آن ناحيه را به ما دهي پاکتياس را به تو مي سپاريم. مازارس چنين کرد و مردم خيوس پاکتياس را آوردند و تحويل سپاهيان پارس دادند.  سپس  مازارس حکم مرگ پاکتياس را صادر نمود  و بدينگونه  فرماندار شورشي ليديه مجازات شد.

در پي اين حادثه ، کورش  تصميم گرفت براي دفع خطرات احتمالي  مستعمرات يوناني آسياي صغير را نيز تسخير نمايد. لذا مازارس را به مطيع کردن اين مستعمرات گماشت. نخستين شهري که فرو پاشيد پري ين بود. پس از آن دشت مه آندر و کشورهاي ماگنزي نيز سر به فرمان پارسيان فرود آوردند. در اين هنگام مازارس از دنيا رفت و هارپاگ مادي جانشين او شد. هارپاگ بلافاصله شهر فوسه را پيرامون گرفت و به اهالي آن يک اولتيماتوم بيست و چهار ساعته داد که بجنگند يا تسليم شوند.  مردم فوسه که دريانوردان زبردستي بودند و کشتي هاي فراواني داشتند ، از اين مهلت يک شبانه روزي سود بردند و شبانه سوار بر کشتي هاي خود شهر را ترک کردند. با پايان يافتن زمان تعيين شده ، سپاهيان پارسي به شهر درآمدند و شهر خالي از سکنه ي فوسه را بدست گرفتند. مردم فوسه سوار بر کشتي هاي خود به جزيره ي خيوس گريختند ولي خيوسي ها آنها را نپذيرفتند و به آنان جا ندادند. سپس فراريان فوسه تصميم گرفتند به کرس کوچ کنند ولي پيش از آن خواستند به شهر خود باز گردند و از پارسيان انتقام بگيرند. با اين هدف به فوسه برگشته و در نزديکي آن شهر  شماري از پارسيان را کشتند.  بسياري از اهالي فوسه ( تقريبا نيمي از آنها ) با ديدن دوباره ي موطن خود هوس کوچ را از سر پراندند و با استفاده از عفوي که هارپاگ اعلام کرد،  در ازاي پذيرفتن فرمانبرداري  از پارسيان به خانه هايشان بازگشتند.  و اما نيم ديگر مردم فوسه به آلاليا در کرس رفتند و چون به راه زني در درياها پرداختند ، دولت قرتاجنه با آنان نبرد کرد و شمار زيادي از آنان را از پاي درآورد و بازمانده ي آنها از جايي به جاي ديگر رفتند تا به وليا در خليج پوليکاسترو رسيده و در آنجا ساکن شدند.

پس از آن لشکر پارس آهنگ تسخير تئوس کرد. تئوس يکي از زيباترين شهرهاي ايونيه بود که  سه هزار سال پيش از اين بوسيله ي مهاجراني که از بخش پرتانيه ي آتن به آنجا آمده بودند بنا شده بود.  اهالي تئوس نيز به سان مردم فوسه رفتار کردند . يعني پيش از رسيدن پارسيان ،  شهر را تخليه نموده و به آبدر گريختند و در همانجا ساکن شدند. و اما ساير شهرهاي ايونيه چون دريانها و اُاِليانها راه مردم تئوس و فوسه را نرفتند. آنها با پارسيان پيمان بستند و با پذيرش حکومت آنان در شهر و ديار خود ماندند و به زندگي آرام خود ادامه دادند. از آن پس هارپاگ به جنگ با کاريها ، کيليکها و پداسيها پرداخت و اندک اندک تمام نواحي آسياي صغير به فرمان ايرانيان درآمد.

 

نبرد بابل

نبرد بابل را از بسياري جهات مي توان مهترين حادثه در دوران زندگي کوروش و حتي در تمامي طول دوران باستان دانست ؛ چه از نظر عظمت و نفوذناپذيري رويايي استحكامات بابل كه تسخير آن در خيال مردمان آن دوران نيز نمي گنجيد و چه از جهت رفتار جوانمردانه و انساني کوروش بزرگ با مردم مغلوب آن شهر  و يهودياني كه در بند داشتند كه او را شايسته ي عنوان « پايه گذار حقوق بشر » كرده است.  به واقع مي توان گفت كه کوروش هرآنچه از مردي و مردمي و از سياست و كياست داشت در بابل بروز داده است. نظر به اهميت اين نبرد بد نيست قبل از توصيف آن کمي با شهر بابل و مردوک – خداي خدايان آن -  آشنا گرديم ؛

شهري که ما آن را به پيروي از يونانيان « بابل » مي ناميم در زبان سومري « کادين گير » و در زبان اکدي « باب ايلاني » ناميده مي شود که اين هر دو به معناي «  دروازه ي خدايان »  مي باشند. ناگفته پيداست که مردم چنين شهري تا چه اندازه مي بايست به اصول مذهبي و خدايان خود پايبند بوده باشند.

 

حمورابی

هنگامي که حمورابي تکيه بر تخت سلطنت بابل مي زد کشوري به نسبت کوچک را از پدرش ( سين – موبعليت ) به ارث بده بود که تقريباً هشتاد مايل درازا و بيست مايل پهنا داشت وحدود آن از سيپار تا مرد ( از فلوجه تا ديوانيه ي کنوني ) گسترده بود. در آن زمان پادشاهي هاي به مراتب بزرگتر وقدرتمندتري کشور بابل را پيرامون گرفته بودند. سرتاسر جنوب تحت سلطه ي " ريم سين "  ( پادشاه لارسا ) بود ؛ در شمال سه کشور ماري ، اکلاتوم و آشور در دست " شمشي عداد " و پسرانش بود و در شرق " ددوشه " ( متحد عيلاميان ) بر اشنونه حکم مي راند. پادشاه حمورابي اگر چه همچون پدرانش از همان نخستين روزهاي سلطنت مشتاق گسترش مرزهاي کشورش بود ، ليکن با نظر به قدرت همسايگان مقتدر خويش ، پنج سال درنگ کرد و چون پايه هاي قدرتش را مستحکم يافت از سه سو به کشورهاي همسايه حمله ور گشت ؛ ايسين را تصرف کرد و در امتداد فرات به سوي جنوب تا اوروک پيش رفت. در اموتبال بين دجله و جبال زاگرس جنگيد و آن ناحيه را متصرف شد و سرانجام در سال يازدهم از سلطنت خود توانست پيکوم را به اشغال درآورد.  از آن پس بيست سال از سلطنت خود را صرف ترميم معابد و تقويت استحکامات شهرهاي تصرف شده کرد . در بيست و نهمين سال از پادشاهي حمورابي ، کشور بابل هدف تهاجم مشترک ائتلافي متشکل از عيلاميان ، گوتيان ، سوباريان ( آشوريان ) و اشنونه قرار مي گيرد که با دفاع ارتش حمورابي اين تهاجم ناکام مي ماند. سال بعد حمورابي در تهاجمي شهر لارسا را متصرف مي شود. در سال سي و يکم همان دشمنان قديمي دوباره متحد مي شوند و به سوي بابل لشکر مي کشند. اينبار حمورابي نه تنها تمامي سپاهيان انان را تار و مار مي کند که تا نزديکي مرزهاي سوبارتو تيز پيش روي کرده ، تمامي بين النهرين جنوبي و مرکزي را متصرف مي شود و سرانجام در سال هاي سي و ششم و سي و هشتم از سلطنت خود موفق مي شود به سلطه ي آشور بر بين النهرين شمالي پايان دهد و تمامي مردم بين النهرين را بصورت يک ملت واحد تحت سلطه ي خود در آورد.

براي اداره ي چنين کشوري که ملت ها و نژادها و مذاهب گوناگون را در بر مي گرفت ، حمورابي دست به يک سري اصلاحات اداري ، اجتماعي و مذهبي زد و آنها را تحت يک « مجموعه ي قوانين » مدٌون کرد. اگرچه با بدست آمدن قوانين قديمي تر از پادشاهاني چون « اور – نمو » و « ليپيت – عشتر » ديگر نمي توان حمورابي را « نخستين قانونگزار تاريخ » ناميد ولي هنوز هم مي توان او را به عنوان يک پادشاه قانونمدار و عادل ستود. براي رفع اختلافات مذهبي و نيز براي مشروعيت بخشيدن به سلطنت خود و بازماندگانش ، حمورابي در اين قانون ، مردوک خداي بابل را که تا آن زمان يک خداي درجه سوم بود در راس خدايان ديگر قرار داد و البته با نهايت زيرکي مدعي شد که اين مقامي است که از سوي « آنو » و « انليل » به مردوک تفويض شده است. کاهنان سراسر کشور به امر شاه تقدم و تاخر خدايان را تغيير دادند و قصه ي آفرينش را از نو نوشتند تا نقش اصلي را به مردوک واگذارند.

 

بختنصر

پادشاهان پس از حمورابي به علت فساد اخلاقي و مالي خود و درباريانشان هرگز نتوانستند عزت و شوکت کشور خود را آنگونه که حمورابي برايشان به ارث گذاشته بود حفظ کنند تا آنکه پس از گذشت ساليان دراز و در دوران حکومت « بختنصر » کشور بابل ديگر بار عظمت و اقتدار خود را بازيافت و تبديل به بزرگترين و زيباترين شهر آن دوران شد.  ولي اين بار چيزي در اين عظمت بود که آنرا از عظمتي که اين کشور در دوران حمورابي داشت متمايز مي ساخت ؛  نام بابل ديگر با نام يک پادشاه قانونگذار و عادل درنياميخته بود ؛ مردم کشورهاي ديگر با شنيدن اين نام ، تصوير يک پادشاه خونخوار ، خشن و بي رحم را در ذهن مجسم مي کردند ، تصويري که براستي شايسته ي بختنصر بود.  در همين زمان بود که يهوديان کشور يهودا از دادن خراج امتناع کردند و سر به شورش برداشتند. بختنصر با سپاه بي کران خود به آنان حمله ور شد ، اورشليم را آتش زد و مردم آن سرزمين را به اسارت به بابل برد. پادشاه يهودا در مقابل چشمانش ديد که چگونه سربازان بختنصر ، پسرانش را مي کشتند و پس از آن بختنصر با دستان خود ، چشم هاي او را از حدقه درآورد. در همين حال بابليان ، ديوانه وار و مست از بوي خون ، زيباترين اسيران خود را بر مي گزيدند تا زبانشان را از بيخ برکنند ، چشمانشان و امعاء و احشايشان را بيرون کشند و پوستشان را زنده زنده از تن جدا کنند ! اورشليم ديگر وجود نداشت و از ميان يهوديان ، آنانکه هنوز زنده بودند ، ناچار شدند که باقي عمر را در اسارت اهالي بابل سر کنند.

 

نبونيد

باري ، بختنصر با همه ي قدرتش در سال ٥٦١ پيش از ميلاد از دنيا رفت و پس از او پسرش « آول مردوک » به سلطنت رسيد. او بسيار ضعيف و ناتوان بود و پس از آنکه تنها دو سال سلطنت کرد بدست دسته اي شورشي که از شوهر خواهرش « نرگال سار اوسور » فرمان مي گرفتند ، از تخت شاهي به زير آمد. سلطنت نرگال سار اوسور نيز چندان به درازا نکشيد زيرا او بيمار بود و بزودي در گذشت. پس از وي پسرش « لاباسي مردوک » شاه شد. او نيز چند ماهي بيش سلطنت نکرد و فرمانده ي يک گروه شورشي به نام « نبونيد » در سال ۵۵۵ پيش از ميلاد ( يعني تنها پنج سال پيش از آنکه کوروش در ايران به پادشاهي برسد ) بر تخت وي تکيه زد.

نبونيد در سال ۵۵۴ پيش از ميلاد پس از برگزاري جشن سال نو به شهر صور مي رود تا در آنجا هيرام – پسر ايتوبعل سوم و برادر مربعل -  را به عنوان خداي آن شهر مستقر سازد. در سال ۵۵۳ پيش از ميلاد ادومو و تايما را به تصرف در مي آورد. نبونيد با تصرف تايما رؤياي بختنصر را دنبال مي کرد و مي خواست که مرکز حکومت خود را به آنجا منتقل کند. شايد به اين خاطر که مي خواست از بابل در برابر حمله ي احتمالي مصريان حمايت کند. به هر روي ، او در سال ۵۴۸ پيش از ميلاد درآنجا اقامت گزيد و حکومت بابل را به پسرش « بالتازار »  واگذاشت.

سالها بعد ، آنچه نبونيد را وادار به بازگشت کرد ، شنيدن خبر عزيمت سپاه ايران به سوي بابل بود. با شنيد ن اين خبر ، نبونيد به سرعت به بابل برگشت تا شهر را براي دفاع در برابر هجوم ایرانیان مهيا سازد. وضع سوق الجيشي هيچ درخشان نبود. نبونيد چون از سمت مشرق و از سمت شمال در محاصره افتاده بود راه گريزي بجز از سمت مغرب ، يعني به سوي سوريه و مصر نداشت ؛ و تازه از آن طرف هم بجز احتمال شورش مردم سوريه و بجز وعده هاي بي پايه ي دوستي از جانب مصر چيزي عايدش نمي شد. سلطان باستانشناس مذهبي كه به حق از انتقال قدرت از دولت ماد به پارسيان هخامنشي نگران شده بود و مي دانست كه اين انتقال قدرت موجوديت بابل را تهديد مي كند كوشيد تا همه ي فرماندهان لشكري را با نيروهاي تحت فرمانشان گرد هم آورد و انگيزه ي جنبش ملي خاصي بشود كه بتواند سدي خلل ناپذير در برابر مهاجم اشغالگر ايجاد كند. ليكن كاهنان كه مواظب اوضاع بودند سلطان را به باد ملامت مي گرفتند از اين كه براي پرداختن به سوداگريهاي بي قاعده و به انگيزه ي كنجكاوي هاي باستانشناسي اندك كفر آميزش از رسيدگي به امور سياسي و كشوري غافل مانده است . آنان در ايفاي وظايف مقدس خود اهانت ديده و جريحه دار شده بودند ، و هيچ در پي اين نبودند كه خشم و كينه ي خود را پنهان بدارند. بدين جهت اعتماد لازم به او نشان ندادند تا بتواند عوامل مقاومت در حد فراتر از كامل را به دور خود گرد آورد. بحران قدرت شوم و بدفرجام بود. در آن هنگام كه بيگانه در مرزهاي كشور توده مي شد و كسي نمي توانست در تشخيص مقاصد او ترديدي به خود راه بدهد متصديان مقامات روحاني فكري بجز اين در سر نداشتند كه ولو در صورت لزوم با حمايت دشمن هم که باشد امتيازات خود را براي هميشه حفظ كنند. آنان بي آنكه اندك ترديد يا وسواسي به خود راه بدهند حاضر بودند براي انتقام گرفتن از پادشاهي كه مرتكب گناه دخالت در امور ايشان شده بود به ميهن خويش هم خيانت بكنند.

عامل ديگر بي نظمي داخلي ناشي از روش خصمانه اي بود كه يهوديان بابل مصممانه در پيش گرفته بودند. وضع يهوديان در بابل براستي سخت و اسف انگيز بود. از آن جا كه بر اثر پيشگويي هاي حزقيل و يرمياي نبي ، مشعر بر اينكه دوران اسارت ايشان به سر خواهد رسيد و عصر نويني همراه با عزت و سعادت براي اسرائيل پيش خواهد آمد ، يهوديان با نذر و نياز تمام خواهان ظهور منجي آزادي بخش موعود بودند ، كسي كه مقدر بود اورشليم را به ايشان باز پس بدهد و براي ايشان کوروش همان منجي آزادي بخش بود. کوروش از جانب خداوند لايزال مأموريت يافته بود كه قوم يهود را از آن زندان زرين بيرون بكشد. حزقيل كه به يك خانواده ي روحاني تعلق داشت و در سير تبعيد اول يهوديان به بابل آورده شده بود مبشر والاي اميدواري آنان بود. او دومين پيشگويي است كه به هر سو ندا در مي دهد کوروش عامل خداوندي نجات همكيشانش خواهد بود. در همه جا شايع مي كند كه کوروش شكست ناپذير است.  و اسرائيل روياي جاودانگي خود را دنبال مي كند.«  شايد هم ديدن پيشرفتهاي سريع ايرانيان كه در كار مطيع كردن همه ي كشورهاي خاور نزديك و گردآوردن همه ي آنها زير لواي يك امپراتوري وسيع تر و با اداره شدني بهتر از اداره ي همه ي كشورهاي گذشته بود كه به پيغمبر بني اسرائيل الهام بخشيده بود دست خدايي در كار است. »

بدين گونه حزقيل كه با شور و شوق تمام گناهان اورشليم را برشمره بود ، اكنون با دادن وعده ي بازگشت به وطن به تبعيديان ، آن هم در آتيه اي نزديك ، روحيه ي ايشان را تقويت مي كرد. و بدين گونه پس از اعلام سلطه ي آتي خداوند بر بابلي كه آن همه خدا داشت و با طرح سازمان اقليمي واهي كه در آن روحانيون از قدرتي استبدادي برخوردار خواهند بود احساس تفوق جامعه ي اسير يهودي را تقويت مي كرد و از او مي خواست كه ويژگيهاي نژادي خود را در محيط بيگانه سالم و دست نخورده نگاه دارد و خطر تحت تاثير تمدن بابل قرار گرفتن و مشابه شدن با بابليان را به ايشان گوشزد مي كرد

 

استوانه حقوق بشر کوروش

در مورد آنچه کوروش پس از فتح بابل انجام داده است ، سند ي به دست آمده که به استوانه ي کوروش معروف است. استوانه ي کوروش کبير در خرابه هاي بابل پيدا شده و اصل آن در موزه ي بريتانيا نگهداري مي شود. اين استوانه را باستانشناسي به نام هرمزد « رسام » در سال ۱۸۷۹ ميلادي پيدا کرده است. بخش بزرگي از اين استوانه اينک از بين رفته است ولي بخشي از آن که سالم مانده است سندي مهم و تاريخي است مبني بر رفتار جوانمردانه ي کوروش کبير با مردم شهر تسخير شده ي بابل و نيز يهودياني که در اسارت آنان بودند. گوينده ي خط هاي آغازين اين نوشته نامعلوم است ولي از خط بيست به بعد را کوروش کبير گفته است. و اينک متن استوانه :

 

۱)  « کوروش» شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانا ، شاه بابل ، شاه سومر و اکد.

٢)  شاه نواحي جهان.

۳)  چهار[ ...... ] من هستم [ ...... ] به جاي بزرگي ، ناتواني براي پادشاهي کشورش معين شده بود.

۴)  نبونيد تنديس هاي کهن خدايان را از ميان برد [ ...... ] و شبيه آنان را به جاي آنان گذاشت.

۵)  شبيه تنديسي از ( پرستشگاه ) ازاگيلا ساخت [ ...... ] براي « اور» و ديگر شهرها.

۶)  آيين پرستشي که بر آنان ناروا بود [ ...... ] هر روز ستيزه گري مي جست. همچنين با خصمانه ترين روش.

۷) قرباني روزانه را حذف کرد [ ...... ] او قوانين ناروايي در شهرها وضع کرد و ستايش مردوک ، شاه خدايان را به کلي به فراموشي سپرد.

۸) او همواره به شهر وي بدي مي کرد. هر روز به مردم خود آزار مي رسانيد. با اسارت ، بدون ملايمت همه را به نيستي کشاند.

۹) بر اثر دادخواهي آنان « اليل » خدا ( مردوک ) خشمگين گشت و او مرزهايشان. خداياني که در ميانشان زندگي مي کردند ماوايشان را راه کردند.

۱۰) او ( مردوک ) در خشم خويش ، آنها را به بابل آورد ، مردم به مردوک چنين گفتند : بشود که توجه وي به همه ي مردم که خانه هايشان ويران شده معطوف گردد.

۱۱) مردم سومر و اکد که شبيه مردگان شده بودند ، او توجه خود را به آنان معطوف کرد. اين موجب همدردي او شد ، او به همه ي سرزمين ها نگريست.

۱٢)  آنگاه وي جستجوکنان فرمانرواي دادگري يافت ، کسي که آرزو شده ، کسي که وي دستش را گرفت. کوروش پادشاه شهر انشان. پس نام او را بر زبان آورد ، نامش را به عنوان فرمانرواي سراسر جهان ذکر کرد.

۱۳)  سرزمين « گوتيان » سراسر اقوام « مانداء» را مردوک در پيش پاي او به تعظيم واداشت. مردمان و سپاه سران را که وي به دست او ( کوروش ) داده بود.

۱۴)  با عدل و داد پذيرفت. مردوک ، سرور بزرگ ، پشتيبان مردم خويش ، کارهاي پارسايانه و قلب شريف او را با شادي نگريست.

۱۵)  به سوي بابل ، شهر خويش ، فرمان پيش روي داد و او را واداشت تا راه بابل در پيش گيرد. همچون يک دوست و يار در کنارش او را همراهي کرد.

۱۶)  سپاه بي کرانش که شمار آن چون آب رود برشمردني نبود با سلاح هاي آماده در کنار هم پيش مي رفتند.

۱۷)  او ( پروردگار) گذاشت تا بي جنگ و کشمکش وارد شهر بابل شود و شهر بابل را از هر نيازي برهاند. او نبونيد شاه را که وي را ستايش نمي کرد به دست او ( کوروش ) تسليم کرد.

۱۸)  مردم بابل ، همگي سراسر سرزمين سومر و اکد ، فرمانروايان و حاکمان پيش وي سر تعظيم فرود آوردند و شادمان از پادشاهي وي با چهره هاي درخشان به پايش بوسه زدند.

۱۹)  خداوندگاري ( مردوک ) را که با ياريش مردگان به زندگي بازگشتند ، که همگي را از نياز و رنج به دور داشت به خوبي ستايش کردند و يادش را گرامي داشتند.

٢۰)  من کوروش هستم ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نيرومند ، شاه بابل ، شاه سرزمين سومر و اکد ، شاه چهار گوشه ي جهان.

٢۱)  پسر شاه بزرگ کمبوجيه ، شاه شهر انشان ، نوه ي شاه بزرگ کوروش ، شاه شهر انشان ، نبيره ي شاه بزرگ چيش پيش ، شاه انشان.

٢٢)  از دودماني که هميشه از شاهي برخوردار بوده است که فرمانروائيش را « بعل » و « نبو » گرامي مي دارند و پادشاهيش را براي خرسندي قلبي شان خواستارند. آنگاه که من با صلح به بابل درآمدم

٢۳)  با خرسندي و شادماني به کاخ فرمانروايان و تخت پادشاهي قدم گذاشتم. آنگاه مردوک سرور بزرگ ، قلب بزرگوار مردم بابل را به من منعطف داشت و من هر روز به ستايش او کوشيدم.

٢۴)  سپاهيان بي شمار من با صلح به بابل درآمدند. من نگذاشتم در سراسر سرزمين سومر و اکد تهديد کننده ي ديگري پيدا شود.

٢۵)  من در بابل و همه ي شهرهايش براي سعادت ساکنان بابل که خانه هايشان مطابق خواست خدايان نبود کوشيدم [ ...... ] مانند يک يوغ که بر آنها روا نبود.

٢۶)  من ويرانه هايشان را ترميم کردم و دشواري هاي آنان را آسان کردم. مردوک خداي بزرگ از کردار پارسايانه ي من خوشنود گشت.

٢۷)  بر من ، کوروش شاه که او را ستايش کردم و بر کمبوجيه پسر تني من و همچنين بر همه ي سپاهيان من

٢۸)  او عنايت و برکتش را ارزاني داشت ، ما با شادماني ستايش کرديم ، مقام والاي ( الهي ) او را . همه ي پادشاهان بر تخت نشسته

٢۹)  از سراسر گوشه و کنار جهان ، از درياي زيرين تا درياي زبرين شهرهاي مسکون و همه ي پادشاهان « امورو » که در چادرها زندگي مي کنند.

۳۰)  باج هاي گران براي من آوردند و به پاهايم در بابل بوسه زدند. از [ ...... ] نينوا ، آشور و نيز شوش

۳۱)  اکد ، اشنونه ، زميان ، مه تورنو ، در ، تا سرزمين گوتيوم شهرهاي آن سوي دجله که پرستشگاه هايشان از زمان هاي قديم ساخته شده بود.

۳٢)  خداياني که در آنها زندگي مي کردند ، من آنها را به جايگاه هايشان بازگردانيدم و پرستشگاه هاي بزرگ براي ابديت ساختم. من همه ي مردمان را گرد آوردم و آنها را به موطنشان باز گردانيدم.

۳۳)  همچنين خدايان سومر و اکد که نبونيد آنها را به رغم خشم خداي خدايان ( مردوک ) به بابل آورده بود ، فرمان دادم که براي خشنودي مردوک خداي بزرگ

۳۴)  در جايشان در منزلگاهي که شادي در آن هست بر پاي دارند. بشود که همه ي خداياني که من به شهرهايشان بازگردانده ام

۳۵)  روزانه در پيشگاه « بعل » و « نبو » درازاي زندگي مرا خواستار باشند ، بشود که سخنان برکت آميز برايم بيايند ، بشود که آنان به مردوک سرور من بگويند : کوروش شاه ستايشگر توست و کمبوجيه پسرش

۳۶)  بشود که روزهاي [ ...... ] من همه ي آنها را در جاي با آرامش سکونت دادم.

۳۷)  [ ...... ] براي قرباني ، اردکان و فربه کبوتران.

۳۸)  [ ...... ] محل سکونتشان را مستحکم گردانيدم.

۳۹)  [ ...... ] و محل کارش را.

۴۰)  [ ...... ] بابل.

۴۱)  [ ...... ]      ۴٢)  [ ...... ]      ۴۳)  [ ...... ]      ۴۴)  [ ...... ]      ۴۵)  [ ...... ] تا ابديت .

 

 

کوروش و اديان

شفقت کوروش بر گرفته از کتاب یهودیان باستان اثر ژوزف فوکه

در دنياي باستان رسم بر آن بود که چون قومي بر قوم ديگر فائق مي آمدند ، قوم مغلوب ناچار می شدند که به دين مردم پيروز درآيند و از باورهاي مذهبي خود دست بکشند. چه بسيار مردمي که به خاطر سر باز زدن از پذيرش دين بيگانه ، بدست اقوام پيروز تاريخ به خاک افتاده اند و چه بسيار معابدي که توسط فاتحان با خاک يکسان گشته اند. در چنين دنيايي بود که کوروش پرچم آزادي اديان را برافراشت و مردم را ( از ايراني و انيراني و از بت پرست و خورشيد پرست و يکتا پرست ) در انجام فرائض ديني خود آزاد گذاشت و حتي معابدي را که در جريان جنگهاي مختلف آسيب ديده بودند از نو ساخت. بهترين نمونه هاي اين جوانمردي را در جريان تسخير بابل مي بينيم.

در حالي که مردم بابل خود را براي ديدن صحنه هاي ويران شدن معابدشان به دست سپاهيان پارسي آماده مي کردند ، کوروش در ميان آنان حاضر شد و در مقابل چشمان حيرت زده ي آنان ، مردوک خداي خدايان بابل را به گرمي ستود و فرمان آزادي مذهبي را در سراسر کشور بابل صادر کرد. اين فرمان از جمله شامل يهودياني مي شد که بختنصر همه چيزشان را گرفته بود ، کشورشان را در شعله هاي آتش ويران کرده بود و خودشان را به اسارت به بابل آورده بود. اندکي پس از ورود به بابل ، کوروش به يهوديان اجازه داد تا پس از هفتاد سال زندگي در اسارت و بندگي به فلسطين بازگردند و درآنجا به بازسازي اورشليم بپردازند. کوروش به خزانه دار خود « مهرداد » دستور داد تا هر چه از ظروف طلا و نقره و اسباب و اثاث مذهبي که در دوره ي بختنصر از معابد اورشليم غارت شده و در معبد هاي بابل باقي مانده است را به يهوديان بازگرداند و او نيز همه ي آن اثاث را که مشتمل بر پنج هزار و چهارصد تکه بود به آنان مسترد داشت. سپس کوروش از مردماني که يهوديان در ميان آنان مي زيستند خواست تا آذوقه و خواربار و مواد لازم براي سفر را برايشان فراهم آورند و آنان نيز چنين کردند. باري ! هزاران يهودي پس از صدور فرمان آزاديشان از جانب کوروش ، به سوي شهر و ديار خود روانه شدند و با کمک ايرانيان موفق شدند شهر خود را  از نو بسازند و حيات ملي خود را احيا کنند.

به خاطر اين محبت بزرگ و ستودني ، از کوروش در کتاب هاي مقدس يهوديان به نيکي ياد شده است. اين ستايش چنان است که تورات کوروش کبير را « مسيح خدا » ناميده است. بدين صورت از دير باز کودکان يهودي از همان نخستين روزهاي زندگي خود از طريق کتب مذهبي با اين ابر مرد بشر دوست آشنا گشته و مردانگي و فتوت او را مي ستايند. مسيحيان نيز که به گمان بسياري پايه و شالوده ي دينشان ، تورات يهود است ، کوروش را فراوان احترام مي کنند و مقامي بالاتر از يک پادشاه و يک کشورگشاي بزرگ براي وي قائلند. در قرآن مجيد نيز چناکه به پيوست آمده است از کوروش کبير ( يا همان ذوالقرنين ) به نيکي ياد شده و بدين ترتيب کوروش تنها پادشاهي است که در هر سه کتاب آسماني مورد ستايش پروردگار قرار گرفته است.

 

 

وفات کوروش

در مورد مرگ کورروش روایات متعددی وجود دارد هرودوت  این گونه روایت می کند: (( کوروش رویهمرفته بیست و نه سال سلطنت کرده بود و سرانجام در جنگی که با ماساژتها(سکاها) در پیش داشت از پای در آمد.تومیرییس ملکه آن طایفه پس از اینکه مشکی را از خون آدمیان پر کرد فرستاد تا نعش کوروش را از میان بسیاری از نعشهای پارسیان پیدا کردند و به حضورش آوردند.وقتی ملکه به نعش کوروش دست یافت سر او را در آن مشک پر از خون فرو کرد و در عین حال که نسبت به آن مرده بیحرمتی و بدرفتاری می کرد خطاب به او چنین گفت: (ای شاه،هر چند که من زنده ام و سلاح در دست تو را شکست داده ام،ولی تو با دست یافتن به پسر من از راه حیله و نیرینگ مرا نابود کرده ای.اینک من هم به نوبه خود به قراری که تهدید کرده بودم تو را از خون سیر خواهم کرد.) ))

سرنوشت جسد کوروش در سرزمين سكاها خود بحثي ديگر دارد. بر اثر حمله ي كمبوجيه به مصر و قتل او در راه مصر ، اوضاع پايتخت پريشان شد تا داريوش روي كار آمد و با شورش هاي داخلي جنگيد و همه ي شهرهاي مهم يعني بابل و همدان و پارس و ولايات شمالي و غربي و مصر را آرام كرد. روايتي بس موثر هست كه پس از بيست سال كه از مرگ کوروش مي گذشت به فرمان داريوش ، جنازه ي کوروش را بدينگونه به پارس نقل كردند.

شش ساعت قبل از ورود جنازه به شهر پرسپوليس ( تخت جمشيد ) ، داريوش با درباريان تا بيرون شهر به استقبال جنازه رفتند و جنازه را آوردند. نوزاندگان در پيشاپيش مشايعين جنازه ، آهنگهاي غم انگيزي مي نواختند ، پشت سر آنان پيلان و شتران سپاه و سپس سه هزارتن از سربازان بدون سلاح راه مي پيمودند ، در اين جمع سرداران پيري كه در جنگهاي کوروش شركت داشته بودند نيز حركت مي كردند. پشت سر آنان گردونه ي باشكوه سلطنتي کوروش كه داراي چهار مال بند بود و هشت اسب سپيد با دهانه يراق طلا بدان بسته بودند پيش مي آمدند. جسد بر روي اين ردونه قرار داشت. محافظان جسد و قراولان خاصه بر گرد جنازه حركت مي كردند. سرودهاي خاص خورشيد و بهرام مي خواندند و هر چند قدم يك بار مي ايستادند و بخور مي سوزاندند. تابوت طلائي در وسط گردونه قرار داشت. تاج شاهنشاهي بر روي تابوت مي درخشيد ، خروسي بر بالاي گردونه پر و بال زنان قرار داده شده بود – اين علامت مخصوص و شعار نيروهاي جنگي کوروش بوده است. پس از آن سپهسالار بر گردونه جنگي ( رتهه ) سوار بود و درفش خاص کوروش را در دست داشت. بعد از آن اشيا و اثاثيه ي زرين و نفايس و ذخايري كه مخصوص کوروش بود –  يك تاك از زر و مقداري ظروف و جامه هاي زرين – حركت مي دادند.

همين كه نزديك شهر رسيدند داريوش ايستاد و مشايعين را امر به توقف داد و خود با چهره اي اندوهناك ،‌ آرام بر فراز گردونه رفت و بر تابوت بوسه زد ؛ همه ي حاضران خاموش بودند و نفس ها حبس گرديده بود. به فرمان داريوش دروازه هاي قصر شاهي ( تخت جمشيد ) را گشودند و جنازه را به قصر خاص بردند. تا سه شبانه روز مردم با احترام از برابر پيكر کوروش مي گذشتند و تاجهاي گل نثار مي كردند و موبدان سرودهاي مذهبي مي خواندند.

روز سوم كه اشعه ي زرين آفتاب بر برج و باروهاي كاخ باعظمت هخامنشي تابيد ، با همان تشريفات جنازه را به طرف پاسارگاد – شهري كه مورد علاقه ي خاص کوروش بود -  حركت دادند. بسياري از مردم دهات و قبايل پارسي براي شركت در اين مراسم سوگواري بر سر راهها آمده بودند و گل و عود نثار مي كردند.

در كنار رودخانه ي کوروش ( كر) مرغزاري مصفا و خرم بود. در ميان شاخه هاي درختان سبز و خرم آن بناي چهار گوشي ساخته بودند كه ديوارهاي آن از سنگ بود.

هنگامي كه پيكر کوروش به خاك مي سپردند ، پيران سالخورده و جوانان دلير ، يكصدا به عزاي سردار خود پرداختند. در دخمه مسدود شد ، ولي هنوز چشمها بدان دوخته بود و كسي از فرط اندوه به خود نمي آمد كه از آن جا ديده بردوزد. به اصرار داريوش ،  مشايعين پس از اجراي مراسم مذهبي همگي بازگشتند و تنها چند موبد براي اجراي مراسم مذهبي باقي ماندند.

اما گزنفون طوری دیگر بیان می کند: (( کوروش که اکنون بسیار پیر شده بود برای هفتمین بار پس از ارتقا به مقام امپراتوری به پارس رفت.در آنجا قربانیهای معمول را بجا آورد و بر طبق عادتی که داشت هدیه هایی ما بین کسان مورد لطف و عنایت خود توزیع کرد.سپس در حالی که در کاخ خود به خواب رفته بود خوابی دید به این شرح:به نظرش آمد که موجودی فراتر از آدم به او نزدیک می شود و به او می گوید: ((خودت را آماده کن کوروش،چون باید به نزد خدایان بروی.)) و کوروش از این سخن دریافت که پایان عمرش نزدیک است. این بود که بیدرنگ حیوانهایی برای قربانی بزگزید و آنها را طبق آداب و رسوم معمول نزد پارسیان روی قله تپه ها در راه خورشید و خدایان دیگر قربانی کرد.پس از انجام آن قربانیها کوروش فرزندان خود و بزرگان پارس را به دور خویش گرد اورد و این سخنان را خطاب به ایشان ادا کرد: (( ای بچه های من،  وای دوستانی که همه در اینجا حضور دارید،اینک من به پایان عمر خود رسیده ام و به این نکته از روی نشانه های مسلمی پی برده ام. وقتی که من دیگر وجود نداشتم شما در من به چشم یک انسان خوشبخت بنگرید، و این احساس در همه کرده های شما و در همه گفته هایتان مشهود باشد.من دوستان خود را با نیکی ها و احسان هایی مه در حقشان کرده ام خوشبخت دیده ام و دشمنانم را با دست خود به بندگی کشیده ام.میهن من چیزی به جز یک ایالت کوچک و حقیر از آسیا نبود، و من اینک آن را در میان همه کشورهای بزرگ و مفتخر بر جا می گذارم. از همه فتوحاتی که کرده ام حتی یکی نیست که من ان را نگاه نداشته باشم. لیکن هر چند که در گذشته همه آرزوهای خود را بر آورده دیده ام،ولی همیشه از این ترسیده ام که حادثه اسف انگیز و ناگواری را ببینم، یا بشنوم ،یا از آن رنج ببرم؛ و همین ترس همواره مانع شده است از اینکه زمام اختیار خود را بی هیچ ملاحظه ای به دست کبر و غرور و یا به دست عیش و شادی نامتعدلی رها کنم.لیکن اکنون که رو به مرگ می روم شما فرزندانم را که خدایان به من عطا فرموده اند در قید حیات برجا می گذارم.ضمنا به طور صریح هم باید بگویم که سلطنت را برای که برجا می گذارم تا بر سر ان نزاع بین کسان در نگیرد.البته من شما دو پسرم را با مهر و محبتی یکسان دوست می دارم ولیکن حضور در شورا و اداره امور و انجام همه اقدامات مفید به فرزند ارشدم تعلق دارد.من به وسیله همین میهن پرورش یافته ام،میهنی که از آن من و از آن شما است و نه تنها به برادران بلکه به همه شهروندان مسن تر نیز تعلق دارد.و شما را نیز ای فرزندم،من خودم از همان دوره کودکی تربیت کرده ام و به شما آموخته ام که پیر مردان را محترم بشمارید و کاری کنید که کسان از خودتان جوان تر به شما حرمت بگذارند.هان،ای کمبوجیه ، من سلطنت را هب تو می گذارم. و به تو،ای تانااوکساس(بردیا)،حکومت ماد  و ارمنستان را می دهم. تو خود،ای کمبوجیه،می دانی که این عصای زرین نیست که تاج و تخت پادشاهی را نگاه می دارد،بلکه دوستان وفادار عصایی واقعی تر و مطمئن تر برای پادشاهان هستند؛ولی تو خیال مکن که آدمها ذاتاً وفادارند. تو ای بردیا باید در فرمانبرداری از برادرت چنان چست و آماده باشی که هیچکس در این راه به پایت نرسد، و در کمک کردن به او از تو شتابزده تر کسی نباشد،چون هیچکس از رفاه و سعادت او یا از خطراتی که وی را تهدید کند به قدر تو سود یا زیان نخواهد دید. شما را به نام خدایان و به نام اجدادم سوگند می دهم، ای فرزندان من، که اگر می خواهید خاطره مرا با حرمت و عزت داشته باشید نسبت به هم خوب و خوشی رفتار کنید،چون شما بیشک مطمئن نیستید از اینکه من وقتی این زندگی انسانی را به پایان آوردم دیگر چیزی نخواهم بود.هرگز فراموش نکنید، که قربانیان قاتلان خود را دنبال می کنند،و الهه های انتقام جو همیشه به کمک ایشان خواهند آمد.و شما خیال می کنید که حرمت مردگان وقتی ارواحشان از هر قدرتی عاری شده باشد همیشه برجا خواهد ماند؟از خدایانی بترسید که جاودانی هستند،هر چیزی را می بینند،هرکاری که بخواهند می توانند بکنند، و در دنیا نگهدار نظم و نسقی هستند که خدشه ناپذیر،فناناپذیر ئ کست ناپذیر است و زیبایی و عظمت ان به وصف در نمی اید. و شما ای پسران من،وقتی من مردم جسدم را نه در طلا بگذارید و نه در نقره،بلکه آن را هرچه زودتر به خاک بسپارید.وقتی هم خویشتن را به حجاب مرگ پوشاندم از شما پسران عزیزم خواهش می کنم نگذارید هیچکس حتی خود شما جسدم را ببینند.تنها کاری که می کنید همه پارسیان و همه متحدان را بر سر گور من بخوانید تا به من تبریک بگویند از اینکه از آن پس در امن و امان خواهم بود و دیگر هیچ درد و رنجی نخواهم کشید.))

وقتی کوروش این سخنان را ادا کرد به همه کسانی که در دور و برش بودند دست داد،حجاب به روی خود کشید و جان داد.))

و کوروش هم به خاک پیوست از همان خاکی که آمده بود بزرگ مردی که دیگر در دنیا تکرار نشد و نخواهد شد.

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.